





























Hadeeth Cards
Da'wa cards that highlight great meanings from the noble prophetic hadiths in a simple style and attractive display that helps the Muslim to have a deeper understanding of his religion in an easy way
All
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «لَمْ يَتَكَلَّمْ فِي المَهْدِ إِلاَّ ثَلاثَةٌ: عِيسى ابْنُ مرْيَم، وصَاحِبُ جُرَيْج، وكَانَ جُرَيْجٌ رَجُلاً عَابِدًا، فَاتَّخَذَ صَوْمَعَةً فَكانَ فِيهَا، فَأَتَتْهُ أُمُّهُ وَهَو يُصَلِّي. فَقَالَت: يا جُرَيْج، فقال: يَارَبِّ أُمِّي وَصَلاتِي فَأَقْبلَ عَلَى صلاتِهِ فَانْصرفَتْ. فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَدِ أَتَتْهُ وهُو يُصَلِّي، فقَالَت: يَا جُرَيْج، فقال: أَيْ رَبِّ أُمِّي وَصَلاتِي. فَأَقْبَلَ عَلَى صَلاتِه، فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَد أَتَتْهُ وَهُو يُصَلِّي، فَقَالَت: يَا جُرَيْجُ، فقال: أَيْ رَبِّ أُمِّي وَصَلاتِي، فَأَقْبَلَ عَلَى صَلاتِه، فَقَالَت: اللَّهُمَّ لا تُمِتْه حَتَّى ينْظُرَ إِلَى وُجُوه المومِسَاتِ. فَتَذَاكَّرَ بَنُو إِسْرائِيلَ جُريْجاً وَعِبَادَته، وَكَانَتِ امْرَأَةٌ بغِيٌّ يُتَمَثَّلُ بِحُسْنِهَا، فَقَالَت: إِنْ شِئْتُمْ لأَفْتِنَنَّهُ، فتعرَّضَتْ لَه، فَلَمْ يلْتَفِتْ إِلَيْهَا، فَأَتتْ رَاعِيًا كَانَ يَأَوي إِلَى صَوْمَعَتِهِ، فَأَمْكنَتْهُ مِنْ نَفسِهَا فَوقَع علَيْهَا. فَحملَت، فَلَمَّا وَلدتْ، قَالَت: هُوَ مِن جُرَيْج، فَأَتَوْهُ فَاسْتَنْزلُوهُ وهدَمُوا صَوْمَعَتَه، وَجَعَلُوا يَضْرِبُونه، فقال: مَا شَأْنُكُم؟ قالوا: زَنَيْتَ بِهذِهِ الْبغِيِّ فَولَدتْ مِنْك. قال: أَيْنَ الصَّبِي؟ فَجاءَوا بِهِ فقال: دَعُونِي حَتَّى أُصَلَّي، فَصلىَّ، فَلَمَّا انْصَرَفَ أَتَى الصَّبِيَّ فَطَعنَ فِي بطْنِهِ، وقال: يا غُلامُ مَنْ أَبُوك؟ قال: فُلانٌ الرَّاعِي، فَأَقْبلُوا علَى جُرَيْجُ يُقَبِّلُونَهُ وَيَتَمَسَّحُونَ بِهِ، وقَالُوا: نَبْنِي لَكَ صوْمَعَتَكَ مِنْ ذَهَبٍ. قال: لا، أَعيدُوهَا مِنْ طِينٍ كَمَا كَانَت، فَفَعَلُوا. وَبيْنَا صَبِيٌّ يرْضعُ مِنْ أُمِّهِ، فَمَرَّ رَجُلٌ رَاكِبٌ عَلَى دابَّةٍ فَارِهَةٍ وَشَارةٍ حَسَنَةٍ، فَقالت أُمُّه: اللَّهُمَّ اجْعَل ابْنِي مثْلَ هَذَا، فَتَرَكَ الثَّدْيَ وَأَقْبَلَ إِلَيْهِ فَنَظَرَ إِلَيْهِ، فقال: اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْنِي مِثْله، ثُمَّ أَقَبَلَ عَلَى ثَدْيِهِ فَجَعْلَ يَرْتَضِعُ»: «فقط سه نفر در گهواره سخن گفتند: عيسی بن مريم و پسربچه ی داستانِ جُريج؛ جريج مردی عابد بود که برای عبادت در صومعه ای گوشه نشين شد. باری درحالی که نماز می خواند، مادرش نزد وی آمد و صدا زد: ای جريج؛ (جريج) گفت: پروردگارا، جواب مادرم را بدهم يا نمازم را بخوانم؟ و به نمازش ادامه داد. لذا مادرش برگشت و فردای آن روز دوباره به ديدن جريج رفت که جريج مشغول نماز بود. صدا زد: ای جريج؛ جريج گفت: پروردگارا، جواب مادرم را بدهم يا نمازم را بخوانم؟ و باز به نمازش ادامه داد. مادرش روز بعد نيز به صومعه آمد و او را صدا زد که وی مشغول نماز بود و به جای اينکه جوابِ مادرش را بدهد، به نمازش ادامه داد. اين بار مادرش دعا کرد: خدايا، تا زمانی که نگاهش به چهره ی زنان بدکار نيفتد، او را نميران. بنی اسرائيل همواره از جريج و عبادتش سخن می گفتند. در آن زمان زنی بدکار وجود داشت که در جمال و زيبايی زبان زد بود؛ اين زن گفت: اگر بخواهيد او را فريب می دهم. لذا نزد جريج رفت و خود را در اختيار او گذاشت؛ ولی جريج توجهی به او نکرد. آنگاه نزد چوپانی رفت که در صومعه ی جريج بود و خود را در اختيارش گذاشت. درنتيجه باردار شد و پسری به دنيا آورد و گفت: اين نوزاد، فرزند جريج است. بنی اسرائيل نزد جريج رفتند و او را از صومعه پايين آوردند و صومعه اش را خراب کردند و شروع به زدن او نمودند. جريج پرسيد: چه شده است؟ گفتند: با اين زنِ زناکار زنا کرده ای و در اثر آن پسر بچه ای متولد شده است. جریج گفت: پسر به دنیا آمده کجاست؟ پس او را آوردند؛ آنگاه جریج گفت: به من اجازه دهيد تا نماز بخوانم و وقتی نمازش تمام شد، نزد نوزاد رفت و بر شکم او زد و گفت: ای پسر، پدرت کيست؟ پاسخ داد: فلان چوپان. چنین بود که بنی اسرائيل به جريج روی آورده و شروع به بوسیدن و دست کشیدن به وی کردند؛ و گفتند: صومعه ات را از طلا بازسازی می کنيم. گفت: خير؛ بلکه مانند گذشته آن را از گل و خاک بسازيد. و آنها نيز چنین کردند. (و اما سومين کودکی که سخن گفت) کودکی بود که از مادرش شير می خورد؛ در اين ميان، مردی سوار بر اسبی زيبا و گران بها از آنجا عبور کرد. مادر اين نوزاد دعا کرد: پروردگارا، فرزندم را مثلِ اين مرد بگردان. پسربچه پستان مادرش را رها کرد و به سوی آن مرد نگريست و گفت: پروردگارا، مرا مثل او مگردان؛ و دوباره پستان را گرفت و به شيرخوردن مشغول شد». ابوهريره رضی الله عنه می گويد: گويا اينک به رسول الله صلى الله عليه وسلم نگاه می کنم که با قرار دادن انگشت اشاره اش در دهان و مکيدن آن، شيرخوردن آن کودک را برای ما حکايت می کند. (و در ادامه) فرمود: «وَمَرُّوا بِجَارِيَةٍ وَهُمْ يَضْرِبُونَهَا، وَيَقُولُون: زَنَيْتِ سَرَقْتِ، وَهِي تَقُول: حَسْبِيَ اللَّهُ وَنِعْمَ الْوكِيل. فقالت أُمُّه: اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْ ابْنِي مِثْلَهَا، فَتَركَ الرِّضَاعَ وَنَظَرَ إِلَيْهَا، فقال: اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِثْلَهَا، فَهُنالِكَ تَرَاجَعَا الحَدِيثَ، فقالَت: مَرَّ رَجُلٌ حَسَنُ الهَيْئَةِ، فَقُلْتُ: اللَّهُمَّ اجْعَلْ ابْنِي مِثْلَهُ، فَقُلْتَ: اللَّهُمَّ لا تَجْعَلنِي مِثْلَه، وَمَرُّوا بِهَذِهِ الأَمَةِ وَهُم يَضْربُونَهُا وَيَقُولُون: زَنَيْتِ سَرَقْتِ، فَقُلْتُ: اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْ ابْنِي مِثْلَهَا، فَقُلْتَ: اللَّهُمَّ اجعَلْنِي مِثْلَهَا؟! قال: إِنَّ ذلِكَ الرَّجُلَ كَانَ جَبَّاراً، فَقُلتُ: اللَّهُمَّ لا تجْعَلْنِي مِثْلَه، وإِنَّ هَذِهِ يَقُولُونَ: زَنَيْتِ، وَلَمْ تَزْنِ وَسَرقْتِ، وَلَمْ تَسْرِقْ، فَقُلْت: اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِثْلَهَا»: «کنيزی از آنجا می بردند و او را می زدند و می گفتند: زنا و دزدی کرده ای. و او می گفت: الله برای من کافی است و او بهترين کارساز است. مادرِ پسربچه دعا کرد و گفت: يا الله، پسرم را مثلِ اين کنيز نگردان. کودک پستان مادرش را رها کرد و به سوی کنيز نگريست و گفت: پروردگارا، مرا مثلِ اين بگردان. در آن هنگام مادر و فرزند درباره ی اين ماجرا با هم به گفتگو پرداختند. مادر پرسيد: مردی خوش قيافه عبور کرد؛ گفتم: پروردگارا، فرزندم را مثلِ اين مرد بگردان و تو دعا کردی: پروردگارا، مرا مثلِ اين مرد مگردان؟! کنيزی از اينجا می بردند و او را می زدند و به او می گفتند: زنا و دزدی کرده ای. دعا کردم که خداوند تو را مثل او نگرداند؛ ولی تو گفتی: پروردگارا، مرا مثلِ او بگردان؟! کودک پاسخ داد: آن مرد ظالم و ستمگر بود؛ لذا دعا کردم: خدايا، مرا مثلِ او نگردان. و اين زن که او را به زنا و دزدی متهم می کردند، نه زنا کرده بود و نه دزدی؛ لذا گفتم: پروردگارا، مرا مثل او بگردان».
متفق علیهاز ابوهریره رضی الله عنه روایت است که پیامبرمان صلی الله علیه وسلم فرمودند: «تنها سه نفر در گهواره سخن گفتند». یعنی فقط سه نفر در ایامی که نوزاد بودند، سخن گفته اند که عبارتند از: 1- عیسی بن مریم صلی الله علیه وسلم که نشانه ای از نشانه های الله متعال بود و در گهواره سخن گفت. 2- دوست جریج؛ جریج مردی عابد بود که الله متعال او را از اتهام زنایی که متوجه وی کرده بودند، مبرا داشت؛ و سخن گفتن کودک در رفع اتهام مذکور از وی را به عنوان کرامتی برای او نمایان نمود. جریج مکانی را برای خلوت کردن و عبادت انتخاب کرده بود که روزی مادرش به دیدار وی آمد و جریج در حال نماز بود؛ وقتی مادرش او را صدا زد و گفت: ای جریج؛ جریج با خود گفت: پروردگارا، پاسخ مادرم را بدهم یا نمازم را ادامه دهم؛ و به این ترتیب تردید داشت که نمازش را قطع کند و پاسخ مادرش را بدهد یا اینکه نمازش را ادامه داده و کامل کند. بنابراین به نمازش روی آورده و آن را ادامه می دهد و مادرش می رود. فردای آن روز دوباره مادرش به دیدن او می آید که جریج درحال نماز است؛ و همان ماجرای دیروز اتفاق می افتد. فردای آن روز و برای سومین روز متوالی مادرش به دیدن او می آید که جریج درحال نماز است؛ و این بار هم ماجرای دو روز گذشته تکرار می شود؛ بنابراین مادرش می گوید: پروردگارا، او را نمیران تا چشمش به صورت زنان زناکار بیفتد. جریج در بین بنی اسرائیل از جایگاه خاصی برخوردار بود، چنانکه از او و عبادتش سخن می گفتند؛ و در میان آنها زنی زناکار بود که زیبایی او زبان زد بود؛ این زن گفت: اگر بخواهید او را فریب می دهم تا نمازش را رها کند و مرتکب زنا شود؛ بنابراین خود را به جریج عرضه می کند و جریج اهمیتی نمی دهد؛ پس نزد چوپانی می رود و خود را در اختیار او قرار می دهد و چوپان با وی زنا می کند و در اثر آن باردار می شود؛ وقتی وضع حمل می کند و بچه به دنیا می آید، می گوید: این بچه از جریج است؛ بنابراین مردم نزد جریج رفته و او را از محل عبادتش پایین آورده و عبادتگاهش را ویران کرده و خودش را به باد کتک می گیرند؛ جریج در این وضعیت می گوید: چه شده است، چرا چنین رفتار می کنید؟ می گویند: با این زن زناکار زنا کرده ای و بچه ای در اثر آن متولد شده است؛ آنگاه جریج می گوید: کودک متولد شده کجاست؟ پس او را می آورند؛ جریج می گوید: مرا رها کنید تا نماز بخوانم؛ آنگاه نماز می خواند و پس از نماز نزد کودک رفته و با انگشتش ضربه ای به شکم کودک می زند و می گوید: ای پسر، پدرت کيست؟ می گوید: فلان چوپان؛ بنابراین مردم به جریج روی آورده و شروع به بوسیدن و دست کشیدن به او می کنند و می گویند: صومعه ات را از طلا بازسازی می کنيم. اما جریج می گوید: نه، به همان صورتی که قبلا بود، با گل آن را بسازید. و آنان چنین می کنند. 3- طفل شیرخواره ای که مشغول شیرخوردن از مادرش می باشد؛ در این هنگام مردی سوار بر اسبی گرانبها و ظاهری زیبا می گذرد؛ - و رسول الله صلی الله علیه وسلم شیرخوردن این طفل از پستان مادرش را با قرار دادن انگشت سبابه اش در دهان و مکیدن آن توصیف می کند؛ - در این وضعیت مادرش می گوید: یا الله، پسرم را مانند او بگردان؛ و طفل مذکور می گوید: یا الله، مرا مانند او مگردان؛ سپس کنیزی را می آورند و او را می زنند و به وی می گویند: زنا کردی و دزدی نمودی؛ و کنیز مذکور می گوید: الله برای من کافی بوده و بهترین کارساز است. مادر این طفل که مشغول شیر دادن پسرش می باشد، با دیدن این صحنه می گوید: یا الله، پسرم را مانند او مگردان؛ پس طفل شیرخوار پستان را رها کرده و به آن کنیز چشم می دوزد و می گوید: یا الله مرا مانند او بگردان؛ سپس مادر و فرزند با هم صحبت می کنند و طفل شیرخواره با مادرش سخن می گوید. مادر می گوید: مردی از کنار ما گذشت که بسیار زیبا بود، گفتم: یا الله، پسرم را مانند او بگردان، اما تو گفتی: یا الله، مرا مانند او نگردان؛ طفل شیرخوار می گوید: بله؛ این مرد، فردی ستمگر و سرکش بود، از الله خواستم که مرا مانند او نگرداند. اما آن زن، مردم به وی می گفتند: زنا کردی و دزدی نمودی و او می گفت: الله برای من کافی بوده و بهترین کارساز است. گفتم: یا الله مرا مانند او بگردان؛ یعنی مرا از زنا و دزدی پاک و طاهر بگردان؛ و مانند او امور خود را به الله سپردم.
از سعید بن جبیر رضی الله عنه روایت است که می گوید: به ابن عباس گفتم: نَوف بَکالی مدعی است که این موسی، موسی بنی اسرائیل نیست، بلکه موسی دیگری است؟ ابن عباس رضی الله عنهما گفت: دشمن الله دروغ گفته است؛ ابی بن کعب از رسول الله صلی الله علیه وسلم برای ما روایت نموده که فرمودند: «موسی عليه السلام در میان بنی اسرائيل به خطبه ايستاده بود که سوال شد: داناترین مردم چه کسی است؟ پس گفت: من داناترين انسان ها هستم. بنابراین از این جهت كه علم را به الله نسبت نداده بود، الله متعال او را مورد عتاب قرار داد و به او وحی كرد كه: بنده ای از بندگانم در «مجمع البحرين» از تو داناتر است. موسی عليه السلام گفت: پروردگارا، چگونه می توانم نزد او بروم؟ به او گفته شد: ماهی را در زنبيلی قرار ده و با خود حمل كن. هر جا كه ماهی ناپديد شد، او را آنجا خواهی ديد. موسی همراه خدمتکارش يوشع بن نون ماهی را در زنبيلی نهاد و آن را برداشت و براه افتاد. وقتی كنار صخره ای رسيدند، سر بر زمين گذاشتند و به خواب رفتند و ماهی خود را از زنبيل بيرون كشيد و راه خود را در دریا پیش گرفت. و موسی و خدمتکارش شگفت زده شدند؛ و بقيه ی شبانه روز را راه رفتند. هنگام صبح، موسی به خدمتکارش گفت: غذای مان را حاضر كن كه از این سفر خسته و گرسنه شده ايم. موسی تا وقتی از مکانی که به آن امر شده بود، نگذشت، احساس خستگی نكرد. پس خدمتکارش به او گفت: به یاد داری هنگامی که [برای استراحت] به کنار آن تخته سنگ جای گرفتیم، من ماهی را فراموش کردم و جز شیطان [کسی] مرا از یادآورىِ آن [داستان] به فراموشى نینداخت. موسی گفت: آن همان چیزی است که می خواستیم [و جایگاهِ آن بندۀ نیکوکار، همان جاست]. پس جستجوکنان ردّ پای خود را گرفتند [و از همان راه] بازگشتند. وقتی به آن تخته سنگ رسيدند، مردی را ديدند كه خود را در لباسی پيچيده است. پس موسی سلام نمود. و خضر گفت: در اين سرزمين، سلام از كجاست؟ موسی گفت: من موسی هستم. خضر گفت: موسی بنی اسرائيل؟ موسی گفت: بله؛ آیا [اجازه می دهی] همراهت بیایم تا از آنچه به تو آموخته شده و مایۀ هدایت و ارشاد است به من بیاموزی؟ خضر گفت: ای موسی، تو هرگز نمی توانی همراه من شکیبایی کنی. ای موسی، من علمی از علم الله دارم که آن را به من آموخته که تو آن را نمی دانی و تو علمی داری که الله متعال به تو آموخته و من نمی دانم؛ موسی گفت: ان شاء الله شکیبا خواهم بود و در هیچ کاری از تو نافرمانی نمی کنم. بدين ترتيب، آنها در ساحل دريا بدون كشتی براه افتادند. پس از مدتی يک كشتی از كنار آنها عبور كرد. آنها از صاحبان كشتی خواستند تا آنها را همراه خود سوار كنند. صاحبان كشتی، خضر را شناختند و بدون كرايه آنها را سوار كردند. در آن اثنا، گنجشكی بر كناره كشتی نشست و يك یا دو منقار از آب دريا برداشت؛ پس خضر گفت: ای موسی، علم من و علم تو چیزی از علم الله نمی کاهد مگر به اندازه ی نوک زدن این گنجشک در دریا؛ سپس خضر يكی از تخته های كشتی را از جايش در آورد. موسی (با تعجب) گفت: آنها ما را بدون كرايه سوار كردند و حالا تو كشتی آنها را سوراخ می كنی تا همه را غرق کنی؟ خضر گفت: مگر به تو نگفتم نمی توانی با من صبر كنی؟ موسی گفت: مرا بخاطر فراموشی ام مواخذه مكن و در کارم بر من سخت نگیر. اين نخستين فراموشی موسی بود. (سپس از كشتی پياده شدند) و براه افتادند. (در راه) پسر بچه ای را ديدند كه با بچه های ديگر مشغول بازی بود. پس خضر سر آن کودک را از بالای آن گرفت و با دست خود سرش را از تنش جدا کرد. پس موسی گفت: شخص [بی گناه و] پاکی را کُشتی [آن هم] بدون اینکه کسی را کشته باشد؟ خضر گفت: به تو نگفتم که هرگز نمی توانی با من شکیبایی کنی؟ - ابن عیینه می گوید: و تاکید این بار خضر بیشتر بود - باز به راه خود ادامه دادند تا به روستايی رسيدند و از اهالی روستا غذا خواستند. ولی آنها از مهمان کردن و پذیرایی ایشان خودداری کردند. در همين روستا به ديواری رسيدند كه داشت فرو می ريخت. خضر با اشاره دست آن ديوار را راست كرد. پس موسی به او گفت: اگر می خواستی، [می توانستی] برای آن [کار، از آنان] مزدی بگیری. خضر گفت: اینک زمان جدایی من و تو فرا رسیده است». رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «يَرْحَمُ اللَّهُ مُوسَى، لَوَدِدْنَا لَوْ صَبَرَ حَتَّى يُقَصَّ عَلَيْنَا مِنْ أَمْرِهِمَا»: «خداوند موسی را رحمت كند دوست داشتيم كه صبر می كرد تا ببينيم داستانش با خضر به كجا می كشد».
متفق علیهسعید بن جبیر رضی الله عنه می گوید: به ابن عباس رضی الله عنهما خبر دادم که مردی به نام نَوف بَکالی مدعی است موسایی که با خضر بود، همان موسی پیامبر بنی اسرائیل نبود، بلکه موسای دیگری بوده است. ابن عباس رضی الله عنهما گفت: «دشمن خدا دروغ گفته است». و ایشان این را از باب تحذیر از این کلام گفت، نه از باب طعنه زدن به نوف. زیرا ابن عباس این سخن را در حالت خشم گفت و غالبا معنای حقیقی الفاظی که در این حالت گفته می شود مراد نیست و تکذیب نمودن وی از این جهت بوده که سخنی خلاف واقع گفته است نه اینکه آن شخص عمدا چنین گفته باشد. سپس دلیل کذب بودن سخن نوف را ذکر نموده و حدیثی را ذکر می کند که ابی بن کعب از رسول الله صلی الله علیه وسلم برای او نقل کرده است؛ اینکه: موسی عليه السلام در میان بنی اسرائيل به خطبه ايستاده بود که مردی از او سوال نمود: داناترین مردم چه کسی است؟ ایشان گفت: من داناترین مردم هستم. و موسی علیه السلام این مساله را بر حسب باور و اعتقاد خود گفت، اما الله عز وجل او را عتاب نموده و سرزنش نمود چون علم را به او منسوب نکرد و نگفت: الله داناتر است؛ در نتیجه به او وحی کرد که در منطقه تلاقی دو دریا، بنده ای از بندگانش را می یابد به نام خضر که این بنده از او داناتر است. موسی علیه السلام گفت: راه رسیدن به او چگونه است؟ الله تعالی به او فرمود: ماهی را در یک ظرف بافته از برگ خرما قرار بده و هر کجا که ماهی را گم کردی، خضر را آنجا خواهی یافت. بنابراین موسی همراه با خادمش یوشع بن نون به راه افتادند درحالی که مطابق فرمان الله ماهی را در ظرفی از برگ خرما به همراه خود می بردند، تا اینکه در ساحل دریا در کنار تخته سنگی سر خود را بر زمین نهاده و خوابیدند؛ در همین اثنا ماهی از ظرف بیرون شده و راه خود را در دریا پیش گرفت. و الله متعال حرکت آب را متوقف نمود طوری که طاقی درست شد و به شکل تونلی در آمد. تا جایی که زنده شدن ماهی و توقف جریان آب، بعدا موسی و خادمش را متعجب نمود. آنها باقی شب و روزشان را به راه خود ادامه دادند؛ وقتی صبح شد موسی به خادمش گفت: غذا را بیاور که این سفر ما را خسته کرده است. و موسی علیه السلام احساس خستگی نکرد تا از مکانی گذشت که بدان امر شده بود؛ پس از آن بود که دچار گرسنگی و خستگی شد. بنابراین خادمش به او گفت: وقتی کنار آن تخته سنگ بودیم ماهی را گم کردم. پس موسی گفت: این همان چیزی است که ما در پی آن بودیم زیرا این نشانه وجود خضر است. لذا از همان راهی که آمده بودند بازگشتند و رد پای خود را دنبال نمودند؛ وقتی به تخت سنگ رسیدند، مردی را دیدند که کاملا پوشیده بود. و موسی به او سلام گفت. و خضر گفت: «در اين سرزمين، سلام از كجاست؟»؛ و این استفهام استبعاد می باشد که بیانگر آن است که در آن وقت مسلمانی در سرزمین مذکور نبوده است. و ایشان بعید می دانست که در آن سرزمین مسلمانی باشد و سلام گفتن بلد باشد. بنابراین موسی به خضر گفت: من موسی هستم. و خضر به او گفت: تو همان موسایی که به سوی بنی اسرائيل فرستاده شده است؟ موسی گفت: بله؛ و این امر دلیلی است بر اینکه نه پیامبران و نه پایین تر از انان علم غیب نداشته و از غیب چیزی نمی دانستند جز آنچه الله به آنها خبر می داده است. زیرا اگر خضر کاملا از غیب آگاه می بود، پیش از آنکه از موسی بپرسد، او را می شناخت. و همین محل شاهد است که ابن عباس برای رد گفته ی نوف بدان استناد می نماید. سپس موسی به او گفت: «آيا اجازه می دهی همراه تو باشم تا از آنچه خداوند به تو آموخته، به من نيز بياموزی؟» و پیامبر بودن موسی علیه السلام و صاحب شریعت بودن ایشان منافاتی با این ندارد که از دیگری چیزی بیاموزد که در ابواب دین شرط نیست. رسول باید از کسی که بسویش فرستاده شده، در باب اصول و فروع دین، نه بطور مطلق، آگاه تر باشد. پس خضر به موسی گفت: ای موسی، تو هرگز نمی توانی همراه من شکیبایی کنی. ای موسی، من علمی از علم الله دارم که آن را به من آموخته است که تو آن را نمی دانی و تو علمی داری که الله متعال به تو آموخته و من نمی دانم. اما موسی به او گفت: ان شاء الله مرا صبور و شکیبا می یابی و از دستورات تو سرپيچی نخواهم كرد. به اين ترتيب ساحل دريا را بدون كشتی در پیش گرفتند. پس از مدتی، يک كشتی از كنار آنها عبور كرد. آنها از صاحبان كشتی خواستند تا آنها را همراه خود سوار كنند. و صاحبان كشتی خضر را شناختند و بدون كرايه آنها را سوار كردند. در آن اثنا، گنجشكی بر كناره كشتی نشست و يک یا دو منقار از آب دريا برداشت. این بود که خضر گفت: ای موسی، علم من و علم تو چیزی از علم الله نمی کاهد مگر به اندازه ی نوک زدن این گنجشک در دریا. سپس خضر يكی از تخته های كشتی را با تبر از جايش در آورد و کشتی را سوراخ کرد و آب وارد کشتی شد. بنابراین موسی (با تعجب) گفت: آنها ما را بدون كرايه سوار كردند اما تو كشتی آنها را سوراخ می كنی تا همه را غرق کنی؟ خضر سخن قبلی خود را به موسی یادآوری نموده و گفت: مگر به تو نگفتم كه نمی توانی با من صبر كنی؟ موسی گفت: مرا بخاطر فراموشی ام مواخذه مكن و بر من سخت نگیر؛ زیرا پیروی از تو برای من سخت است. اين نخستين فراموشی موسی بود. (سپس از كشتی پياده شدند) و به راه افتادند. (در راه) پسر بچه ای را ديدند كه با بچه های ديگر مشغول بازی بود که خضر سر آن كودک را گرفت و با دست خود سر او را از تن جدا كرد. این بود که موسی به خضر گفت: آبا فرد بی گناهی را می کشی؟ ما از او گناهی ندیدیم که اقتضای آن کشتنش باشد، یا کسی را نکشته که در برابرش کشته شود. اینجا بود که خضر به موسی گفت: به تو نگفتم که هرگز نمی توانی با من شکیبایی کنی؟ در اینجا برای تاکید بیشتر کلمه «لک» بکار رفته است که حکایت از عتاب و سرزنش بیشتر دارد و به همین دلیل است که سفیان بن عیینه یکی از روایان حدیث می گوید: و این بار تاکید بیشتر است. و در این مورد به افزایش «لک» در این بار استدلال می کند. باز به راه خود ادامه دادند تا به روستايی رسيدند. از اهالی روستا غذا خواستند اما آنها ایشان را مهمان نکرده و پذیرای آنان نشدند و به این ترتیب در آن روستا غذا و پناهی نیافتند. اما در همين روستا به ديواری رسيدند كه داشت فرو می ريخت و خضر با اشاره دست آن ديوار را راست كرد. این بود که موسی به خضر گفت: اگر می خواستی، می توانستی در مقابل اين كار مزد بگيری و این مزد کمکی باشد در سفرمان؛ بنابراین خضر به موسی گفت: این اعتراض سوم، سبب جدایی من و تو می باشد». رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: الله موسی را رحمت كند دوست داشته و آرزو داشتیم كه صبر می كرد تا علم و حکمت بیشتری از آنچه میان شان رخ می داد، عایدمان می شد.
از ابویونس سلیم بن جبیر غلام آزاد شده ی ابوهریره رضی الله عنه روایت است که می گوید: از ابوهریره شنیدم که این آیه را تلاوت کرد: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ سَميعاً بَصيراً» [النساء: 58] «الله به شما فرمان می دهد که امانت ها را [به طور کامل] به صاحبان شان بازگردانید و هنگامی که میان مردم داوری می کنید، به عدالت داوری کنید. الله شما را به امری نیک پند می دهد. به راستی که الله شنوای بیناست» و گفت: رسول الله صلی الله علیه وسلم را درحالی دیدم که انگشت ابهام خود را بر گوشش نهاده بود و انگشت بعدی را بر چشمش». ابوهریره می گوید: «رسول الله صلی الله علیه وسلم را دیدم که این آیه را خوانده و دو انگشتش را (بر گوش و چشمش) قرار داد».
به روایت ابوداوودابوهریره رضی الله عنه این آیه را تلاوت می کند: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ سَميعاً بَصيراً» و در ادامه بیان می دارد که رسول الله صلی الله علیه وسلم را درحال تلاوت این آیه مشاهده نموده که انگشت پنجمش، یعنی ابهام را بر گوش خود و انگشت کناری آن را بر چشمش نهاده بود تا اینگونه صفت سمع (شنیدن) و بصر (دیدن) را برای الله متعال اثبات نماید و تأویل ها و تفسیرهای منحرفین را دفع کند. و این هیچ ربطی به تشبیه نمودن صفات الله با مخلوقات ندارد، زیرا الله متعال می فرماید: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ ءٌ وَ هُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ» [الشوری: 11] «هیچ چیزی همانند او نیست و او شنوایِ بیناست». پس آنچه ذکر شد، مقتضای ایمان به تمامی نصوص است.
از ابن عباس رضی الله عنهما روایت است که می گوید: ابراهيم عليه السلام، مادر اسماعيل و پسرش اسماعيل را كه کودکی شيرخوار بود، با خود آورد و در نزديكی بيت الله، زير درختی بزرگ، بالاتر از زمزم در قسمت بالای مسجدالحرام رها کرد. در آن زمان هيچکس در مكه نبود و آبی در آن وجود نداشت. ابراهيم عليه السلام نزد آن دو يک کيسه خرما و يك مشک آب گذاشت و سپس برگشت و به راه افتاد. مادر اسماعيل، به دنبال او رفت و گفت: ای ابراهيم! کجا می روی و ما را در اين بيابان كه هيچ مونس و هيچ چيزی نيست، رها می كنی؟ و اين جمله را چند بار تكرار نمود؛ اما ابراهيم عليه السلام به او توجه نمی كرد. آنگاه مادرِ اسماعيل پرسيد: آيا الله به تو چنين دستوری داده است؟ ابراهيم عليه السلام پاسخ داد: آری. پس مادر اسماعيل گفت: در اين صورت، الله ما را ضايع نمی کند. و سپس برگشت. ابراهيم عليه السلام به راهش ادامه داد تا اينكه به گردنه ی كوه، جايی كه ديگر آنها او را نمی ديدند، رسيد. آنجا رو به سوی بيت الله كرد و برای گفتن اين دعاها دستانش را بلند نمود و گفت: «رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ) [ابراهيم:37] «پروردگارا، من برخی فرزندانم [= اسماعیل و خاندانش] را در تنگه ای بى آب و كِشت، نزد خانۀ محترم [و شکوهمندِ] تو جای دادم. پروردگارا، [چنین کردم] تا نماز را برپا دارند؛ پس دل های برخى از مردم را چنان كن که به سوی آنان [و این سرزمین] متمایل گردد و از محصولات [مورد نیازشان] به آنان روزى ببخش؛ باشد كه سپاس گزارند». مادر اسماعيل مشغول شير دادن اسماعيل شد و از آب موجود در مشک می نوشيد تا اينكه آب مشک تمام شد و او و فرزندش تشنه شدند. وی فرزندش را می ديد كه از شدت تشنگی به خود می پيچيد - يا پاهايش را به زمين می زد -. مادر اسماعيل که توانایی ديدن اين صحنه را نداشت، به راه افتاد و بالای كوه صفا كه آن را نزديکتر يافت، رفت و آنجا ايستاد و به وادی - بستر رودخانه - نگاه كرد كه آيا كسی را می بيند؟ ولی كسی را نديد. سپس از كوه صفا پايين آمد تا به بستر رودخانه رسيد. آنگاه گوشه ی پيراهنش را بالا كشيد و مانند كسی كه دچار مشكل شده باشد، با شتاب حرکت کرد تا اينكه از بستر رودخانه گذشت. سپس بالای كوه مروه رفت و آنجا ايستاد و نگريست كه آيا كسی را می بيند؟ ولی كسی را نديد. و هفت بار اين عمل را تكرار نمود. ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «فَلذَلِكَ سَعْيُ النَّاسِ بَيْنَهُمَا»: «سعی - يا حرکت پُرشتابِ - مردم در ميان صفا و مروه، از همين جاست». و چون - برای آخرين بار - به بالای مروه رسيد، صدایی شنيد. به خود گفت: ساكت باش! آنگاه خوب گوش داد. دوباره همان صدا را شنيد. سپس گفت: صدايت را به گوشم رساندی؛ اگر می توانی به من كمک كن. در آن هنگام ملکی را كنار جايگاه زمزم ديد كه با پا و يا بالش به زمين می زد تا اينكه آب بيرون آمد. سپس مادر اسماعيل شروع به جمع کردن آب كرد و با دستِ خود، جلوی آن را می گرفت و در مشک می ريخت. و هر بار که آب برمی داشت، آب همچنان فوران مي كرد. ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «رَحِمَ اللهُ أُمَّ إسْمَاعِيلَ لَوْ تَرَكَتْ زَمْزَمَ»: «الله، مادر اسماعيل را رحمت كند! اگر او کاری به زمزم نمی گرفت» يا فرمود: «لَوْ لَمْ تَغْرِفْ مِنَ المَاءِ- لَكَانَتْ زَمْزَمُ عَيْناً مَعِيناً»: «اگر او از آن آب برنمی داشت، زمزم چشمه ای روان می شد». ابن عباس رضی الله عنهما می افزايد: او آب نوشيد و فرزندش را شير داد. ملک به او گفت: از هلاكت و نابودی نترسيد؛ زيرا اينجا خانه ی الله است كه اين پسر و پدرش، آن را خواهند ساخت. و الله دوستانش را ضايع و تباه نمی گرداند. گفتنی است: جای خانه ی كعبه، زمينی مرتفع و تپه مانند بود كه سيل، از چپ و راست آن می گذشت. مادر - با پسرش - در همين وضع بود تا اينكه عده ای از قبيله ی "جُرهُم" كه از راه "كَداء" می آمدند، در قسمت پايين مكه توقف كردند. و پرنده ای را كه غالباً پيرامون آب می گردد، در آنجا ديدند و گفتند: اين پرنده، اطراف آب می گردد و از زمانی كه ما اين وادی را می شناسيم، آبی در آن وجود نداشته است. سپس يک يا دو نفر را - برای بررسی - فرستادند. آنان آب ديدند و برگشتند و خبرش را برای همراهان خويش آوردند. آن گروه به سوی آب رفتند و در كنار آب، مادر اسماعيل را ديدند. به او گفتند: آيا به ما اجازه می دهی كه نزدت بمانيم؟ گفت: آری؛ اما شما هيچگونه حقی در مالکيت آب نداريد. گفتند: باشد. ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «فَألْفَى ذَلِكَ أُمَّ إسْمَاعِيلَ، وهي تُحِبُّ الأنْسَ»: «مادر اسماعيل كه انس گرفتن با مردم را دوست داشت، پيشنهاد آنان را پذيرفت». آنها نيز آنجا ماندند و كسانی را برای آوردن خانواده های شان فرستادند. آنان نيز آمدند و در آنجا سكونت گزيدند؛ به گونه ای كه چند خانواده از قبيله ی جُرهُم در آنجا جمع شدند. پسربچه - يعنی اسماعيل عليه السلام نوجوانی رشيد شد و عربی را از آنان فرا گرفت و چون جوانی بالغ گرديد، شايستگی اش را پسنديدند و او را جوانی ممتاز و سرآمد يافتند؛ لذا هنگامی كه به سن ازدواج رسيد، يكی از دختران شان را به ازدواج او درآوردند. پس از مدتی مادر اسماعيل فوت كرد. پس از چندی که اسماعيل عليه السلام ازدواج کرده بود، ابراهيم عليه السلام برای سر زدن به خانواده اش - به مکه - آمد؛ اما اسماعيل را - در خانه - نيافت. لذا سراغ او را از همسرش گرفت. همسرش پاسخ داد: برای كسب روزی، بيرون رفته است.- و در روايتی آمده است که همسر اسماعيل گفت: رفته است تا چيزی برای ما شکار کند.- سپس ابراهيم عليه السلام از همسر پسرش درباره ی وضعيت زندگی و حال و روزشان پرسيد. آن زن گفت: وضع ما خيلی بد است و در تنگنا و سختی به سر می بريم. و نزد ابراهيم عليه السلام زبانِ شكوه گشود. ابراهيم عليه السلام فرمود: هنگامی كه شوهرت آمد، به او سلام برسان و بگو که آستانه ی درب خانه اش را تعويض کند. هنگامی كه اسماعيل عليه السلام آمد، بوی آشنايی احساس كرد؛ از اين رو پرسيد: آيا كسی نزد شما آمد؟ همسرش پاسخ داد: آری؛ پيرمردی که چنين و چنان بود نزدمان آمد و سراغ تو را گرفت. من هم جوابش را دادم. همچنين درباره ی وضع زندگی ما پرسيد. به او گفتم كه در سختی و تنگنا به سر می بريم. اسماعيل عليه السلام پرسيد: آيا به تو سفارشی هم كرد؟ گفت: بلی، از من خواست که سلامش را به تو برسانم و به تو بگويم: آستانه ی درب خانه ات را عوض كن. اسماعيل عليه السلام فرمود: او پدر من بوده و دستور داده است که از تو جدا شوم؛ پس نزد خانواده ات برو. و بدين سان او را طلاق داد و با زنی ديگر از قبيله ی جُرُهم، ازدواج كرد. ابراهيم عليه السلام در مدتی كه الله می خواست، نزدشان نيامد و پس از چندی به ديدارشان آمد؛ اما اسماعيل را - در خانه - نيافت؛ از اين رو نزد همسر اسماعيل رفت و سراغ او را گرفت که گفت: در طلب روزی، بيرون رفته است. پرسيد: حال و اوضاع شما چه طور است؟ و درباره ی وضعيت زندگی و حال و روزشان پرسيد. گفت: ما در رفاه و آسايشيم و الله متعال را ستايش نمود. ابراهيم عليه السلام پرسيد: غذای شما چيست؟ گفت: گوشت. پرسيد: آشاميدنی شما چيست؟ گفت: آب. ابراهيم عليه السلام دعا كرد و گفت: يا الله! برای آنان در گوشت و آب، بركت عنايت فرما. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «وَلَمْ يَكُنْ لَهُمْ يَوْمَئِذٍ حَبٌّ وَلَوْ كَانَ لَهُمْ دَعَا لَهُمْ فِيهِ»: «آن زمان آنان حبوبات نداشتند؛ و اگر می داشتند، برای برکت حبوبات شان نيز دعا می نمود». ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: از اين رو هرکه در غير مکه تنها به خوردن گوشت و آب اكتفا كند، برايش ناسازگار خواهد بود. و در روايتی آمده است: ابراهيم عليه السلام آمد و پرسيد: اسماعيل کجاست؟ همسر اسماعيل پاسخ داد: به شکار رفته است؛ و گفت: آيا نمی نشينی تا آب و غذايی بخوری؟ ابراهيم عليه السلام فرمود: آب و غذای شما چيست؟ زن پاسخ داد: غذای ما گوشت و نوشيدنی ما، آب است. ابراهيم عليه السلام دعا کرد: يا الله! در آب و غذای شان برکت ده. ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: ابوالقاسم صلى الله عليه وسلم فرمود: «بَرَكَةُ دَعوَةِ إبْرَاهِيمَ - صلى الله عليه وسلم -»: «برکت دعای ابراهيم است (که در مکه می توانستند به گوشت و آب اکتفا کنند)». ابراهيم عليه السلام به همسر اسماعيل فرمود: هرگاه شوهرت آمد، به او سلام برسان و بگو که آستانه ی دربش را محکم نگه دارد. هنگامی كه اسماعيل عليه السلام - به خانه - آمد، پرسيد: آيا كسی نزدتان آمد؟ همسرش پاسخ داد: آری؛ پيرمردی خوش قيافه نزدمان آمد - و از وی تعريف کرد-؛ و سراغ تو را گرفت و من جوابش را دادم. سپس از وضع زندگی ما پرسيد. به او گفتم كه ما در آسايشيم. اسماعيل عليه السلام پرسيد: آيا به تو سفارشی هم کرد؟ گفت: بله، به تو سلام رساند و دستور داد که آستانه ی درب خانه ات را محكم نگه داری. اسماعيل عليه السلام فرمود: او پدرم بوده است و منظور از آستانه ی در، تویی. به من دستور داده است که تو را نگه دارم. ابراهيم عليه السلام در مدتی كه الله می خواست، نزدشان نيامد و پس از چندی به ديدارشان آمد؛ در آن هنگام اسماعيل عليه السلام نزديک زمزم و زير درختی بزرگ، مشغول تراشيدن و ساختن تيری بود. هنگامی كه پدرش را ديد، برخاست و به استقبالش رفت. آن دو رفتاری را كه شايسته ی پدر نسبت به فرزند و فرزند نسبت به پدر است، انجام دادند. ابراهيم عليه السلام فرمود: ای اسماعيل! الله مرا به انجام كاری امر نموده است. اسماعيل گفت: فرمان پروردگارت را انجام بده. ابراهيم عليه السلام پرسيد: آيا به من كمک می كنی؟ اسماعيل عليه السلام پاسخ داد: بله، کمکت می كنم. فرمود: الله به من دستور داده است که اينجا خانه ای بسازم. و به تپه ای مرتفع در آن اطراف، اشاره كرد و همان جا پايه های خانه را بنا نهادند. اسماعيل عليه السلام سنگ می آورد و ابراهيم عليه السلام ديوارها را بالا می برد. آنگاه که ديوارها بالا آمد، اسماعيل اين سنگ را - كه به مقام ابراهيم مشهور است - آورد و برای پدرش روی زمين گذاشت؛ ابراهيم عليه السلام روی آن ايستاد و بنّایی می كرد و اسماعيل عليه السلام به او سنگ می داد. و هر دو می گفتند: «رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» [البقرة: 127] «ای پروردگارمان! از ما بپذير؛ همانا تو شنوایِ دانايی». در روايتی آمده است: ابراهيم عليه السلام، اسماعيل و مادر اسماعيل را با خود - به سوی مکه - آورد و مشکی آب با خود داشتند؛ مادر اسماعيل از آب موجود در مشک می نوشيد و بچه اش را شير می داد تا به مکه رسيدند؛ ابراهيم عليه السلام - زن و فرزندِ - خود را زير درختی تنها گذاشت و به قصد بازگشت به نزد همسرش - ساره - به راه افتاد. مادر اسماعيل به دنبال وی رفت تا اينکه به "کَداء" رسيدند. آنجا ابراهيم را از پُشت سر صدا زد و گفت: ای ابراهيم! ما را به که می سپاری و با چه کسی تنهايمان می گذاری؟ ابراهيم عليه السلام پاسخ داد: شما را به الله می سپارم. مادر اسماعيل گفت: به الله راضی ام؛ و سپس بازگشت و همچنان از مشک موجود در آب می نوشيد و به پسرش شير می داد تا اينکه آب تمام شد. با خود گفت: کاش بروم و نگاه کنم؛ شايد کسی را بيابم. ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: مادر اسماعيل بالای کوه صفا رفت و چندين بار - به اطراف - نگاه کرد که شايد کسی را ببيند؛ اما نديد. - از صفا پايين آمد - و چون به پايينِ وادی رسيد، با شتاب حرکت کرد و بالای مروه رفت و رفتن به بالای صفا و مروه را چند بار تکرار نمود. سپس با خود گفت: کاش بروم و ببينم که بچه در چه حال است؟ رفت و ديد که بچه بی تاب است و مانند کودکی که در آستانه ی مرگ می باشد، نَفَسک می زند؛ لذا طاقت نياورد و با خود گفت: بايد بروم و نگاه کنم؛ شايد کسی را بيابم. بدين ترتيب جابجايی در ميان صفا و مروه را هفت بار تکرار کرد؛ سپس با خود گفت: بروم و ببينم که بچه در چه حالی است. ناگهان صدایی شنيد. گفت: اگر خيری در توست، کمکم کن. جبرئيل - علیه السلام - بود كه با پاشنه ی پايش به زمين می زد و از زمين، آب جوشيد. مادر اسماعيل مبهوت ماند و با کف دستش آب برمی داشت. - و ادامه ی حديث را ذکر کرد.-
به روایت بخاریاز ابن عباس رضی الله عنهما روایت است که می گوید: ابراهيم عليه السلام، مادر اسماعيل، یعنی هاجر قبطیه را که پادشاه مصر به همسرش ساره هدیه داده بود و پسرش اسماعيل را كه کودکی شيرخوار بود، با خود آورد و در نزديكی بيت الله، زير درختی بزرگ، بالاتر از زمزم در قسمت بالای مسجدالحرام رها کرد. در آن زمان هيچ انسانی در مكه نبود و آبی وجود نداشت. ابراهيم عليه السلام نزد آن دو يک کيسه خرما و يک مشک آب گذاشت و سپس برگشت و به سمت شام رفت. مادر اسماعيل، به دنبال او رفت و گفت: ای ابراهيم! کجا می روی و ما را در اين بيابان كه هيچ مونس و هيچ خوراکی و نوشیدنی ای نيست، رها می كنی؟ و اين جمله را چند بار تكرار نمود؛ اما ابراهيم عليه السلام به او توجه نکرده و به راهش را ادامه داد. آنگاه مادرِ اسماعيل پرسيد: آيا الله به تو چنين دستوری داده است؟ ابراهيم عليه السلام پاسخ داد: آری. مادر اسماعيل گفت: در اين صورت، الله ما را ضايع نمی کند. و سپس نزد فرزندش برگشت. ابراهيم عليه السلام به راهش ادامه داد تا اينكه به گردنه ی كوه رسید، جايی كه ديگر آنها او را نمی ديدند. آنجا رو به سوی بيت الله كرد و برای گفتن اين دعاها دستانش را بلند نمود و گفت: «رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ) [ابراهيم:37] «پروردگارا، من برخی فرزندانم [= اسماعیل و خاندانش] را در تنگه ای بى آب و كِشت، نزد خانۀ محترم [و شکوهمندِ] تو جای دادم (خانه ای که شکار و قطع درخت و جنگیدن در آن حرام است). پروردگارا، [چنین کردم] تا نماز را (در مکه) برپا دارند؛ پس دل های برخى از مردم را چنان كن که (با اشتیاق) به سوی آنان [و این سرزمین] متمایل گردد و از محصولات [مورد نیازشان] به آنان روزى ببخش؛ باشد كه (نعمتت را) سپاس گزارند». و الله دعای وی را اجابت نمود. مراد از تنگه ی بی کشت مکه است؛ و چنین بوده تا مکانی مهیا برای عبادت باشد. به این ترتیب مادر اسماعيل مشغول شير دادن اسماعيل شد و از آب موجود در مشک می نوشيد و از آن خرماها می خورد. تا اينكه آب مشک تمام شد و او و فرزندش تشنه شدند. وی فرزندش را می ديد كه از شدت تشنگی به خود می پيچيد - يا پاهايش را به زمين می زد -. مادر اسماعيل که توانایی ديدن اين صحنه را نداشت، به راه افتاد و بالای كوه صفا كه آن را نزديکتر يافت، رفت و آنجا ايستاد و رو به مکه کرد که كسی را می بيند یا نه؟ ولی كسی را نديد. سپس از كوه صفا پايين آمد تا به بستر رودخانه رسيد. چون بستر رودخانه پایین بود و نمی توانست از آنجا فرزندش را ببیند، نگران شده و همانند كسی كه دچار مشكل شده باشد، با شتاب حرکت کرد تا اينكه از بستر رودخانه گذشت. سپس بالای كوه مروه رفت و آنجا ايستاد و نگاه کرد كه آيا كسی را می بيند؟ ولی كسی را نديد. و هفت بار اين عمل را تكرار نمود. ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «سعی- يا حرکت پُرشتابِ - مردم در ميان صفا و مروه، از همين جاست». و چون - برای آخرين بار - به بالای مروه رسيد، صدایی شنيد. به خود گفت: ساكت باش! از خودش خواست که ساکت باشد. آنگاه خوب گوش داد. دوباره همان صدا را شنيد. سپس گفت: صدايت را به گوشم رساندی؛ اگر می توانی به من كمک كن. در آن هنگام مَلَکی را که جبریل بوده، كنار جايگاه زمزم ديد كه با پا و يا بالش به زمين می زد تا اينكه آب بيرون آمد. سپس مادر اسماعيل آنجا را مانند حوضی درآورد و شروع به جمع کردن آب كرد و با دستِ خود، جلوی آن را می گرفت و در مشک می ريخت. و هربار که آب برمی داشت، آب با شدت بیشتری فوران مي كرد. ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «الله، مادر اسماعيل را رحمت كند! اگر کاری به زمزم نمی گرفت زمزم چشمه ای روان می شد». یعنی بر روی زمین جاری می گشت. ابن عباس رضی الله عنهما می افزايد: او آب نوشيد و فرزندش را شير داد. و ملک به او گفت: از هلاكت و نابودی نترسيد؛ زيرا اينجا خانه ی الله است كه اين پسر و پدرش، آن را خواهند ساخت. و الله دوستانش را ضايع و تباه نمی گرداند. گفتنی است: جای خانه ی كعبه، زمينی مرتفع و تپه مانند بود كه سيل از چپ و راست آن می گذشت. اما سیل ها آن را غرق نمی کردند. مادر - با پسرش - در همين وضع بود تا اينكه عده ای از قبيله ی "جُرهُم" كه از راه "كَداء" می آمدند، در قسمت پايين مكه توقف كردند و پرنده ای را كه غالباً پيرامون آب می گردد، در آنجا ديدند و گفتند: اين پرنده، اطراف آب می گردد و از زمانی كه ما اين وادی را می شناسيم، آبی در آن وجود نداشته است. سپس يک يا دو نفر را - برای بررسی - فرستادند. آنان آب ديدند و برگشتند و خبرش را برای همراهان خويش آوردند. پس آن گروه به سوی آب رفتند و در كنار آب، مادر اسماعيل را ديدند. به او گفتند: آيا به ما اجازه می دهی كه نزدت بمانيم؟ گفت: آری؛ اما شما هيچگونه حقی در مالکيت آب نداريد. یعنی: حق مالکیت آن از آن من است و اگر بخواهم به شما می بخشم و اگر بخواهم مانع می شوم. گفتند: باشد؛ و به این ترتیب مادر اسماعیل که انس گرفتن با مردم را دوست داشت، با حضور آنها موافقت نمود. آنها نيز آنجا ماندند و كسانی را برای آوردن خانواده های شان فرستادند. آنان نيز آمدند و در آنجا سكونت گزيدند؛ به گونه ای كه چند خانواده از قبيله ی جُرهُم در آنجا جمع شدند. و به این ترتیب اسماعيل عليه السلام نوجوانی رشيد شد و عربی را از آنان فرا گرفت و چون جوانی بالغ گرديد، شايستگی اش را پسنديدند و او را جوانی ممتاز و سرآمد يافتند؛ و هنگامی كه به سن ازدواج رسيد، يكی از دختران شان را به ازدواج او درآوردند. پس از مدتی مادر اسماعيل فوت كرد. پس از چندی که اسماعيل عليه السلام ازدواج کرده بود، ابراهيم عليه السلام برای سر زدن به خانواده اش - به مکه - آمد؛ اما اسماعيل را - در خانه - نيافت. لذا سراغ او را از همسرش گرفت. همسرش پاسخ داد: رفته است تا چيزی برای ما شکار کند. سپس ابراهيم عليه السلام از همسر پسرش درباره ی وضعيت زندگی و حال و روزشان پرسيد. آن زن گفت: وضع ما خيلی بد است و در تنگنا و سختی به سر می بريم. و نزد ابراهيم عليه السلام زبانِ شكوه گشود. وقتی ابراهيم عليه السلام شکوه و ناله زیاد زن را که ناشی از آزمایش الله برای افزایش درجات بود، مشاهده نمود، از این ترسید که حال و وضعش به فرزندش نیز سرایت نماید، در نتیجه به فرزندش دستور داد تا از این زن جدا شود؛ لذا فرمود: هنگامی كه شوهرت آمد، به او سلام برسان و بگو که آستانه ی درب خانه اش را تعويض کند. و این کنایه از طلاق دادن همسرش می باشد چون زن نیز مانند آستانه ی در همواره با خانه می باشد. هنگامی كه اسماعيل عليه السلام آمد، چیزی احساس نموده و پرسید: آيا كسی نزد شما آمد؟ همسرش پاسخ داد: آری؛ پيرمردی که چنين و چنان بود نزدمان آمد و سراغ تو را گرفت. من هم جوابش را دادم. همچنين درباره ی وضع زندگی ما پرسيد. به او گفتم كه در سختی و تنگنا به سر می بريم. اسماعيل عليه السلام پرسيد: آيا به تو سفارشی هم كرد؟ گفت: بلی، از من خواست که سلامش را به تو برسانم و به تو بگويم: آستانه ی درب خانه ات را عوض كن. اسماعيل عليه السلام فرمود: او پدر من بوده و به این صورت مرا امر نموده که از تو جدا شوم؛ پس نزد خانواده ات برو. لفظ تغییر آستانه ی درب خانه، از جمله الفاظ کنایی طلاق است، اما چنانکه در حدیث آمده، اسماعیل صراحتا همسرش را طلاق داد و با زن دیگری از آن قوم ازدواج کرد. ابراهيم عليه السلام در مدتی كه الله می خواست، نزدشان نيامد و پس از چندی به ديدارشان آمد؛ اما اسماعيل را - در خانه - نيافت؛ از اين رو نزد همسر اسماعيل رفت و سراغ او را گرفت. وی گفت: در طلب روزی، بيرون رفته است. - و در روایتی آمده که گفت: آیا نمی نشینی تا غذا و نوشیدینی بخوری؟ - ابراهیم پرسيد: حال و وضع شما چطور است؟ و درباره ی وضعيت زندگی و حال و روزشان پرسيد. وی گفت: ما در رفاه و آسايشيم و الله متعال را ستايش نمود. ابراهيم عليه السلام پرسيد: غذای شما چيست؟ گفت: گوشت. پرسيد: آشاميدنی شما چيست؟ گفت: آب زمزم، یا آب زمزم و آب های دیگر همچون آب باران. ابراهيم عليه السلام دعا كرد و گفت: يا الله! برای آنان در گوشت و آب، بركت عنايت فرما. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «آنان در آن وقت هیچ نوع حبوباتی نداشتند؛ و اگر می داشتند، برای برکت حبوبات شان نيز دعا می نمود تا برکت دعایش آنها را هم شامل شود». ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: از اين رو هرکه در جایی غير از مکه تنها به خوردن گوشت و آب اكتفا كند، برايش ناسازگار خواهد بود. ابراهيم عليه السلام به همسر اسماعيل فرمود: هرگاه شوهرت از شکار آمد، به او سلام برسان و بگو که آستانه ی دربش را محکم نگه دارد. هنگامی كه اسماعيل عليه السلام از شکار برگشت، گویا چیزی را احساس نمود - چنانکه در روایتی آمده است: بوی پدرش را احساس نمود - بنابراین پرسيد: آيا كسی نزدتان آمد؟ همسرش پاسخ داد: آری؛ پيرمردی خوش قيافه نزدمان آمد؛ - و از او تعريف کرد و برخی از صفات کمالش را گفت؛ - و سراغ تو را گرفت و من جوابش را دادم. سپس از وضع زندگی ما پرسيد. به او گفتم ما در آسايشيم. اسماعيل عليه السلام پرسيد: آيا به تو سفارشی هم کرد؟ گفت: بله، به تو سلام رساند و دستور داد که آستانه ی درب خانه ات را محكم نگه داری. اسماعيل عليه السلام فرمود: او پدرم بوده است و منظور از آستانه ی در، تویی. به من دستور داده که تو را نگه دارم. ابراهيم عليه السلام در مدتی كه الله می خواست، نزدشان نيامد و پس از چندی به ديدارشان آمد؛ در آن هنگام اسماعيل عليه السلام نزديک زمزم و زير درختی بزرگ، مشغول تراشيدن و ساختن تيری بود. هنگامی كه پدرش را ديد، برخاست و به استقبالش رفت. آن دو رفتاری را كه شايسته ی پدر نسبت به فرزند و فرزند نسبت به پدر است، انجام دادند؛ یکدیگر را در آغوش گرفتند و با هم دست دادند. ابراهيم عليه السلام فرمود: ای اسماعيل! الله مرا به انجام كاری امر نموده است. اسماعيل گفت: فرمان پروردگارت را انجام بده. ابراهيم عليه السلام پرسيد: آيا به من كمک می كنی؟ اسماعيل عليه السلام پاسخ داد: بله، کمکت می كنم. فرمود: الله به من دستور داده که اينجا خانه ای بسازم. و به تپه ای مرتفع در آن اطراف اشاره كرد که سیل به آن نمی رسید و همان جا پايه های خانه را بنا نهادند. اسماعيل عليه السلام سنگ می آورد و ابراهيم عليه السلام ديوارها را بالا می برد. آنگاه که ديوارها بالا آمد، اسماعيل اين سنگ را - كه به مقام ابراهيم مشهور است - آورد و برای پدرش روی زمين گذاشت؛ ابراهيم عليه السلام روی آن ايستاده و بنّایی می كرد و اسماعيل عليه السلام به او سنگ می داد. و هر دو می گفتند: «رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» [البقرة: 127] يعنی: «ای پروردگارمان! از ما (بنای این خانه را) بپذير؛ همانا تو شنوا(ی دعای ما هستی) و (نسبت به ساخت خانه) دانايی». در آن بخش از روایت که می گوید: اسماعیل زبان عربی را فرا گرفت، به قدمت زبان عربی دلالت دارد و اینکه مردم پیش از ابراهیم علیه السلام نیز به این زبان تکلم می کردند، اما اسماعیل علیه السلام اولین کسی است که به زبان عربی مبین تکلم نمود، چنانکه در حدیثی آمده است: «أوَّلُ مَنْ فُتِقَ لِسَانُهُ بِالْعَرَبِيَّةِ الْمُبَيَّنَةِ إسماعيلُ، وَهُوَ ابنُ أربعَ عشرةَ سنةٍ»: «اولین کسی که زبانش به عربی مبین گشوده شد، اسماعیل بود که در آن زمان چهارده سال بیش نداشت». شیرازی در «الالقاب» آن را روایت کرده و شیخ آلبانی صحیح دانسته است.
از ابوسلیمان خالد بن ولید رضی الله عنه روایت است که می گوید: در روز جنگ مؤته نُه شمشیر در دستم شکست و تنها یک شمشیر یمنی در دستم تاب آورد.
به روایت بخاریخالد بن ولید رضی الله عنه سیف الله و سوارکار اسلام و شیر میدان نبرد و فرمانده مجاهدان بود؛ او در زمان جاهلیت از اشراف و بزرگان قریش محسوب می شد؛ پیش از فتح مکه مسلمان شد. وی در غزوه ی احد در سپاه مشرکان قریش بود و سپس مسلمان شد؛ و این مسئله بیانگر کمال قدرت الله متعال است و اینکه همه چیز به دست الله است و او هر که را بخواهد گمراه می گرداند و هر که را بخواهد هدایت می کند؛ خالد رضی الله عنه خبر می دهد که در نبرد مؤته نه شمشیر در دستش شکست. این نبرد در سال هشتم هجری به وقوع پیوست و این نشانگر شجاعت ایشان است و جز یک شمشیر پهن یمنی، هیچ شمشیر دیگری در دستان ایشان تاب نیاورد.
از ابومسعود بدری رضی الله عنه روایت است که می گويد: غلام خود را با شلاق می زدم که از پُشت سر صدايی شنيدم که به من می گفت: «اعْلَمْ، أَبَا مَسْعُودٍ!»: «بدان، ای ابومسعود»؛ اما از شدت خشم صدا را نشناختم. وقتی نزديک شد، دريافتم که رسول الله صلى الله عليه وسلم است و می فرمايد: «اعْلَمْ أَبَا مَسْعُودٍ! أنَّ اللهَ أَقْدَرُ عَلَيْكَ مِنْكَ عَلَى هَذَا الْغُلَامِ»: «ای ابومسعود، بدان که قدرت و توان الله بر تو بیش از قدرت و توان تو بر این غلام است». گفتم: پس از اين هرگز هيچ غلامی را نمی زنم. و در روايتی آمده است: از هيبتش شلاق از دستم افتاد. و در روايتی آمده است: گفتم: ای رسول خدا، او برای رضای الله آزاد است. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «أَمَا لَوْ لَمْ تَفْعَلْ، لَلَفَحَتْكَ النَّارُ، أَوْ لَمَسَّتْكَ النَّارُ»: «اگر اين کار را نمی کردی، آتش تو را می سوزاند يا آتش تو را لمس می کرد».
به روایت مسلمابومسعود رضی الله عنه مشغول شلاق زدن غلامش می باشد که صدایی از پشت سرش می شنود که او را از این کار باز می دارد؛ اما اینکه صدای چه کسی هست، تشخیص نمی دهد؛ وقتی به او نزدیک می شود، متوجه می شود صدای رسول الله صلی الله علیه وسلم بوده است؛ آنگاه رسول الله صلی الله علیه وسلم قدرت الله عزوجل را چنین برای ابومسعود یادآور می شود: «ای ابومسعود، بدان که قدرت و توان الله بر تو بیش از قدرت و توان تو بر این غلام است». وقتی ابومسعود سخن رسول الله صلی الله علیه وسلم و هشدار او در مورد ظلم به ضعیف را می شنود، از هیبت رسول الله صلی الله علیه وسلم شلاق از دستش می افتد؛ و به ایشان قول می دهد که از آن پس در حق هیچ برده ای ظلم نکند و ستمی روا ندارد. و بعد از شنیدن این نهی و هشدار، جهت کفاره ی کاری که کرده بود، برده اش را آزاد می کند و رسول الله صلی الله علیه وسلم به وی می فرماید: «اگر او را آزاد نمی کردی، به دلیل عمل بدی که مرتکب شدی، آتش دوزخ در قیامت تو را می سوزاند».
از عبدالله بن جعفر رضی الله عنهما روایت است که می گويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم پس از گذشتِ سه روز از شهادت جعفر نزد خانواده ی وی آمد و فرمود: «لا تَبْكُوا عَلَى أخِي بَعْدَ اليَوْمِ»: «از امروز به بعد بر برادرم گريه نکنيد»؛ سپس فرمود: «ادْعُوا لِي بَنِي أَخِي»: «پسران برادرم را نزدم بياوريد». ما را که مانند بچه های پرندگان - موهای آشفته ای داشتيم - آوردند. فرمود: «ادْعُوا لِي الحَلاّقَ»: «سلمانی را به نزدم فراخوانيد». و آنگاه به سلمانی دستور داد که سرهای ما را بتراشد و او هم اين کار را انجام داد.
به روایت نسائی - به روایت ابوداوود - به روایت احمدزمانی که جعفر بن ابی طالب در غزوه ی موته شهید شد، رسول الله صلی الله علیه وسلم سه روز خانواده ی جعفر را رها کرد تا غم و اندوه از دست دادن جعفر را پشت سر گذاشته و دل های شان آرام بگیرد، سپس به آنها فرمود: «از امروز به بعد بر برادرم گريه نکنيد». یعنی آنها را از گریه کردن بعد از سه روز نهی کرد؛ تا مصیبت و زمان غم و اندوه طولانی نشود و تداوم نیابد. در اینجا نهی تنزیهی است و بیانگر مباح بودن گریه بیش از سه روز می باشد مادامی که مقرون به امری حرام نباشد. سپس می فرماید: «پسران برادرم را نزدم بياوريد». و آنها عبارت بودند از محمد و عبدالله و عوف؛ عبدالله می گوید: ما را که مانند بچه های پرندگان - موهای آشفته ای داشتيم - آوردند. و این وضعیت به خاطر غم و اندوه از دست دادن پدرشان بود. آنگاه رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «سلمانی را به نزدم فراخوانيد». و به سلمانی دستور داد سرهای ما را بتراشد و او هم اين کار را انجام داد. به این ترتیب رسول الله صلی الله علیه وسلم به تراشیدن موی سرشان دستور می دهد و سرهای شان تراشیده می شود؛ چون می بیند که مادرشان اسماء دختر عمیس رضی الله عنها به مصیبت از دست دادن شوهرش در راه الله مشغول است و شرایط تمیز کردن و رسیدگی به نظافت بچه ها برای جلوگیری از کثیفی و شپش زدگی را ندارد؛ بنابراین دلش به حال آنها می سوزد و سرشان را می تراشد تا نظافت کرده باشند و کمکی به مادرشان باشد که در چنین شرایطی فرصت رسیدگی به آنها را ندارد. نکته: تراشیدن مو به هنگام مصیبت جایز نیست؛ چنانکه در حدیث آمده است: «لَعَنَ الرسول صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ الصَّالِقَةِ، والحَالِقَةِ، والشَّاقَّةِ»: «رسول الله صلی الله علیه وسلم صالقه و حالقه و شاقه را لعنت کرده است». «حالقه» کسی است که به هنگام مصیبت موهایش را می تراشد. «شاقه» کسی است که به هنگام مصیبت لباسش را می درد. و «صالقه» کسی است که به هنگام مصیبت صدایش را بالا می برد. اما تراشیدن موهای فرزندان جعفر از باب اعتراض به مرگ وی نبود، بلکه هدف از آن بعد از مرگ جعفر رضی الله عنه، کمک به مادر این بچه ها بود که در ایام مصیبت شرایط رسیدگی به نظافت بچه ها را نداشت؛ بنابراین رسول الله صلی الله علیه وسلم برای جلوگیری از شپش زدگی به تراشیدن سرهای شان دستور داد و تراشیدن موهای آنها تحت تاثیر مصیبت نبود.
از نعمان بن بشير رضی الله عنهما روایت است که می گويد: عبدالله بن رواحه رضی الله عنه بيهوش شد؛ خواهرش شروع به گريه کرد و می گفت: ای دريغ بر برادرم که مثل کوه پشتيبان من بود؛ ای دريغ بر او که چنين و چنان بود! و چندين ويژگی را برايش برشمرد. هنگامی که عبدالله بن رواحه رضی الله عنه به هوش آمد، گفت: هرچه می گفتی، از من می پرسيدند که تو واقعاً اينگونه بودی؟
به روایت بخارینعمان بن بشیر رضی الله عنهما خبر می دهد که عبدالله بن رواحه رضی الله عنه بیمار شد و در اثر شدت بیماری بیهوش می شد؛ وقتی خواهرش او را در این وضعیت دید، گمان کرد جانش را از دست داده و مرده است؛ بنابراین شروع به گریه کردن نمود و نوحه می خواند و می گفت: عبدالله همچون کوه پشت و پناه من بود که به هنگام سختی ها به او پناه می بردم. و در ادامه نیکی های وی را شمرده و ویژگی های او را به روش جاهلیت توصیف می کرد؛ زمانی که به هوش آمد، خواهرش را در جریان آنچه برای وی رخ داده بود قرار داد؛ اینکه در حال بیهوشی به وی گفته شد: تو مانند کوهی بودی که به تو پناه می آورند؟ آیا تو چنین و چنان بودی که تو را توصیف می کنند؟ و به این ترتیب از همه ی مواردی که خواهرش در حالت بیهوشی شمرده بود، به او خبر می دهد؛ و این موارد را از باب تحقیر و سرکوفت و وعید و تهدید شدید به وی می گوید. و در روایتی آمده است: وقتی عبدالله بن رواحه فوت شد، خواهرش بر او ندبه نخواند و پند و موعظه ی او در این زمینه را جامه ی عمل پوشید.
از عیاض بن حمار مجاشعی رضی الله عنه روایت است که روزی رسول الله صلی الله علیه وسلم در خطبه اش فرمود: «أَلاَ إِنَّ رَبِّى أَمَرَنِى أَنْ أُعَلِّمَكُمْ مَا جَهِلْتُمْ مِمَّا عَلَّمَنِي، يَوْمِي هَذَا، كُلُّ مَالٍ نَحَلْتُهُ عَبْدًا حَلاَلٌ، وَإِنِّى خَلَقْتُ عِبَادِى حُنَفَاءَ كُلَّهُمْ، وَإِنَّهُمْ أَتَتْهُمُ الشَّيَاطِينُ فَاجْتَالَتْهُمْ عَنْ دِينِهِمْ، وَحَرَّمَتْ عَلَيْهِمْ مَا أَحْلَلْتُ لَهُمْ، وَأَمَرَتْهُمْ أَنْ يُشْرِكُوا بِي مَا لَمْ أُنْزِلْ بِهِ سُلْطَانًا، وَإِنَّ اللَّهَ نَظَرَ إِلَى أَهْلِ الأَرْضِ فَمَقَتَهُمْ عَرَبَهُمْ وَعَجَمَهُمْ، إِلاَّ بَقَايَا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ، وَقَالَ: إِنَّمَا بَعَثْتُكَ لأَبْتَلِيَكَ وَأَبْتَلِىَ بِكَ، وَأَنْزَلْتُ عَلَيْكَ كِتَابًا لاَ يَغْسِلُهُ الْمَاءُ، تَقْرَأُهُ نَائِمًا وَيَقْظَانَ، وَإِنَّ اللَّهَ أَمَرَنِى أَنْ أحرِق قُرَيْشًا، فَقُلْتُ: رَبِّ إِذًا يَثْلُغُوا رَأْسِى فَيَدَعُوهُ خُبْزَةً، قَالَ: اسْتَخْرِجْهُمْ كَمَا اسْتَخْرَجُوكَ، وَاغْزُهُمْ نُغْزِكَ، وَأَنْفِقْ فَسَنُنْفِقَ عَلَيْكَ، وَابْعَثْ جَيْشًا نَبْعَثْ خَمْسَةً مِثْلَهُ، وَقَاتِلْ بِمَنْ أَطَاعَكَ مَنْ عَصَاكَ، قَالَ: وَأَهْلُ الْجَنَّةِ ثَلاَثَةٌ: ذُو سُلْطَانٍ مُقْسِطٌ مُتَصَدِّقٌ مُوَفَّقٌ، وَرَجُلٌ رَحِيمٌ رَقِيقُ الْقَلْبِ لِكُلِّ ذِي قُرْبَى وَمُسْلِمٍ، وَعَفِيفٌ مُتَعَفِّفٌ ذُو عِيَالٍ، قَالَ: وَأَهْلُ النَّارِ خَمْسَةٌ: الضَّعِيفُ الَّذِي لاَ زَبْرَ لَهُ، الَّذِينَ هُمْ فِيكُمْ تَبَعًا لاَ يَتْبَعُونَ أَهْلاً وَلاَ مَالاً، وَالْخَائِنُ الَّذِي لاَ يَخْفَى لَهُ طَمَعٌ، وَإِنْ دَقَّ إِلاَّ خَانَهُ، وَرَجُلٌ لاَ يُصْبِحُ وَلاَ يُمْسِي إِلاَّ وَهُوَ يُخَادِعُكَ عَنْ أَهْلِكَ وَمَالِكَ" وَذَكَرَ الْبُخْلَ أَوِ الْكَذِبَ وَالشِّنْظِيرُ الْفَحَّاشُ»: «امروز پروردگارم به من دستور داده که از آنچه به من آموخته و شما نمی دانيد، به شما بياموزم؛ (الله متعال فرمود:) هر مالی که به يکی از بندگانم عنايت کرده ام، حلال است. همانا من همه ی بندگانم را مسلمان و بر راه راست آفريدم؛ اما شيطان ها نزد آنها آمده و آنان را از دين شان منحرف می کنند و آنچه را که من برای آنان حلال قرار دادم، حرام می نمایند؛ و آنها را وادار می کنند تا چيزهایی را با من شريک کنند که دليلی برای آن نازل نفرمودم. الله متعال نگاهی به اهل زمين انداخت و بجز تعداد کمی از اهل کتاب، همه ی عرب و عجم آنها را مبغوض داشت و فرمود: تو را مبعوث نمودم تا تو را آزمايش کنم و بوسيله ی تو ديگران را نيز در بوته ی آزمايش قرار دهم؛ و کتابی بر تو نازل نمودم که آب آن را نمی شويد (با گذشت زمان، از بين نمی رود؛ بلکه در سينه ها محفوظ است) و در حالت خواب و بيداری، آن را تلاوت می کنی (چه خواب باشی و چه بيدار، اين کتاب حفظ می شود). همچنين الله متعال به من دستور داد تا قريش را آتش بزنم. من گفتم: پروردگارا، در اين صورت سرم را مانند نان می شکنند. الله متعال فرمود: آنها را بيرون کن، همانگونه که تو را بيرون کردند؛ با آنها بجنگ، ما تو را یاری می کنيم؛ انفاق کن که ما بر تو انفاق می کنيم؛ لشکری بفرست؛ ما پنج برابر آن را می فرستيم؛ و همراه کسانی که از تو اطاعت می کنند، با افراد نافرمان بجنگ؛ و بايد بدانی که بهشتيان، سه گروه هستند: 1 - سلطان عادلی که صدقه دهد و در مسيرش موفق باشد. 2 - مرد نرم دلی که با هر خويشاوند و هر مسلمان، با مهربانی برخورد کند. 3 - فرد پاکدامن وصاحب عيالی که از مردم چيزی درخواست نمی کند. جهنميان نيز پنج گروه هستند: 1 - افراد ضعيفی که از عقل کافی برخوردار نيستند و در میان شما دنباله رو هستند و در جستجوی خانواده و مال نيستند. 2 - افراد خائنی که هيچ طمع و خيانتی از نگاه شان پنهان نمی ماند؛ هرچند که کوچک و ناچيز باشد. 3 - افرادی که صبح و شام، با خانواده و اموال شان، شما را فريب می دهند. 4 - آنگاه رسول اکرم از بخل يا دروغ صحبت نمود (صاحب يکی از اين دو وصف را جهنمی دانست). 5 - افراد بد اخلاقی که بسيار بد و بی راه می گويند».
به روایت مسلمروزی رسول الله صلی الله علیه وسلم در جمع اصحابش به ایراد خطبه پرداخت و به آنها خبر داد که الله متعال او را مامور نموده تا در آن روز، از آنچه به وی آموخته و مردم نمی دانند، به آنها بياموزد. برخی از چیزهایی که الله متعال به پیامبرش آموخته، از این قرار است: «هر مالی که به يکی از بندگانم عنايت کرده ام، حلال است»؛ یعنی: الله متعال می فرماید: هر مالی که به بنده ای از بندگانم عطا نموده ام، برایش حلال است؛ منظور انکار تحریم برخی از حیوانات است که مردم بر خود حرام می کردند؛ و در واقع بیان می کند که این حیوانات با تحریم مردم، حرام نمی شوند. و هرچه در ملکیت بنده باشد برایش حلال است، مگر اینکه حق دیگران در آن باشد یا دلیل خاصی باشد که آن را از این عمومیت تخصیص نموده و حرام گرداند. سپس می فرماید: «همانا من همه ی بندگانم را مسلمان و بر راه راست آفريدم»؛ یعنی: تمام بندگان را مسلمان آفریدم. و گفته شده: پاک و پالوده از گناه آفریدم. و گفته شده: آماده ی قبول هدایت آفریدم. و گفته شده: منظور عهد و پیمانی است که در روز "الست" از ایشان گرفته شد و پروردگار فرمود: آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: بله. «اما شيطان ها آمده و آنان را از دين شان منحرف می کنند و آنچه برای آنان حلال نمودم، حرام می کنند و آنها را وادار می کنند تا چيزهایی را با من شريک کنند که دليلی بر آن نازل نفرمودم». یعنی شیطان ها به سراغ شان آمده و آنان را خوار و زبون کرده و ربوده و از مسیر حق به راه باطل خودشان سوق می دهند و آنچه را الله حلال نموده، برای آنها حرام می کنند و به آنها فرمان می دهند که در عبادت، چیزهایی را شریک الله قرار دهند که الله به عبادت آنها دستور نداده است و دلیلی برای استحقاق آنها جهت عبادت شدن نفرستاده است. در ادامه رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: «الله متعال نگاهی به اهل زمين انداخت و بجز تعداد کمی از اهل کتاب، همه ی عرب و عجم آنها را مبغوض داشت»؛ یعنی: الله متعال پیش از بعثت رسول الله صلی الله علیه وسلم به اهل زمین نگاه کرد و آنها را چنان دید که همگی بر شرک و گمراهی اتفاق دارند، پس همگی آنها را مبغوض داشت، مگر تعداد اندکی از اهل کتاب که بر دین خود چنگ زده بودند و هیچ گونه تحریف و تبدیلی در آن نیاورده بودند؛ این درحالی بود که اکثر اهل کتاب دین خود را تحریف کرده بودند. الله متعال در ادامه می فرماید: «تو را مبعوث نمودم تا آزمايشت کنم و بوسيله ی تو ديگران را نيز در بوته ی آزمايش قرار دهم»؛ یعنی: من تو را بسوی مردم مبعوث نمودم تا با اجرای فرامین خویش، تبلیغ رسالتم، برپایی جهاد و صبر در مسیر الله و موارد دیگری تو را مورد آزمایش قرار دهم. و بوسیله تو کسانی را آزمایش کنم که تو را بسوی آنها فرستاده ام؛ برخی از آنها اظهار ایمان نموده و خالصانه الله را عبادت می کنند و برخی سرپیچی نموده و کفر و دشمنی خود را ظاهر می نمایند و برخی نفاق و دورویی می ورزند. منظور این است که او را امتحان نماید تا این مساله در میدان واقعیت بروز نموده و نمایان گردد، زیرا الله متعال بندگان را بر اساس آنچه از آنها سر زده مجازات می کند، نه بر اساس آنچه پیش از وقوع می داند. وگرنه الله متعال از همه چیز پیش از وقوع آنها آگاه است. «و کتابی بر تو نازل نمودم که آب آن را نمی شويد»؛ یعنی: قرآن را بر تو نازل کردم که در سینه ها محفوظ است و از بین نخواهد رفت، بلکه در طول زمان سالم و بدون تحریف باقی خواهد ماند. «و در حالت خواب و بيداری، آن را تلاوت می کنی»؛ یعنی: چه خواب باشی و چه بيدار، اين کتاب حفظ می شود. همچنین در معنای آن گفته شده: به راحتی و آسانی آن را می خوانی. رسول الله صلی الله علیه وسلم در ادامه می فرماید: «همچنين الله متعال به من دستور داد تا قريش را آتش بزنم» یعنی: الله متعال به من دستور داد که کافران قریش را به هلاکت رسانده و بکشم. «من گفتم: پروردگارم، در اين صورت سرم را مانند نان می شکنند»؛ یعنی همانطور که نان را می شکنند، سر مرا نیز می شکنند. «الله متعال فرمود: آنها را بيرون کن، همانگونه که تو را بيرون کردند»؛ یعنی: الله متعال به پیامبرش فرمود: به جبران اینکه تو را بیرون نمودند، آنها را از آنجا بیرون کن، هرچند میان این دو بیرون کردن تفاوت بسیار است، زیرا آنها به ناحق او را بیرون کردند، اما او آنها را به حق بیرون کرد. «با آنها بجنگ؛ ما تو را کمک می کنيم»؛ یعنی: با آنها وارد جنگ و نبرد شو ما نیز تو را یاری می کنیم. «انفاق کن که ما بر تو انفاق می کنيم»؛ یعنی: آنچه در توان داری در راه الله بده که ما در دنیا و آخرت جایگزین آن را به تو خواهیم داد. «لشکری بفرست؛ ما پنج برابر آن را می فرستيم»؛ یعنی: اگر لشکری را برای مبارزه با کافران بفرستی، ما لشکری پنج برابر آن از ملائکه گسیل می داریم تا به مسلمانان کمک کنند، چنانکه در بدر چنین کرد. «و همراه کسانی که از تو اطاعت می کنند، با افراد نافرمان بجنگ»؛ یعنی: با مسلمانانی که از تو فرمان می برند با کافرانی بجنگ که از تو نافرمانی کردند. می فرماید: «و بايد بدانی که بهشتيان، سه گروه هستند: 1 - سلطان عادلی که صدقه دهد و در مسيرش موفق باشد. 2 - مرد نرم دلی که با هر خويشاوند و هر مسلمان، با مهربانی برخورد کند. 3 - فرد پاکدامن وصاحب عيالی که از مردم چيزی درخواست نمی کند»؛ یعنی: اهل بهشت سه گروه هستند: مردی که حکومت و قدرت را بدست دارد، ولی با این وجود میان مردم عدالت را رعایت کرده، به آنها ظلم نکرده و به آنها نیکی می کند، اسباب خیر برای این شخص فراهم گشته و درهای نیکی بر روی او باز است. و مردی که با کودک و بزرگ مهربان است و با تمام نزدیکانش بطور خاص و با همه مردم بطور عام نرم خو و مهربان است. و مردی که خانوده دارد و بسیار پاکدامن است و از حرام دوری می کند و از مردم گدایی نمی کند و در رابطه با خود و خانواده اش بر الله توکل دارد و محبت خانواده و ترس دست نیافتن به روزی باعث نمی شود توکلش بر الله را از دست بدهد و از مردم گدایی کند و به دنبال مال حرام برود و مشغولیت به این چیزها او را از علم و کارهای واجبش باز دارد. «جهنميان نيز پنج گروه هستند: 1 - افراد ضعيفی که از عقل کافی برخوردار نيستند و در میان شما دنباله رو هستند و در جستجوی خانواده و مال نيستند. 2 - افراد خائنی که هيچ طمع و خيانتی از نگاه شان پنهان نمی ماند؛ هرچند کوچک و ناچيز باشد. 3 - افرادی که صبح و شام، با خانواده و اموال شان، شما را فريب می دهند. 4 - آنگاه رسول اکرم از بخل يا دروغ صحبت نمود (صاحب يکی از اين دو وصف را جهنمی دانست). 5 - افراد بد اخلاقی که بسيار بد و بی راه می گويند»؛ یعنی: دوزخیان پنج گروه هستند؛ اولین گروه: افراد ضعیفی هستند که عقل ندارند تا آنها را از کارهایی که شایسته نیست منع کند. «و دنباله رو هستند و در جستجوی خانواده و مال نيستند» یعنی: خدمتکارانی که به دنبال همسر برای خود نیستند و از حلال روی گردانده و به حرام روی می آورند و نمی خواهند با کار و کوشش از طریق حلال مال بدست آورند. دوم: «افراد خائنی که هيچ طمع و خيانتی از نگاه شان پنهان نمی ماند؛ هرچند که کوچک و ناچيز باشد» یعنی: هیچ چیزی که امکان طمع ورزیدن در آن وجود داشته باشد، وجود ندارد مگر اینکه آنها در آن طمع می ورزند و به جستجوی آن بر می خیزند تا اینکه آن را پیدا کرده و در آن خیانت می کنند. و این در واقع مبالغه در توصیف به خیانت است. سوم: فریبکار. چهارم: دروغگو یا بخیل. پنجم: افراد بد اخلاقی که بسيار بد و بی راه می گويند.