





























Hadeeth Cards
Da'wa cards that highlight great meanings from the noble prophetic hadiths in a simple style and attractive display that helps the Muslim to have a deeper understanding of his religion in an easy way
All
از ابوهريره رضی الله عنه روایت است که می گويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم گروهی ده نفره را برای تجسس - و جمع آوری اطلاعات از دشمن - فرستاد و عاصم بن زيد انصاری رضی الله عنه را امیر و فرمانده آنان قرار داد. آنها به راه افتادند تا اينکه به منطقه ی «هَدْأَة» در بين «عُسفان» و «مکه» رسيدند. چون خبرشان به يکی از طوايف هذيل به نامِ بنی لحيان رسيد، نزديک به صد مرد تيرانداز از اين طايفه به تعقيب مسلمانان پرداختند و جای پای مسلمانان را دنبال کردند. همين که عاصم و يارانش از حرکت دشمن باخبر شدند، به جايی پناه بردند؛ اما تيراندازان دشمن، مسلمانان را محاصره کردند و گفتند: پايين بياييد و تسليم شويد؛ به شما قول می دهيم که هيچيک از شما را نکُشيم. عاصم بن ثابت رضی الله عنه گفت: ای همراهان، من که با امان هيچ کافری پايين نمی روم. يا الله، خبرِ ما را به پيامبرت صلى الله عليه وسلم برسان. سپس کافران به سوی آنها تيراندازی کردند و عاصم رضی الله عنه را کُشتند. آنگاه سه نفر از مسلمانان به نام های خُبَيب و زيد بن دَثِنه و مردی ديگر با اعتماد به عهد و پيمان کافران، پايين رفتند. همين که کافران به اين سه نفر دست يافتند، تار کمان های شان را باز کردند و ايشان را با آنها بستند. سومين مرد گفت: اين نخستين خيانت و بی وفايی است؛ به الله سوگند که با شما نمی آيم و اين دوستانم که کشته شدند، الگوی من هستند. پس او را کشيدند تا با خود ببرند؛ و چون مقاومت کرد، او را کُشتند و خُبَيب و زيد بن دَثِنه را با خود بردند و آن دو را در مکه فروختند؛ این واقعه پس از جنگ بدر بود. پسران حارث بن عامر بن نوفل بن عبدمُناف، خبيب را خريدند؛ خُبيب، در جنگ بدر حارث را کشته بود. خبيب رضی الله عنه مدتی در اسارت آنان بود تا اينکه همگی تصميم به قتل او گرفتند. خبيب از يکی از دختران حارث، تيغی گرفت تا موهای زايد خود را با آن بتراشد. در اين ميان که آن زن متوجه نبود، پسربچه اش نزد خبيب رضی الله عنه آمد. ناگاه متوجه شد و ديد که خبيب با تيغی در دست، پسر او را روی پاهايش نشانده است؛ لذا بسیار ترسيد که خبيب رضی الله عنه متوجه این مساله شد و گفت: می ترسی بچه را بکُشم! هرگز اين کار را نمی کنم. آن زن می گويد: به الله سوگند، هيچ اسيری بهتر از خبيب نديدم. به الله سوگند، در يکی از روزها که با زنجيری محکم بسته شده بود، ديدم که خوشه ی انگوری در دست داشت؛ و این درحالی بود که آن زمان هيچ ميوه ای در مکه نبود. آن زن همواره می گفت: آن رزقی بود که الله نصيبِ خبيب کرد. هنگامی که بنی حارث خبيب را از حرم بيرون بردند تا او را بيرون از حَرَم بکُشند، خبيب به آنان گفت: اجازه دهيد تا دو رکعت نماز بخوانم. آنها او را رها کردند و او دو رکعت نماز خواند و گفت: به الله سوگند، اگر گمان نمی کرديد من از روی ترس و بی تابی چنين می کنم، حتماً بيشتر نماز می خواندم. يا الله، يکايک آنان را هلاک گردان و آنها را جدای از هم - يکی پس از ديگری - نابود کن و هيچيک از آنان را باقی نگذار. و سپس شعری بدين مضمون گفت: فَلَسْتُ أُبَالِي حِيْنَ أُقْتَلُ مُسْلِماً عَلَى أيِّ جَنْبٍ كَانَ للهِ مَصْرَعِي وَذَلِكَ فِي ذَاتِ الإلَهِ وإنْ يَشَأْ يُبَارِكْ عَلَى أوْصَالِ شِلْوٍ مُمَزَّعِ [اينک که مسلمان کشته می شوم، باکی ندارم که بر کدامين پهلو بيفتم؛ اين به خاطر الله است که اگر بخواهد، اندام تکه تکه ی بدن را نيز خجسته و مبارک می گرداند.] خُبَيب نخستين کسی بود که سنت نماز خواندن برای هر مسلمانِ اسيری را که بی دفاع کشته می شود، بنا نهاد. و رسول الله صلى الله عليه وسلم همان روز خبر عاصم و همراهانش را به ياران خويش اعلام فرمود. عاصم رضی الله عنه يکی از بزرگان قريش را کشته بود؛ لذا قريشيان همين که از کشته شدن عاصم اطلاع يافتند، گروهی را فرستادند تا قطعه ای از بدنش را برای شناسايی بياورند؛ اما الله متعال سايه ای ابرمانند از زنبوران عسل برای عاصم رضی الله عنه فرستاد که از جنازه ی او در برابر فرستادگان قريش مراقبت کردند و به اين ترتيب نتوانستند پاره ای از بدنِ عاصم رضی الله عنه جدا کنند.
به روایت بخاریداستان عاصم بن ثابت انصاری و همراهانش با کرامتی آشکار برای گروهی از اصحاب رسول الله صلی الله علیه وسلم همراه است؛ گروهی که ده نفرند و رسول الله صلی الله علیه وسلم آنها را برای تجسس و جمع آوری اطلاعات از دشمن می فرستد تا اخبار آنها را دنبال کرده و اسرارشان را افشا کنند؛ زمانی که به نزدیکی مکه می رسند، گروهی از هذیل متوجه آنها می شود؛ بنابراین برای پیدا کردن آنها با حدود صد تیرانداز اقدام کرده و رد پای آنها را دنبال می کنند تا اینکه ایشان را پیدا کرده و محاصره می کنند. سپس از آنان می خواهند که خود را تسلیم کنند و به آنان امان می دهند و عهد و پیمان می بندند که هیچیک از آنها را نکشند. اما عاصم رضی الله عنه می گوید: به الله سوگند با عهد و امان هیچ کافری پایین نمی روم و خود را تسلیم نمی کنم. چون کافر به الله عزوجل خیانت می کند و کسی که به الله خیانت کند، به بندگان الله هم خیانت می کند. بنابراین هذلی ها به سوی این عده از صحابه تیراندازی می کنند و عاصم را به همراه شش نفر دیگر می کشند و تنها سه نفر از آنها باقی می مانند که توافق می کنند خود را تسلیم کنند؛ بنابراین هذلی ها آنها را می گیرند و دستان شان را می بندند. در این هنگام سومین نفر مسلمانان می گوید: این اولین خیانت است؛ امکان ندارد با شما همراه شوم؛ لذا او را می کشند؛ سپس با خبیب و دوستش به مکه می روند و آنها را می فروشند؛ عده ای از اهل مکه که خبیب رضی الله عنه بزرگ شان را در جنگ بدر کشته بود، او را می خرند و این وضعیت را فرصتی برای انتقام گرفتن از او می بینند؛ بنابراین نزد آنها اسیر می شود؛ در یکی از روزها طفلی از اهل خانه نزد خبیب رضی الله عنه می رود؛ گویا خبیب دلش برای او می سوزد و به او رحم و مهربانی نموده و او را بر روی پایش می نشاند؛ و این درحالی است که قبلا از اهل خانه تیغی برای تراشیدن موهای زاید بدنش گرفته و طفل مذکور در غفلت مادرش نزد خبیب آمده است. زمانی که مادر متوجه فرزندش می شود و او را در آغوش خبیب می بیند، می ترسد که خبیب رضی الله عنه او را بکشد؛ اما زمانی که خبیب متوجه ترس مادر می شود، می گوید: به الله سوگند نمی خواهم او را بکشم؛ این زن همواره می گفت: به الله سوگند اسیری بهتر از خبیب ندیدم؛ روزی شاخه ی انگوری در دست او دیدم که از آن می خورد؛ این درحالی بود که در آن وقت هیچ میوه ای در مکه نبود. بنابراین دانستم که رزقی از جانب الله برای خبیب رضی الله عنه می باشد؛ و الله متعال با این کرامت او را گرامی داشت و شاخه ی انگوری برای وی نازل کرده بود تا از آن بخورد، درحالی که در مکه اسیر و در بند بود. سپس کسانی که خبیب رضی الله عنه اسیرشان بود و پدرشان را در جنگ بدر کشته بود، به اتفاق رسیدند که او را بکشند؛ اما به دلیل احترامی که به حرم داشتند، گفتند: او را به خارج از حرم می بریم؛ زمانی که خبیب را به خارج از حرم بردند تا او را بکشند، خبیب از آنان خواست تا به او اجازه دهند دو رکعت نماز بخواند؛ و زمامی که نمازش را تمام کرد، گفت: اگر نمی ترسیدم که بگویید: خبیب از مرگ ترسیده است یا سخنانی از این قبیل بگویید، بیشتر نماز می خواندم. اما بیش از دو رکعت نماز نخواند؛ و پس از آن سه دعا علیه آنان کرد و گفت: یا الله یکایک آنان را بر شمر و هریک را پس از دیگری و جدا از هم از بین ببر و کسی از آنها را باقی نگذار. و الله متعال دعای او را اجابت نمود و یکسال نگذشت که همه ی آنها کشته شدند و این کرامتی برای خبیب رضی الله عنه بود. سپس این شعر را خواند: فَلَسْتُ أُبَالِي حِيْنَ أُقْتَلُ مُسْلِماً عَلَى أيِّ جَنْبٍ كَانَ للهِ مَصْرَعِي وَذَلِكَ فِي ذَاتِ الإلَهِ وإنْ يَشَأْ يُبَارِكْ عَلَى أوْصَالِ شِلْوٍ مُمَزَّعِ [اينک که مسلمان کشته می شوم، باکی ندارم که بر کدامين پهلو بيفتم؛ اين به خاطر الله متعال است که اگر بخواهد، اندام تکه تکه ی بدن را نيز خجسته و مبارک می گرداند.] اما عاصم بن ثابت رضی الله عنه همین که کشته شد و خبر کشته شدن او به قومی از قریش رسید که عاصم یکی از بزرگان آنها را کشته بود، عده ای را به سوی او فرستادند تا بخشی از بدنش را برای شناسایی وی جدا کرده و بیاورند تا مطمئن شوند که کشته شده است. اما وقتی این عده می روند تا تکه ای از بدنش را جدا کنند، الله متعال دسته ای از زنبورها به صورت ابرمانند می فرستد تا از عاصم در برابر آنها حفاظت کنند؛ بنابراین از دست یافتن به عاصم ناتوان مانده و نمی توانند به او نزدیک شوند و نا امید و سرشکسته باز می گردند؛ و این نیز کرامتی بود که الله عزوجل به وسیله ی آن عاصم رضی الله عنه را گرامی داشت؛ و بعد از مرگش، جسد او را از دشمنانی حفظ نمود که قصد مثله کردنش را داشتند.
از انس رضی الله عنه روایت است که می گويد: وقت نماز فرا رسيد؛ آنها که خانه های شان نزديک بود، برای وضو به خانه های شان رفتند و بقيه ماندند. در آن هنگام ظرفی سنگی برای رسول الله صلى الله عليه وسلم آوردند که در آن مقداری آب بود. ظرف، کوچک تر از آن بود که رسول الله صلى الله عليه وسلم دستش را در آن باز کند. با اين حال، همه ی حاضران از آن وضو گرفتند. از انس رضی الله عنه پرسيدند: شما چند نفر بوديد؟ پاسخ داد: بيش از هشتاد نفر. در روايتی آمده است: رسول الله صلى الله عليه وسلم ظرفی آب خواست. ظرفِ پهن و کم عمقی که اندکی آب داشت آوردند. رسول الله صلى الله عليه وسلم انگشتانش را در آن قرار داد. انس رضی الله عنه می گويد: ديدم از ميان انگشتانش آب می جوشيد. کسانی را که با آن وضو گرفتند، هفتاد تا هشتاد نفر تخمين زدم.
متفق علیه با روایت های متعددانس رضی الله عنه می گوید: «وقت نماز فرا رسید». یعنی زمانی که صحابه به همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم در مدینه بودند، وقت نماز عصر فرا رسید. کسانی که خانه های شان نزدیک مسجد بود برای وضو گرفتن به خانه های شان رفتند؛ و کسانی که خانه های شان دور از مسجد بود، با رسول الله صلی الله علیه وسلم باقی ماندند. در این هنگام ظرف سنگی کوچکی برای رسول الله صلى الله عليه وسلم آورده شد که اندکی آب داشت؛ و در برخی روایات ظرفِ پهن و کم عمقی توصیف شده است. این ظرف چنان کوچک بود که رسول الله صلی الله علیه وسلم نمی توانست دستش را در آن باز کند؛ انس می گوید: همه ی کسانی که همراه ایشان در مسجد بودند، از آن وضو گرفتند؛ گفتیم: چه تعداد بودید؟ انس گفت: بیش از هشتاد نفر.
از نافع روایت است که عمر بن خطاب رضی الله عنه برای مهاجرانِ پيش گام چهار هزار مقرّر نمود و برای پسرش سه هزار و پانصد (درهم)؛ به عمر رضی الله عنه گفتند: پسرت نيز از مهاجران است، چرا حقوق کمتری برای او مقرّر کرده ای؟ فرمود: پدرش او را با خود به هجرت برد؛ و می گفت: او مانندِ کسی نیست که خودش هجرت کرده است.
به روایت بخاریعمر رضی الله عنه برای مهاجران چهار هزار و برای پسرش سه هزار و پانصد درهم مقرر نمود؛ زیرا پسرش همراه پدر هجرت کرده بود درحالی که هنوز بالغ نبود؛ به همین دلیل از سهم او نسبت به سهم مهاجرانی که خود هجرت کرده بودند، کاست. براستی دنیا بعد از رسول الله صلی الله علیه وسلم و ابوبکر صدیق، همچون عمر رضی الله عنه حاکمِ زاهدِ با تقوایی در مورد اموال امت به خود ندیده است؛ لذا بر کسی که عهده دار بخشی از امور مسلمانان می شود واجب است از کسی به خاطر قرابتی که با او دارد و از کسی به خاطر ثروتی که دارد و از فقیری به خاطر فقری که دارد، حمایت نکند؛ بلکه هرکس را در جایگاه خود قرار دهد که این از پرهیزگاری و عدالت است.
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «بيْنَا أَيُّوبُ - عليه السلام - يَغتَسِلُ عُريَانا، فَخَرَّ عَلَيْهِ جَرَادٌ مِن ذَهَبٍ، فَجَعَلَ أَيُّوبُ يَحِثي في ثَوبِهِ، فَنَادَاهُ رَبُّهُ - عز وجل -: يَا أَيُّوب، أَلَم أَكُنْ أَغْنَيْتُكَ عمَّا تَرَى؟ قال: بَلَى وَعِزَّتِكَ، وَلكِن لا غِنَى بِي عَن بَرَكَتِكَ»: «ايوب عليه السلام برهنه در حالِ غسل بود که دسته ای ملخِ طلا بر سرش فرو ريخت؛ پس ايوب شروع به جمع آوری طلاها در لباسش کرد. پروردگارش عز وجل به او ندا داد: ای ايوب، مگر من تو را از چيزهايی که می بينی، بی نياز نساخته ام؟ پاسخ داد: بله، سوگند به عزت و بزرگی تو (که مرا بی نياز ساخته ای)، اما از برکت های تو بی نياز نيستم».
به روایت بخاریباری که ایوب علیه السلام برهنه غسل می کرد، طلاهای زیادی همچون ملخ بر او فرو ریختند و ایوب علیه السلام مشغول جمع آوری و ریختن آنها در لباسش شد؛ این بود که الله متعال او را ندا داد: آیا تو را از اینها بی نیاز نکردم؟ ایوب گفت: بله، به عزت و بزرگی تو سوگند چنین کردی؛ اما من از باب حرص بر دنیا آنها را جمع نمی کنم بلکه از این جهت به جمع آنها روی آوردم که برکتی از جانب تو هستند.
از فضاله بن عُبَيد رضی الله عنه روایت است که وقتی رسول الله صلى الله عليه وسلم نماز جماعت را آغاز می کرد، برخی از نمازگزاران از شدت ضعف و گرسنگی به زمين می افتادند و آنان، اصحاب صفه بودند؛ تا جایی که صحرانشينان می گفتند: اينها دچار جنون شده اند. وقتی رسول الله صلى الله عليه وسلم نماز را تمام می کرد رو به ايشان - اصحاب صفه - کرده و می فرمود: «لَوْ تَعْلَمُونَ ما لَكُمْ عِنْدَ اللَّه تعالى، لأَحْبَبْتُمْ أَنْ تَزْدادُوا فَاقَةً وَحَاجَةً»: «اگر از نعمت ها و پاداشی که نزد الله متعال داريد آگاه بوديد، دوست داشتيد که فقر و تنگ دستیِ شما بيشتر شود».
به روایت ترمذیدر این حدیث آمده که مردانی در صف نماز و درحال قیام بودند که از شدت ضعف و گرسنگی به زمین افتادند؛ آنان اهل صفه بودند؛ افراد زاهد و پارسایی از صحابه که فقیر و غریب بودند و تعدادشان به هفتاد نفر می رسید و گاهی کم و گاهی زیاد می شدند و در سابیان مسجد نبوی ساکن بودند و خانه و مال و فرزندی نداشتند؛ صحرانشینانی که آنها را در این وضعیت می دیدند، گمان می کردند مجنون بوده و دچار جنون می شوند که چنین به زمین می افتند؛ اما رسول الله صلی الله علیه وسلم به اهل صفه فرمود: «اگر چیزی از خیر و خوبی می دانستید که نزد الله متعال در انتظار شماست، دوست داشتید به فقر و نیازمندی شما افزوده شود».
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که می گوید: شخصي نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم آمد و گفت: من سخت گرسنه و ناتوانم. رسول الله صلى الله عليه وسلم به خانه ی يکی از همسرانش پيغام فرستاد - که آيا غذايی هست؟ - همسرش پاسخ داد: سوگند به ذاتی که تو را به حق مبعوث کرده است، جز آب چیزی ندارم. سپس به يکی ديگر از همسرانش پيغام فرستاد و او نيز همين پاسخ را داد تا اينکه همه ی همسران پيامبر صلى الله عليه وسلم همين جواب را دادند و گفتند: سوگند به ذاتی که تو را به حق برانگيخته است، جز آب چیزی نداريم. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «من يُضِيفُ هَذا اللَّيْلَة؟»: «چه کسی اين شخص را امشب مهمان می کند؟» يکی از انصار گفت: من، ای رسول خدا؛ و او را با خود به خانه اش برد و به همسرش گفت: مهمان رسول الله صلى الله عليه وسلم را گرامی بدار (و از او به خوبی پذيرايی کن). و در روايتی آمده است: به همسرش گفت: آيا نزد تو چيزی هست؟ پاسخ داد: غذايی جز خوراک بچه هايم ندارم. پس گفت: بچه ها را با چيزی سرگرم کن و وقتی شام خواستند، آنها را بخوابان و هر وقت مهمانمان - برای صرف غذا - آمد، چراغ را خاموش و به او وانمود کن که ما نيز غذا می خوريم. سپس برای خوردن غذا نشستند و مهمان غذا خورد و آن دو - زن و مرد انصاری - گرسنه خوابيدند؛ وقتی صبح شد، مرد انصاری نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رفت؛ و رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «لَقَد عَجِبَ اللَّهُ مِن صَنِيعِكُمَا بِضَيفِكُمَا اللَّيْلَةَ»: «الله از رفتار شب گذشته ی شما با مهمان تان تعجب نمود».
متفق علیهمردی نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمده و می گوید: من خسته و گرسنه هستم. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم به یکی از همسرانش پیغام می فرستد (که آیا چیزی برای خوردن دارد) و او می گوید: به الله سوگند جز آب چیز دیگری ندارم. آنگاه به همسر دیگرش پیغام می فرستد و او نیز همان پاسخ را می دهد؛ تا اینکه به تمام همسرانش پیغام می فرستد و همگی همان پاسخ را می دهند. سپس رسول الله صلی الله عليه وسلم می فرماید: «چه کسی حاضر است امشب اين شخص را مهمان کند؟» مردی از انصار می گوید: يا رسول الله من او را مهمان می کنم. پس او را به خانه اش برده و به همسرش می گوید: آیا چیزی داری که تقدیم مهمان کنیم؟ همسرش می گوید: نه، جز غذای فرزندان. مرد انصاری می گوید: بچه ها را با چيزی سرگرم کن و وقتی شام خواستند، آنها را بخوابان؛ و به او دستور می دهد چراغ را خاموش کند تا مهمان گمان برد آن دو نیز غذا می خورند. و به این ترتیب مهمان غذا می خورد و آن دو - زن و مرد انصاری - برای گرامی داشتن مهمان رسول الله صلی الله علیه وسلم، شکم گرسنه بر بالین می گزارند؛ صبح که مرد انصاری نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم می رود، رسول الله صلى الله عليه وسلم به او خبر می دهد که: «الله از رفتار شب گذشته ی آن دو با مهمان شان تعجب کرد». تعجب پروردگار بر ظاهرش حمل می شود، زیرا فعل و رفتاری تعجب آور انجام شده بود. تعجب از جمله صفات فعلی است که اهل سنت و جماعت آن را بدون تشبیه و تمثیل ثابت می دانند و این تعجب برای نیکو شمردن آن رفتار است نه بد شمردن و انکار آن؛ و الله متعال رفتار آن دو در آن شب را خوب و نیک دانست.
از شداد بن اوس رضی الله عنه روایت است که می گوید: دو چیز را از رسول الله صلی الله علیه وسلم حفظ نمودم که فرمود: «إِنَّ اللَّهَ مُحْسِنٌ يُحِبُّ الْإِحْسَانَ إِلَى كُلِّ شَيْءٍ، فَإِذَا قَتَلْتُمْ فَأَحْسِنُوا الْقِتْلَةَ، وَإِذَا ذَبَحْتُمْ فَأَحْسِنُوا الذَّبْحَ، وَلْيُحِدَّ أَحَدُكُمْ شَفْرَتَهُ، وَلْيُرِحْ ذَبِيحَتَهُ»: «الله متعال نیکوکار است و نیکوکاری در هر کاری را دوست دارد؛ بنابراین وقتی کسی را کشتید، به روشی نیکو او را بکشید و زمانی که حیوانی را ذبح کردید، به خوبی او را ذبح کنید. و هريک از شما بايد چاقويش را تيز کند و حيوانی را که می خواهد ذبح نمايد، زود راحت کند».
به روایت عبدالرزاق - به روایت مسلمشداد بن اوس رضی الله عنه خبر می دهد که دو مساله از رسول الله صلی الله علیه وسلم فراگرفته است؛ اول اینکه می فرماید: «إِنَّ اللَّهَ مُحْسِنٌ يُحِبُّ الْإِحْسَانَ إِلَى كُلِّ شَيْءٍ»: «الله متعال نیکوکار است و نیکوکاری در هر کاری را دوست دارد». یکی از اسامی الله متعال «محسن» است یعنی بخشنده یِ نعمت دهنده یِ مهربان؛ و الله متعال فضل و بخشش و انعام و رحمت و رافت در هرچیزی را دوست دارد. اما مورد دوم ناشی از امر اول می باشد و آن اینکه رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «فَإِذَا قَتَلْتُمْ فَأَحْسِنُوا الْقِتْلَةَ، وَإِذَا ذَبَحْتُمْ فَأَحْسِنُوا الذَّبْحَ، وَلْيُحِدَّ أَحَدُكُمْ شَفْرَتَهُ، وَلْيُرِحْ ذَبِيحَتَهُ» یعنی هرگاه کسی را کشتید که کشتن وی مباح بود مانند کافر حربی یا مرتد یا قاتل یا موارد دیگر، بر شما واجب است که به روشی مناسب و نیکو او را بکشید؛ همچنین زمانی که قصد ذبح حیوانی را داشتید، بر شما واجب است که به خوبی آن را ذبح کنید تا ذبیحه زود راحت شود؛ و باید چاقو را تیز کنید و با سرعت گلوی حیوان را ببرید؛ و مواردی که راحتی حیوان را به همراه دارد رعایت کنید. چنانکه مستحب است چاقو در برابر حیوان تیز نشود و حیواناتی که قرار است ذبح شوند، در برابر هم ذبح نشوند؛ و حیوان مذکور به محل ذبحش کشیده نشود.
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «مَا تَوَطَّنَ رَجُلٌ مُسْلِمٌ الْمَسَاجِدَ لِلصَّلَاةِ وَالذِّكْرِ، إِلَّا تَبَشْبَشَ اللَّهُ لَهُ، كَمَا يَتَبَشْبَشُ أَهْلُ الْغَائِبِ بِغَائِبِهِمْ إِذَا قَدِمَ عَلَيْهِمْ»: «هیچ مرد مسلمانی نیست که برای نماز و ذکر پایبند مساجد باشد مگر اینکه الله متعال از این پایبندی او خوشحال می شود؛ چنانکه وقتی مسافری [به خانه] باز می گردد، خانواده اش از دیدن او خوشحال و شادمان می شوند».
به روایت ابن ماجه - به روایت احمدمسلمانی که برای ذکر و نماز به حضور در مسجد پایبند باشد، الله متعال از او خوشحال و شادمان می شود چنانکه خانواده ی مسافر با برگشتن مسافرشان از دیدن او خوشحال می شوند. تاویل صفت «البشبشة» به معنای خوشحالی و شادمانی به رافت و مهربانی یا رحمت یا هر صفت دیگری، جایز نیست؛ بلکه اثبات این صفت در حق الله متعال بدور از هرگونه تحریف و تعطیل و بیان کیفیت و تمثیل واجب می باشد؛ با علم به اینکه از لوازم این صفت، رافت و رحمت می باشد.
از ابوموسی اشعری رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ دَفَعَ اللَّهُ إِلى كُلِّ مُسْلِمٍ يَهُوديًّا أو نَصْرَانِيًّا، فَيَقُول: هَذَا فِكَاكُكَ مِنَ النَّارِ»: «وقتی روز قيامت فرا می رسد، الله متعال به هر مسلمانی يک يهودی يا نصرانی می دهد و می فرمايد: اين عوض و بلاگردان تو از آتش دوزخ است». و در روايت ديگری آمده است: «يَجِيءُ يَوْمَ الْقِيامَةِ نَاسٌ مِنَ المُسْلِمِين بِذُنُوبٍ أَمْثَالِ الجبَالِ يَغفِرُهَا اللَّهُ لهمُ»: «روز قيامت گروهی از مسلمانان با گناهانی مانند کوه ها (به ميدان حشر) می آيند، اما الله همه ی آنها را می آمرزد».
به روایت مسلممعنای این حدیث در حدیث دیگری که ابوهریره رضی الله عنه روایت نموده، آمده است؛ آنجا که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «لِكُلِّ أَحَدٍ مَنْزلٌ في الجَنَّةِ، وَمَنْزِلٌ في النَّارِ، فَالمُؤْمِنُ إِذَا دَخَلَ الجَنَّةَ خَلَفَهُ الكَافِرُ في النَّارِ؛ لأنَّهُ مُسْتَحِقٌّ لِذَلِكَ بِكفْرِهِ»: «برای هر فرد منزلی در بهشت و منزلی در دوزخ می باشد و چون مؤمن وارد بهشت شود، کافر جای او را در دوزخ می گیرد، زيرا کافر به خاطر کفرش، مستحق آن است». و «فِکاکُکَ» یعنی تو (ای مؤمن) در معرض رفتن به دوزخ بودی و اين کافر موجب جدايی و خلاصی تو از آتش جهنم است، زيرا الله متعال برای جهنم تعدادی مقرر فرموده که آن را پر می کنند و وقتی کافران به واسطه ی گناهان و کفرشان وارد دوزخ شدند و حجم آن را پر کردند، درحقيقت مايه ی خلاص و نجات مسلمانان از دوزخ گشته اند. و الله داناتر است.