





























Hadeeth Cards
Da'wa cards that highlight great meanings from the noble prophetic hadiths in a simple style and attractive display that helps the Muslim to have a deeper understanding of his religion in an easy way
All
از انس رضی الله عنه روایت است که می گوید: «گويا گرد و غبار گروه جبريل را می بينم كه از كوچه های بنی غنم بلند می شود؛ و اين زمانی بود كه رسول الله صلى الله عليه وسلم برای جهاد به بنی قريظه می رفت».
به روایت بخاریانس بن مالک رضی الله عنه خبر می دهد که در کوچه های بنی غنم - یکی از تیره های خزرج - غبار مرتفع و بلندی را دیده است. و این غبار در نتیجه حرکت ملائکه بوده که رئیس شان جبریل علیه السلام بوده است، آنگاه که همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم به جنگ با بنی قریظه می شتافتند. دیدن اثر مستلزم دیدن ملائکه نیست، ممکن است آنها را دیده باشد یا ندیده باشد؛ و تردیدی نیست که از طریق رسول الله صلی الله علیه وسلم متوجه این مساله شده بود.
از بریده رضی الله عنه روایت است که می گوید: رسول الله صلى الله عليه وسلم برای یکی از غزوات خارج شد، وقتی بازگشت زنی سياه آمد و به ايشان گفت: من نذر کرده ام اگر الله شما را به سلامت بازگرداند پيشاپيش شما دف بزنم و بخوانم. پس رسول الله صلى الله عليه وسلم به او فرمود: «إنْ كنتِ نَذَرْتِ فاضرِبي، وإلَّا فلا»: «اگر نذر کرده ای، بزن وگرنه، اين کار را انجام مده». و به این ترتیب شروع به نواختن کرد تا اینکه ابوبکر داخل شد و آن زن همچنان مشغول دف زدن بود، سپس علی وارد شد و آن زن همچنان مشغول دف زدن بود و عثمان وارد شد و او دف می زد، سپس عمر وارد شد و با ورود ایشان، دف را در زير خود گذاشت و بر آن نشست. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «إِنَّ الشَّيْطَانَ لَيَخَافُ مِنْكَ يَا عُمَرُ، إِنِّى كُنْتُ جَالِسًا وَهِىَ تَضْرِبُ، فَدَخَلَ أَبُو بَكْرٍ وَهِىَ تَضْرِبُ، ثُمَّ دَخَلَ عَلِىٌّ وَهِىَ تَضْرِبُ، ثُمَّ دَخَلَ عُثْمَانُ وَهِىَ تَضْرِبُ، فَلَمَّا دَخَلْتَ أَنْتَ يَا عُمَرُ أَلْقَتِ الدُّفَّ»: «ای عمر، بدرستی که شيطان از تو می ترسد. من نشسته بودم و او دف می زد، ابوبکر آمد و او دف می زد، علی وارد شد و او دف می زد، عثمان وارد شد و او همچنان دف می زد، اما زمانی که تو آمدی دف را رها کرد».
به روایت ترمذی - به روایت احمدوقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم سالم و پیروز از غزوه ای بازمی گردد، زن سیاه پوستی نزد ایشان آمده و می گوید: یا رسول الله، من نذر کرده ام اگر الله شما را از این جنگ سالم و پیروز بازگرداند، در حضور شما دف بزنم و بخوانم. و رسول الله صلی الله علیه وسلم به او می فرماید: «اگر نذر کرده ای به نذرت وفا کن، اما اگر چنین نیست، این کار را انجام مده». پس زن مذکور شروع به دف زدن می کند؛ ابو بکر وارد می شود و او دف می زند، علی وارد می شود و او دف می زند، سپس عثمان وارد می شود و او همچنان دف می زند، اما چون عمر وارد می شود از هیبت و ترس عمر دف را زیر خود نهاده و بر روی آن می نشیند، تا اینکه عمر آن را نبیند. آنگاه رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: «ای عمر، بدرستی که شيطان از تو می ترسد. من نشسته بودم و او دف می زد، ابوبکر آمد و او دف می زد، علی وارد شد و او دف می زد، عثمان وارد شد و او همچنان دف می زد، اما زمانی که تو آمدی دف را رها کرد و بر آن نشست». علما اجماع دارند که موسیقی حرام است و دلایل بسیاری بر این امر وجود دارد. البته دف زدن برای زنان در مناسبت هایی همچون عروسی و اعیاد از آن استثنا شده است، چنانکه در این حدیث به مناسبت قدوم فرد غایب و عزیز دف زده شد.
از عایشه رضی الله عنها روایت است که می گوید: مردی بنام لَبيد بن اعصم از قبيله ی بنی زريق رسول الله صلی الله علیه وسلم را سحر کرد، تا جايی که رسول الله صلی الله علیه وسلم خیال می کرد کاری را که انجام داده که انجام نداده بود؛ تا اينکه روزی يا شبی، درحالی که نزد من بود، بسيار دعا کرد و سپس فرمود: «يَا عَائِشَةُ أَشَعَرْتِ أَنَّ اللَّهَ أَفْتَانِى فِيمَا اسْتَفْتَيْتُهُ فِيهِ؟ أتاني رَجُلاَنِ فَقَعَدَ أَحَدُهُمَا عِنْدَ رَأْسِى، وَالآخَرُ عِنْدَ رِجْلَىَّ، فَقَالَ أحدهما لصاحبه: مَا وَجَعُ الرَّجُلِ؟ فَقَالَ: مَطْبُوبٌ، قَالَ: مَنْ طَبَّهُ؟ قَالَ: لَبِيدُ بْنُ الأَعْصَمِ، قَالَ: فِي أَىِّ شَىْءٍ؟ قَالَ: فِي مُشْطٍ وَمُشَاطَةٍ، وَجُفِّ طَلْعَ نخلة ذَكَرٍ. قَالَ: وأَيْنَ هُوَ؟ قَالَ: فِي بِئْرِ ذروان»: «ای عايشه، آيا می دانی که الله متعال در موردی که از او راهنمایی خواستم، مرا راهنمايی نمود؟ دو مرد نزد من آمدند؛ يکی از آنان کنار سرم و ديگری کنار پاهايم نشست؛ یکی از آنان به دیگری گفت: درد اين مرد چيست؟ ديگری گفت: سحر شده است. اولی پرسيد: چه کسی او را سحر کرده است؟ دومی گفت: لبيد بن اعصم. اولی پرسيد: بوسيله ی چه چيزی سحر شده است؟ دومی جواب داد: بوسيله ی شانه، موهایی که از شانه می ریزد و پوست شکوفه ی خرمای نر. اولی سؤال کرد: کجا است؟ دومی گفت: در چاه ذروان». (عايشه می گويد) آنگاه رسول الله صلی الله علیه وسلم با جمعی از يارانش بسوی آن چاه رفت. بعد از آن به من فرمود: «يَا عَائِشَةُ وَاللَّهِ كَأَنَّ مَاءَهَا نُقَاعَةُ الْحِنَّاءِ، أو كَأَنَّ نَخْلَهَا رُءُوسُ الشَّيَاطِينِ»: «ای عايشه، سوگند به الله که آب آن چنان بود که گویا در آن حنا ريخته اند و نخل های آن مانند سرهای شياطين بود». گفتم: يا رسول الله، آيا آن را خارج نکردی؟ فرمود: «فَقَدْ عَافَانِى اللَّهُ، وَكَرِهْتُ أَنْ أُثَوِّرَ عَلَى النَّاسِ شَرًّا»: «الله مرا شفا داد و دوست نداشتم شری در میان مردم منتشر شود». لذا دستور داد تا چاه را از خاک پر کردند.
متفق علیهام المؤمنین عایشه رضی الله عنها حکایت می کند که مردی یهودی به نام لبید بن اعصم از قبیله بنی زریق، رسول الله صلی الله علیه وسلم را سحر کرد، تا جایی که رسول الله صلی الله علیه وسلم گمان می کرد کاری را انجام داده درحالی که انجام نداده بود. یک روز که رسول الله صلی الله علیه وسلم نزد عایشه رضی الله عنها بود، بسیار دعا نمود تا اینکه الله متعال حقیقت امر را بر او آشکار کرد، سپس رسول الله صلی الله علیه وسلم به عایشه خبر داد که الله دعایش را اجابت نموده و دو مَلَک نزد ایشان آمده و یکی بالای سرش و دیگری نزدیک پایش نشسته اند. یکی از آنها به دیگری گفت: این مرد - یعنی رسول الله صلی الله علیه وسلم - چه دردی دارد؟ دومی گفت: سحر شده است. اولی گفت: چه کسی او را سحر کرده است؟ دومی گفت: لبید بن اعصم. اولی گفت: بوسیله چه چیزی سحر نموده است؟ یعنی برای سحر از چه چیزهایی استفاده نموده است؟ دومی گفت: از شانه و موهایی كه از شانه افتاده و پوست شكوفه درخت خرمای نر. اولی سؤال کرد: کجا است؟ دومی گفت: در چاه ذروان». ذروان چاهی بود در مدینه. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم با جمعی از يارانش بسوی آن چاه رفته و آن را بیرون می آورد. بعد از آن نزد عایشه رضی الله عنه برگشته و به او خبر می دهد که آب آنجا سرخ بود، مانند اینکه در آن حنا ریخته باشند. یعنی آب آنجا بخاطر کثیفی یا اختلاط چیز دیگری با آن، تغییر رنگ داده بود. و نخل های آنجا در زشتی و قباحت به سرهای شياطين می ماند». عایشه رضی الله عنها می گوید: گفتم یا رسول الله! چرا آن را بيرون نياوردی؟؛ یعنی: چرا آن را بیرون نیاوردی و به مردم نشان ندادی تا از آنچه رخ داده آگاه شوند. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: الله مرا شفا داد و دوست نداشتم شری در میان مردم منتشر شود. یعنی: الله متعال مرا از سحر نجات داد و دوست نداشتم درب شری را بر روی شما باز کنم، اینگونه که منافقان از سحر باخبر شوند و آن را یاد بگیرند و به این ترتیب مؤمنان را آزار دهند. و این بخاطر ترک مصلحت از ترس ایجاد فساد است. و رسول الله صلی الله علیه وسلم دستور داد تا چاه را دفن نمایند. برخی داستان سحر شدن رسول الله صلی الله علیه وسلم را انکار می کنند و گمان می کنند این مسئله به عصمت ایشان خدشه وارد می کند؛ دلیل آنان وجود این احتمال است که ممکن است ایشان در آن حال فکر کرده جبریل را دیده حال آنکه ندیده است و گمان کرده باشد جبریل به ایشان وحی کرده، حال آنکه وحی نکرده است. همه اینها مردود است و ایشان در تبلیغ آنچه الله بیان داشته و تبلیغ دین معصوم است و این با دلیل ثابت است و ضرری که در نتیجه سحر متوجه ایشان شده بود، نقص و ایرادی در امر تبلیغ وارد نمی آورد، بلکه از جنس سایر مریضی ها و آفاتی است که امکان ابتلای رسول الله صلی الله علیه وسلم به آن جایز است. و روایات سحری را که متوجه ایشان بود، به تفصیل بیان نموده اند و آن به این صورت بود که ایشان گمان می کرد با همسرش همبستری نموده، اما چنین نکرده بود.
از ابن جُبیر روایت است که می گوید: ابوجمعه انصاری نزد ما آمد و گفت: ما همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم بودیم و در میان ما معاذ بن جبل و دهمین نفر ما بود. ما گفتیم: یا رسول الله، آیا کسی هست که اجر و پاداشش از ما بیشتر باشد، حال آنکه ما به تو ایمان آورده و از تو پیروی نموده ایم؟ فرمود: «وَمَا يَمْنَعُكُمْ مِنْ ذَلِكَ وَرَسُولُ اللَّهِ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ، يَأْتِيكُمْ بِالْوَحْيِ مِنَ السَّمَاءِ؟ بَلْ قَوْمٌ يَأْتُونَ مِنْ بَعدِكُمْ يَأْتِيهِمْ كِتَابٌ بَيْنَ لَوْحَيْنِ فَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَعْمَلُونَ بِمَا فِيهِ، أُولَئِكَ أَعْظَمُ مِنْكُمْ أَجْرًا»: «چه چیزی شما را از اینکه به من ایمان بیاورید باز می دارد درحالی که رسول الله در میان شماست و وحی آسمانی را برای شما می آورد؟ بلکه گروهی پس از شما می آیند که کتابی (قرآن) به آنان داده می شود و به آن ایمان آورده و به محتوای آن عمل می کنند؛ اجر و پاداش آنها از شما بیشتر است».
به روایت بخاری در «خلق أفعال العباد» - به روایت طبرانیابوجمعه انصاری خبر می دهد آنها درحالی که ده نفر بودند و معاذ نیز با ایشان بود، همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم بودند. و از رسول الله صلی الله علیه وسلم پرسیدند: آیا کسی خواهد بود که اجر و پاداشش بزرگ تر و برتر از ما باشد؟ درحالی که ما به تو ایمان آورده ایم - یعنی با یقین راسخ تو را تصدیق نموده ایم - و از تو پیروی می کنیم. رسول الله صلی الله علیه وسلم به آنان خبر می دهد که ایمان آوردن به او و پیروی از ایشان برای آنها کار دشواری نیست، زیرا ایشان در میان اصحاب بوده و وحی آسمانی را برای آنها می آورد. اما مردمانی پس از اصحاب خواهند آمد که پاداش بزرگتری خواهند داشت، آنها کتابی - یعنی قرآن کریم - را می یابند، به آن ایمان می آورند و به محتوای آن عمل می کنند. و این یعنی آنها از این حیث از شما بهترند و اجر و پاداش بیشتری دارند، هرچند شما از جهات دیگری از آنان بهترید، همچون سبقت گرفتن در ایمان، دیدن رسول و مجاهدت و تلاش در امر دین. حدیث مذکور بر این دلالت ندارد که غیر صحابه از صحابه برترند، زیرا داشتن پاداش بیشتر در برخی امور بر افضل بودن و برتری مطلق دلالت ندارد و اهل سنت معتقدند که منزلت و جایگاه هیچ فردی (پس از پیامبران) به منزلت و جایگاه صحابه نمی رسد و هریک از صحابه، از تمام کسانی که پس از آنها می آیند، برتر است.
از ابوقتاده رضی الله عنه روایت است که می گوید: رسول الله صلی الله علیه وسلم برای ما سخنرانی کرد و فرمود: «إِنَّكُمْ تَسِيرُونَ عَشِيَّتَكُمْ، وَتَأْتُونَ الْمَاءَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ غَدًا»: «شما امشب به راهتان ادامه دهيد و فردا ان شاء الله به آب می رسيد». اينگونه مردم بدون اينکه به هم توجه کنند و منتظر يکديگر باشند، به راه افتادند. ابوقتاده می گوید: رسول الله صلی الله علیه وسلم نيز به مسيرش ادامه داد تا اينکه نيمی از شب گذشت و من در کنار ایشان بودم. آنگاه رسول الله صلی الله علیه وسلم دچار خواب آلودگی گرديد و از بالای مرکبش به يک طرف کج شد. من خودم را به ایشان رساندم و بدون اينکه او را بيدار کنم، بدنم را برايش ستون قرار دادم تا اينکه بالای مرکبش راست شد. بعد از آن، به راهش ادامه داد تا اينکه بخش اعظم شب سپری گرديد. دوباره بیش از مرتبه ی قبل از بالای مرکبش به يک طرف کج شد تا جایی که نزدیک بود بیفتد؛ بنابراین بار ديگر بدون اينکه رسول الله صلی الله علیه وسلم را بيدار نمايم، بدنم را برايش ستون قرار دادم که سرش را بلند کرد و فرمود: «مَن هذا؟»: «کیستی؟» گفتم: ابوقتاده هستم؛ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «مَتَى كَانَ هَذَا مَسِيرَكَ مِنِّي؟»: «چه مدت است اينگونه همراهم هستی و مرا راست می کنی؟» گفتم: از اول شب اينگونه تو را همراهی می کنم. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «حَفِظَكَ اللَّهُ بِمَا حَفِظْتَ بِهِ نَبِيَّهُ»: «الله تو را حفظ نمايد؛ زيرا تو پيامبرش را حفظ نمودی». سپس فرمود: «هَلْ تَرَانَا نَخْفَى عَلَى النَّاسِ؟ هَلْ تَرَى مِنْ أَحَدٍ؟»: «آيا ما مردم را گم کرده ايم؟ آيا کسی را می بينی؟» گفتم: اين يک اسب سوار است و اين اسب سوار ديگری است تا اينکه يک جمع هفت نفری شديم. سپس رسول الله صلی الله علیه وسلم اندکی از راه فاصله گرفت و سرش را به زمين گذاشت و فرمود: «احْفَظُوا عَلَيْنَا صَلاَتَنَا»: «مواظب نمازمان باشيد». بعد از آن نخستين کسی که بيدار شد، رسول الله صلی الله علیه وسلم بود؛ آنهم زمانی که خورشيد بر پشتش می تابيد. ما هم هراسان از خواب بيدار شديم. سپس رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «ارْكَبُوا»: «سوار شويد». سوار شديم و به راهمان ادامه داديم. هنگامی که خورشيد بالا آمد، رسول الله صلی الله علیه وسلم پياده شد و ظرف آبی را خواست که با من بود و از آب آن وضوی سبکی گرفت، چنانکه مقداری آب در آن باقی ماند. سپس به من فرمود: «احْفَظْ عَلَيْنَا مِيضَأَتَكَ، فَسَيَكُونُ لَهَا نَبَأٌ»: «ظرف آبت را حفظ کن؛ زيرا داستانی خواهد داشت». بعد از آن بلال برای نماز اذان گفت و رسول الله صلی الله علیه وسلم دو رکعت نماز خواند و بعد از آن، نماز صبح را مانند هميشه بجای آورد. بعد از نماز، رسول الله صلی الله علیه وسلم بر مرکبش سوار شد و ما نيز سوار شديم. راوی می گويد: در اين هنگام يکی از ما آهسته به گوش ديگری می گفت: کفاره ی اين کوتاهی در نماز چيست؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «أَمَا لَكُمْ فِيَّ أُسْوَةٌ؟» ثُمَّ قَالَ: «أَمَا إِنَّهُ لَيْسَ فِي النَّوْمِ تَفْرِيطٌ، إِنَّمَا التَّفْرِيطُ عَلَى مَنْ لَمْ يُصَلِّ الصَّلاَةَ حَتَّى يَجِيءَ وَقْتُ الصَّلاَةِ الأُخْرَى، فَمَنْ فَعَلَ ذَلِكَ فَلْيُصَلِّهَا حِينَ يَنْتَبِهُ لَهَا، فَإِذَا كَانَ الْغَدُ فَلْيُصَلِّهَا عِنْدَ وَقْتِهَا»: «آيا من اسوه و الگوی شما نيستم؟ در خواب ماندن، کوتاهی نيست؛ کوتاهی زمانی است که کسی نمازش را نخواند تا وقت نماز ديگر فرا رسد. اگر کسی اين کار را کرد، هنگامی که متوجه شد نمازش را بخواند؛ اما فردا آن نماز را در وقتش بجای آورد». (يعنی اگر يک بار نمازش قضا شد و قضا را بجا آورد، وقت نماز، تغيير نمی کند.) سپس فرمود: «مَا تَرَوْنَ النَّاسَ صَنَعُوا؟»: «فکر می کنيد حال مردم چطور است؟» سپس فرمود: «أَصْبَحَ النَّاسُ، فَقَدُوا نَبِيَّهُمْ»: «مردم در حالی صبح نموده اند که پيامبرشان را گم کرده اند». ابوبکر و عمر گفتند: رسول الله صلی الله علیه وسلم پشت سر شماست و شما را پشت سر نمی گذارد. و مردم گفتند: رسول الله صلی الله علیه وسلم جلوی شماست. اگر آنان از ابوبکر و عمر اطاعت می کردند، به حقيقت می رسيدند. راوی می گويد: ما نيمروز به مردم رسيديم درحالی که همه چيز داغ شده بود و مردم می گفتند: يا رسول الله، از تشنگی هلاک شديم. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «لاَ هُلْكَ عَلَيْكُمْ؛ أَطْلِقُوا لِي غُمَرِي»: «شما هلاک نمی شويد؛ ظرف کوچکم را باز کنيد». ابوقتاده می گويد: سپس ظرف آبم را خواست؛ و رسول الله صلی الله علیه وسلم آب می ريخت و ابوقتاده مردم را آب می داد. هنگامی که مردم ظرف آب را ديدند به آن هجوم آوردند. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «أَحْسِنُوا الْمَلأَ، كُلُّكُمْ سَيَرْوَى»: «رفتار خوبی داشته باشید؛ همه ی شما سيراب خواهيد شد». مردم هم اطاعت کردند. راوی می گويد: همچنان رسول الله صلی الله علیه وسلم آب می ريخت و به آنها آب می داد تا اينکه جز من و رسول الله صلی الله علیه وسلم کسی ديگر باقی نماند. سپس رسول الله صلی الله علیه وسلم آب ريخت و به من فرمود: «اشْرَبْ»: «بنوش». گفتم: يا رسول الله، تا شما ننوشيد من نمی نوشم. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «إِنَّ سَاقِيَ الْقَوْمِ آخِرُهُمْ شُرْبًا»: «ساقی قوم، آخرین آنهاست که می نوشد». آنگاه من آب نوشيدم و رسول الله صلی الله علیه وسلم نيز آب نوشيد. سرانجام مردم با نشاط و سيراب به آب رسيدند. راوی می گويد: عبدالله بن رباح گفت: من اين حديث را در مسجد جامع بيان می کردم که عمران بن حصين گفت: ای جوان، مواظب باش چگونه اين حديث را بيان می کنی؛ زيرا من يکی از سواران آن شب بودم. عبدالله بن رباح می گويد: گفتم: پس شما اين حديث را بهتر می دانيد. وی پرسيد: شما از کدام گروه هستيد؟ گفتم: از انصار. گفت: حديث را بيان کن. شما حديث تان را بهتر می دانيد. عبدالله بن رباح می گويد: من حديث را برای مردم بيان کردم. عمران گفت: من آن شب حضور داشتم و فکر نمی کردم اين حديث را کسی مثل من حفظ کرده باشد.
متفق علیهاین حدیث شریف بیان می دارد که رسول الله صلی الله علیه وسلم در سفری بود که ذخیره ی آب آنها به پایان رسید. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم به آنها مژده داد که در ادامه ی راه آب می یابند؛ این مسئله انگیزه ای شد تا با سرعت بروند و منتظر نمانند، تا جایی که از پیامبر و تعدادی از صحابه پیشی گرفتند که ابوقتاده نیز در میان این تعداد از صحابه بود. شب بود و رسول الله صلی الله علیه وسلم دچار خواب آلودگی شده بود و ابوقتاده ایشان را نگه می داشت تا از پشت شتر بر زمین نیفتد. تا اینکه رسول الله صلی الله علیه وسلم متوجه شده و برای ابوقتاده دعا می کند: چنانکه ایشان را حفاظت نمود، الله نیز از او حفاظت نماید. سپس به او خبر می دهد که: مردم در مورد مکان ایشان با یکدیگر اختلاف خواهند نمود و ابوبکر و عمر به آنها خواهند گفت که رسول الله پشت سر آنهاست و اگر آنها از آن دو اطاعت نمایند به حقیقت می رسند. و این یکی از نشانه های نبوت رسول الله صلی الله علیه وسلم است. سپس خوابیدند تا اینکه گرمای خورشید آنان را بیدار نمود. و رسول الله صلی الله علیه وسلم بیان نمود که هرکس بدون اینکه عمدی در کار باشد، از نماز خواب بماند، کوتاهی نکرده است، بلکه معذور است. کوتاهی از کسی است که نماز را بجا نیاورد تا اینکه وقتش بگذرد. وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم و اصحابش به راه خود ادامه داده و نماز خواندند و نزدیک بود از تشنگی هلاک شوند، رسول الله صلی الله علیه وسلم به آنها مژده داد که هرگز هلاک نخواهند شد و همگی آب خواهند نوشید. و ظرف کوچک ابوقتاده را که برای وضو استفاده می نمود، گرفته و مردم را فراخواند تا از آن بنوشند. بنابراین همه ی مردم از آن نوشیدند تا اینکه فقط رسول الله صلی الله علیه وسلم و ابوقتاده رضی الله عنه باقی ماندند. پس از آنکه رسول الله صلی الله علیه وسلم به ابوقتاده خبر داد ساقی قوم باید پس از همه بنوشد، ابوقتاده نیز آب نوشید. و این از معجزات رسول الله صلی الله علیه وسلم بود.
از معاویه بن حَکم سلمی رضی الله عنه روایت است که می گوید: همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم نماز می خواندم که فردی از ميان مردم عطسه زد. من "يرحمک الله" گفتم. پس همه ی مردم با تعجب به من نگاه کردند. پس گفتم: مادرم به عزايم بنشيند، چرا اينگونه به من نگاه می کنيد!؟ آنگاه مردم شروع به زدن دست های شان بر روی ران های شان نمودند. هنگامی که متوجه شدم مرا به سکوت دعوت می کنند، سکوت نمودم. وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم سلام داد ـ پدر و مادرم فدايش باد؛ هيچ معلمی را قبل و بعد از او ندیدم که در آموزش دادن بهتر از ایشان باشدـ به الله سوگند، نه سرم داد کشيد، نه مرا کتک زد و نه بد و بيراه گفت؛ بلکه فرمود: «إِنَّ هَذِهِ الصَّلاَةَ لاَ يَصْلُحُ فِيهَا شَيْءٌ مِنْ كَلاَمِ النَّاسِ، إِنَّمَا هُوَ التَّسْبِيحُ وَالتَّكْبِيرُ وَقِرَاءَةُ الْقُرْآنِ»: «هيچيک از سخنان مردم، شايسته ی اين نماز نيست؛ بلکه نماز، عبارت از تسبيح و تکبير و قرائت قرآن است». يا چيزی شبيه اين فرمود. گفتم: ای رسول خدا، من تازه جاهلیت را پشت سر گذاشتم و تازه مسلمانم؛ و الله اسلام را به ما عنايت نموده است. تعدادی از مردم ما نزد کاهنان (غيبگويان) می روند؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «فلا تَأْتِهِم»: «تو نزد کاهنان نرو». گفتم: تعدادی از ما فال می گيرند؟ فرمود: «ذَاكَ شَيْءٌ يَجِدُونَهُ فِي صُدُورِهِمْ فَلاَ يَصُدَّنَّهُمْ - قال ابن الصَّبَّاحِ: فلا يَصُدَّنَّكُم -»: «اين وسوسه ای است که در دل های شان خطور می کند و نبايد آنها را از تصميم و کارِشان باز دارد». گفتم: بعضی از ما با خط کشيدن روی زمين، فال می گيرند؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «كَانَ نَبِيٌّ مِنَ الأَنْبِيَاءِ يَخُطُّ، فَمَنْ وَافَقَ خَطَّهُ فَذَاكَ»: «يکی از پيامبران با خط کشيدن، فال می گرفت. پس خط کشيدن هرکس با خط کشيدن آن پيامبر موافق باشد، خوب است (وگرنه جايز نيست و چون هيچکس نمی داند که خط کشيدن او موافق با خط کشيدن آن پيامبر است يا نه؛ لذا درباره ي حرمت خط کشيدن و فال گرفتن اتفاق نظر وجود دارد و اين کار از ويژگی هاي همان پيامبر شمرده می شود)». می گويد: کنيزی داشتم که گوسفندانم را در اطراف کوه احد و جوانيه می چرانيد. روزی متوجه شدم گرگ يکی از گوسفندان کنیز را برده است و از آنجایی که من انسان هستم و مانند ساير انسان ها خشمگين می شوم، يک سيلی به او زدم. پس از آن، نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمدم. رسول الله صلی الله علیه وسلم آن را (گناه و اشتباه) بزرگی بحساب آورد. گفتم: يا رسول الله! او را آزاد نکنم؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «ائْتِنِي بها»: «او را نزد من بياور». پس او را نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم بردم. رسول الله صلی الله علیه وسلم به او فرمود: «أَيْن الله؟»: «الله کجاست؟» کنيز گفت: «در آسمان است». رسول الله صلی الله علیه وسلم پرسيد: «من أنا؟»: «من کيستم؟» کنيز گفت: تو پيامبر الله هستی. آنگاه رسول الله صلی الله علیه وسلم (خطاب به معاويه بن حکم) فرمود: «أَعْتِقْهَا، فَإِنها مُؤْمِنَةٌ»: «او را آزاد کن؛ زيرا او مؤمن است».
به روایت مسلممعاویة بن حکم سُلمی رضی الله عنه از جریانی گزارش می دهد که در یکی از نمازهای جماعتش همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم برای او روی داد؛ ماجرا از این قرار است که معاویه صدای عطسه و سپس الحمدلله گفتن شخصی را شنید، درنتیجه در پاسخ به آن مرد "یرحمک الله" گفت. زیرا رسول الله صلی الله علیه وسلم فرموده است: «إِذَا عَطَسَ أَحَدُكُمْ فَلْيَقُلِ: الْحَمْدُ لِلَّهِ، وَلْيَقُلْ لَهُ أَخُوهُ أَوْ صَاحِبُهُ: يَرْحَمُكَ اللَّهُ»: «وقتی يكی از شما عطسه كند، باید بگويد: "الحمد لله" (ستايش از آن خداست) و باید برادر و يا دوست او نیز در جوابش بگويد: "يرحمك الله" (الله بر تو رحم كند)». اما این صحابی بزرگوار نمی دانست مستحب بودن گفتن یرحمک الله به فردی که عطسه می زند و الحمدلله می گوید، مربوط به خارج از نماز است. معاویه می گوید: «همه ی مردم با تعجب به من نگاه کردند»؛ یعنی بدون اینکه چیزی بگویند با چشم های خود به او اشاره نمودند و با خشم به او نگاه کردند، اما معاویه باز هم دلیل این نگاه و این رفتار آنها را نمی دانست، در نتیجه آنها را اینگونه خطاب نمود که: «مادرم به عزايم بنشيند، چرا اينگونه به من نگاه می کنيد!؟» یعنی چرا با خشم و عصبانیت به من نگاه می کنید؟. "آنها با دست های خود به ران های شان زدند". یعنی: آنها با زدن دست ها بر ران های شان بر انکار خود تاکید نمودند. آنجا بود که منظورشان را فهمید و دانست که از او می خواهند سکوت کند و چیزی نگوید. و او نیز ساکت شد. می گوید: «هنگامی که متوجه شدم مرا به سکوت دعوت می نمايند، سکوت نمودم». یعنی: وقتی دانستم که آنان مرا به سکوت و سخن نگفتن امر می کنند، از نادانی و جهل خود نسبت به رفتاری که مرتکب شدم و غلو آنان در برخورد تندشان تعجب نمودم و تصمیم گرفتم با آنان مجادله نمایم، اما دستور آنان را اطاعت نموده و ساکت شدم، زیرا آنها از من آگاه تر بودند. و به مقتضای خشم خود عمل نکردم و دلیلش را نپرسیدم. "وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم نماز خواند" یعنی: وقتی از نماز فارغ شد. "پدر و مادرم فدایش باد" این عبارت قسم نیست، بلکه فدا نمودن پدر و مادر است. "هيچ معلمی را قبل و بعد از او ندیدم که در آموزش دادن بهتر از ایشان باشدـ" زیرا رسول الله صلی الله علیه وسلم نه از او خشمگین شد و نه سرش داد کشید و نه او را زد، بلکه حکم شرعی را به روشی بیان نمود که پذیرش آن قابل قبول و بهتر باشد. "به الله سوگند سرم داد نزد" و بخاطر اشتباه و مخالفتی که انجام داده بودم، مرا نزد. "و به من دشنام نداد" و با من درشتخویی نکرد، بلکه به نرمی حکم شرعی را برای من بیان نموده و فرمود: "هيچيک از سخنان مردم، شايسته ی اين نماز نيست؛ بلکه نماز، عبارت از تسبيح و تکبير و قرائت قرآن است»؛ یعنی: سخنانی که میان مردم رد و بدل می شود شایسته نماز نیست؛ اگر چه در ابتدای اسلام این کار ایرادی نداشت، اما بعدا منسوخ شد. بلکه چیزی که در نماز است عبارت است از: سبحان الله، الله اکبر و تلاوت قرآن. "گفتم: يا رسول الله، من تازه جاهلیت را پشت سر گذاشتم و تازه مسلمانم»؛ یعنی: نزدیک به دوران جاهلیت هستم. و جاهلیت به دوران پیش از ورود شریعت گفته می شد، زیرا نادانی ها و بزهکاری های زیادی از مردم سر می زد. "و الله اسلام را آورد"؛ یعنی: از کفر به اسلام منتقل شدم و بسیاری از احکام دین را نمی دانم. "در میان ما مردمانی هستند که نزد کاهنان می روند" یعنی در میان یاران و دوستانش کسانی هستند که نزد کاهنان می روند و در مورد امور غیبی که در آینده روی می دهد از آنان سؤال می کنند. "فرمود: نزد آنها مرو" رسول الله صلی الله علیه وسلم از رفتن نزد کاهنان نهی فرمود، چون آنها از امور غیبی سخن می گویند که ممکن است برخی از آنها درست درآید؛ و به همین سبب ترس به فتنه افتادن انسان وجود دارد، زیرا آنها بسیاری از امور شریعت را برای مردم وارونه جلوه می دهند. و در احادیث صحیح متعددی از رفتن نزد کاهنان و تصدیق اقوال آنان و پذیرش مژدگانی های آنان نهی شده است. "وی گفت: «ومِنَّا رجَال يَتَطَيَّرُونَ»: تعدادی از ما فال می گيرند؟" «تطیر» عبارت است از فال بد زدن با دیدن یا شنیدن چیزی یا نسبت به زمان و یا مکانی. این کار نزد عرب ها معروف بود. تا جایی که اگر یکی از آنها قصد انجام کار خیری داشت و پرنده ای را می دید که به سمت چپ یا راست می رود، بنا بر آنچه معتقد بودند، این قصد و اراده را به تاخیر می انداخت. برخی از آنان نیز وقتی صدایی را می شنید و یا شخصی را می دید، فال بد می زد. برخی از آنها ازدواج در ماه شوال را بدشگون می دانستند و برخی روز چهارشنبه، یا ماه صفر را بدشگون می دانستند؛ و شریعت همه اینها را باطل اعلان نمود، زیرا این کارها بر عقل، اندیشه و منش انسان لطمه می زند و انسان نباید به هیچیک از این امور اهمیتی دهد و توکل بر الله همین است. "فرمود: اين وسوسه ای است که در دل های شان خطور می کند و نبايد آنها را از تصميم و کارِشان باز دارد». فال بد زدن چیزی است که ناخواسته در درون خود احساس می کنند و در این رابطه آنها را سرزنشی نیست، زیرا اکتسابی نیست، پس در رابطه با آن تکلیفی ندارند؛ اما این مسئله نباید در کارهای شان ممانعت ایجاد کند؛ این همان چیزی است که بر آن قادر هستند و اکتسابی است و در بر دارنده تکلیف است. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم آنها را از عمل به فال بد و انجام ندادن کارهای خود به خاطر آن نهی فرمود و احادیث متعددی در نهی از بدفالی وارد شده است. آنچه در اینجا از بدفالی مد نظر است، عمل به آن است نه مجرد وسوسه ای که انسان در درون خود احساس می کند، اما به مقتضای آن عمل نمی کند. "می گوید: گفتم: بعضی از ما با خط کشيدن روی زمين، همواره فال می گيرند؟». خط گرفتن نزد عرب از این قرار است که مرد فالگیری در مقابل خود یک پسر بچه را می نشاند و به او می گوید خط های متعددی را روی شن بکشد، سپس به او دستور می دهد که آن خط ها را دو تا دو تا پاک کند، سپس به آخرین خطوط می نگرد، اگر زوج باشد، دلیل رستگاری و موفقیت و پیروزی است، اما چنانچه فرد باشد، دلیل ناکامی و عدم موفقیت است. "رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: يکی از پيامبران با خط کشيدن، فال می گرفت"؛ یعنی خط هایی چون خط های رمالی می کشید و با هوشی که داشت مسائل را در می یافت. گفته شده که این پیامبر ادریس یا دانیال علیهما السلام بوده است. "پس خط کشيدن هرکس با خط کشيدن آن پيامبر موافق باشد، خوب است" یعنی: هرکس خطش موافق آن پیامبر درآید، می تواند چنین کند و این کار برای او مباح است، اما هیچ راهی برای کسب علم یقینی بر این موافقت وجود ندارد؛ پس انجام چنین کاری مباح نیست، یعنی حرام است؛ زیرا تنها با وجود داشتن یقین به موافقت این خط ها با خط آن پیامبر می توان آن را مباح دانست، اما چنین یقینی نزد ما وجود ندارد. ممکن است: چنین چیزی در شرع ما نسخ شده باشد و ممکن است مباح بودن خط با توجه به نبوت آن پیامبر بوده باشد و پس از آن قطع شده و ما نیز از آن کار نهی شده ایم. بنابراین حدیث مذکور بر تحریم عمل کردن به علم خط دلالت دارد، نه بر جواز آن؛ همچنان که بر بطلان روش مردم در علم رمل و رمالی و فاسد بودن آن دلالت دارد؛ زیرا مطابق بودن خط آنها با خط آن پیامبر، علم و آگاهی به آن را می طلبد و علم از دو طریق به دست می آید: اول: نص صریح و صحیح در بیان کیفیت این علم. دوم: نقل متواتر از زمان آن پیامبر تا زمان رسول الله صلی الله علیه وسلم؛ و هر دوی اینها منتفی است. لازم به ذکر است که پیامبران مدعی علم غیب نبودند و به مردم نمی گفتند که از غیب خبر دارند و اخبار غیبی که به مردم می گفتند، وحی پروردگار بود و آن را به خود نسبت نمی دادند؛ چنانکه الله متعال می فرماید: «عَالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا * إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا» [الجن 26، 27] «[الله] دانای غیب است و هیچکس را بر [اسرارِ] غیبِ خود آگاه نمی سازد؛ مگر رسولانی که آنان را پسندیده [و برگزیده] است؛ که بی گمان، از پیش روی او و پشت سرش نگهبانی [از ملائکه برای محافظت از وی] می گمارد». زیرا علم غیب به الله اختصاص دارد و هرکس مدعی علم غیب شود، در واقع مدعی برخی از ویژگی های ربوبیت است و این کاری است که بزرگان این صنعت انجام می دهند و اینگونه دروغ این افراد مبنی بر این ادعا که این پیامبر معلم آنها بوده، مشخص می شود. "می گوید: من کنيزی داشتم که گوسفندانم را در اطراف کوه احد و جوانيه می چرانيد". یعنی: کنیزی داشت که گوسفندانش را در نزدیکی کوه احد می چرانید. "روزی متوجه شدم که گرگ يکی از گوسفندان کنیز را برده است" با اینکه گوسفند مال او می باشد اما می گوید: «گوسفندان کنیز» و مالکیت گوسفند را به آن کنیز نسبت می دهد، زیرا آن کنیز مسؤول نگه داری و چراندنش بود. "و از آنجایی که من انسان هستم و مانند ساير انسان ها خشمگين می شوم" یعنی: به این دلیل که گرگ یکی از گوسفندان را خورد، از کنیز خشمگین شدم و می خواستم محکم او را بزنم؛ زیرا معمولا خشم به چنین رفتاری می انجامد. "پس يک سيلی به او زدم". یعنی تنها به زدن یک سیلی به آن کنیز اکتفا نمودم. "پس از آن، نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمدم. رسول الله صلی الله علیه وسلم آن را (گناه و اشتباه) بزرگی بحساب آورد". پس از سیلی زدن به کنیز نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم رفته و ماجرا را برای ایشان تعریف می کند که رسول الله صلی الله علیه وسلم این رفتارش را اشتباه و گناه بزرگی قلمداد می کند. وقتی معاویه بن حکم سلمی می بیند که رسول الله صلی الله علیه وسلم از این رفتار بسیار متاثر شده است، می گوید: "گفتم: يا رسول الله، او را آزاد نکنم؟" یعنی نظرتان چیست که بخاطر این ضربه، او را از بردگی آزاد کنم؟ و رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: "او را نزد من بياور". و او را نزد ایشان می برد. رسول الله صلی الله علیه وسلم به کنیز می گوید: "الله کجاست؟" یعنی: معبود بر حقی که دارای صفات کمال است کجاست؟ و در روایتی آمده که فرمود: «پروردگارت کجاست؟» رسول الله صلی الله علیه وسلم با این سؤال قصد داشت اطمینان یابد که آن زن موحد است. پس سؤالی از او پرسید که پاسخش، مقصود رسول الله صلی الله علیه وسلم را محقق می گرداند؛ زیرا نشانه موحدین و یکتاپرستان، اعتقادشان به این مهم است که الله در آسمان است. آن زن گفت: "در آسمان"؛ معنی "في السماء" علو است و اینکه الله متعال بالاتر از هر چیزی است و بالای عرش خویش می باشد که سقف مخلوقات است. در ادامه فرمود: "من کیستم؟" گفت: تو رسول الله هستی. فرمود: "او را آزاد کن که مؤمن است". وقتی به علو الله متعال و رسالت رسول الله صلی الله علیه وسلم شهادت داد، فرمان داد که آزادش نماید، زیرا این دلالت بر ایمان و اعتقاد و باور درست و صحیحش داشت.
از عبدالله بن عمرو بن عاص رضی الله عنهما روایت است که می گوید: از رسول الله صلی الله علیه وسلم شنیدم که فرمودند: «إنَّ أكثرَ مُنافِقي أُمَّتي قُرَّاؤها»: «بیشتر منافقین امت مرا قاریان آن تشکیل می دهند».
به روایت احمداین حدیث به نکوهش آن دسته از قاریان قرآن می پردازد که قرآن را تاویل و تفسیر نادرست می کنند و آن را در جای خود به کار نمی برند؛ یا قرآن را از روی تقیه حفظ می کنند تا تهمت را از خود دور نمایند و بدان عمل نکرده و بلکه خلاف آن را معتقد هستند. اینها بیشترین منافقین این امت را تشکیل می دهند. همچنین در معنای این حدیث گفته شده: در این حدیث نفاق عملی منظور است نه نفاق اعتقادی؛ زیرا منافق ایمانش به الله را اظهار می نماید و کفر را در باطن پنهان می دارد تا اینگونه خون و مالش در امان باشد؛ و آن قاری که با عملش آخرت خواهی را نشان دهد، اما در باطن به دنبال مدح و ستایش مردم و دنیا باشد، نیز چنین است؛ این دو در مخالفت باطن با ظاهرشان یکسان هستند.
از حنظله بن حِذْيَم روایت است که پدربزرگ وی حنیفه به حذیم گفت: فرزندانم را جمع کن که می خواهم وصیت کنم؛ و حذیم آنها را جمع کرد. حنیفه در جمع آنان گفت: اولین چیزی که به آن وصیت می کنم این است که صد شتر برای این یتیمِ در آغوشم می باشد که ما آن را در جاهلیت «مُطَیِّبة» می نامیدیم؛ این بود که حذیم گفت: پدرم، من از فرزندانت شنیدم که می گویند: ما نزد پدر این وصیت را می پذیریم و آن را تایید می کنیم، اما همین که از دنیا رفت آن را نادیده گرفته و بدان عمل نمی کنیم. لذا حنیفه گفت: بین من و شما رسول الله صلی الله علیه وسلم قضاوت می کند؛ و حذیم گفت: موافقیم. بنابراین حذیم و حنیفه و حنظله که پسربچه ای بود و پشت سر حذیم سوار، همگی نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم رفتند؛ زمانی که نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم حاضر شدند، سلام کردند و رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «مَا رَفَعَكَ يَا أَبَا حِذْيَمٍ؟»: «ای ابوحذیم چه تو را به اینجا آورده است؟» وی گفت: این؛ و با دستش به ران حذیم ضربه زد و در ادامه گفت: من می ترسم که ناگهان پیر و افتاده شوم یا بمیرم، می خواهم وصیت کنم؛ و در وصیتم گفته ام: اولین چیزی که به آن وصیت می کنم این است که صد شتر برای این یتیم در سرپرستی من باشد که ما در جاهلیت آن را مطیبه می نامیدیم؛ وقتی حنیفه این سخنان را گفت، رسول الله صلی الله علیه وسلم به شدت خشمگین شد چنانکه خشم و ناراحتی را در چهره ی او دیدیم؛ و درحالی که نشسته بود بر زانوهای خود نشست و فرمود: «لَا، لَا، لَا الصَّدَقَةُ خَمْسٌ، وَإِلَّا فَعَشْرٌ، وَإِلَّا فَخَمْسَ عَشْرَةَ، وَإِلَّا فَعِشْرُونَ، وَإِلَّا فَخَمْسٌ وَعِشْرُونَ، وَإِلَّا فَثَلَاثُونَ، وَإِلَّا فَخَمْسٌ وَثَلَاثُونَ، فَإِنْ كَثُرَتْ فَأَرْبَعُونَ»: «نه، نه؛ صدقه باید پنج تا وگرنه ده تا و در غیر این صورت بیست تا و بیش از آن بیست و پنج تا و بیش از آن سی تا و بیشتر از آن سی و پنج تا و در نهایت چهل تا باشد». راوی می گوید: پس با رسول الله صلی الله علیه وسلم درحالی خداحافظی کردند که یتیم همراه آنها عصایی در دست داشت و با آن به شتر می زد. لذا رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «عَظُمَتْ هَذِهِ هِرَاوَةُ يَتِيمٍ»: «این عصا شخصیت و جثه ی یتیم را بزرگ نشان می دهد». حنظله می گوید: پدربزگم حنیفه مرا نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آورد و گفت: پسرانی دارم که بزرگ اند و ریش دارند و فرزندانی کوچک تر از آنها دارم که این (حنظله) کوچکترین آنها می باشد؛ برای او نزد الله متعال دعا کن؛ راوی می گوید: رسول الله صلی الله علیه وسلم بر سرش دست کشید و فرمود: «بَارَكَ اللَّهُ فِيكَ»: «الله در تو برکت نهد». یا اینکه فرمود: «بُورِكَ فِيهِ»: «در تو برکت نهاده شود». ذَیَّال می گوید: حنظله را دیدم که افراد ورم کرده یا چهارپایی که پستانش ورم کرده نزد وی می آورند و او آب دهانش را در دستانش می اندازد و بسم الله می گوید و دستش را بر همان قسمتی از سرش می گذارد که رسول الله صلی الله علیه وسلم دستش را گذاشته بود و دستش را بر قسمت ورم کرده می کشید و ورم خوب می شد.
به روایت احمدحنظله بن حذیم بن حنیفه حکایت می کند که پدربزرگش حنیفه به پسرش حذیم دستور داد که همه ی فرزندانش را جمع کند، چون تصمیم دارد قبل از وفاتش وصیت کند؛ و حذیم آنها را جمع می کند و حنیفه به آنها خبر می دهد اولین چیزی که به آن وصیت می کند این است که صد شتر برای یتیمی خواهد بود که در حضانت و سرپرستی وی باشد. و آنها این کار را در جاهلیت مطیبه می نامیدند. بنابراین حذیم به پدرش می گوید: من از فرزندانت شنیدم که می گویند: ما نزد پدرمان این وصیت را تایید می کنیم اما وقتی از دنیا رفت، از رای خود بازمی گردیم و به آن یتیم چیزی نمی دهیم. لذا حنیفه می گوید: بین من و شما رسول الله صلی الله علیه وسلم قضاوت می کند. و حذیم می گوید: ما به حکم و قضاوت رسول الله صلی الله علیه وسلم راضی هستیم. لذا حذیم و حنیفه و حنظله بن حذیم که کودکی خردسال به همراه پدرش حذیم می باشد، نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم می روند. چون نزد ایشان حاضر می شوند، سلام کرده و رسول الله صلی الله علیه وسلم به حنیفه می گوید: «چه تو را به اینجا آورده ابوحذیم؟». و حنیفه می گوید: این؛ و به حذیم اشاره می کند. و در ادامه می گوید: من می ترسم مرگ به سراغم بیاید، می خواهم وصیت کنم؛ و گفته ام: اولین چیزی که به آن وصیت می کنم این است که صد شتر از اموالم برای یتیمی خواهد بود که در حضانت و سرپرستی من می باشد. و ما این را در جاهلیت مطیبه می نامیدیم. رسول الله صلی الله علیه وسلم با شنیدن این مساله، چنان خشمگین و ناراحت می شود که خشم در چهره ی مبارکش دیده می شود. و درحالی که نشسته، بر روی زانوها می نشیند و می گوید: «نه، نه؛ صدقه باید پنج شتر وگرنه ده تا و در غیر این صورت بیست تا و بیش از آن بیست و پنج تا و بیش از آن سی تا و بیشتر از آن سی و پنج تا و در نهایت چهل تا باشد». و به این ترتیب جواز وصیت به این ترتیب را بیان می کند مادامی که بیش از یک سوم اموال نباشد. سپس درحالی از رسول الله صلی الله علیه وسلم خداحافظی می کنند که یتیم عصایی به همراه دارد که با آن شتر را می زند، لذا رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: «این عصا شخصیت و جثه ی یتیم را بزرگ نشان می دهد». گویا در نگاه اول، جسم و جثه ی بزرگی دارد و بعید است که به او یتیم گفته شود، چون یتیمی در سن کم می باشد. در ادامه حنظله می گوید: پدربزرگم مرا نزدیک رسول الله صلی الله علیه وسلم برد و گفت: من فرزندان بزرگسالی دارای ریش دارم و همچنین فرزندانی کوچک تر از آنها دارم؛ و این کوچک ترین آنها می باشد، برای او نزد الله دعا کن؛ بنابراین رسول الله صلی الله علیه وسلم سر حنظله را دست می کشد و می فرماید: «الله در تو برکت نهد». ذیال که یکی از راویان حدیث است می گوید: حنظله را می دیدم که فردی دردمند از ورم صورت یا چهارپایی با ورم پستان نزد وی می آورند و حنظله آب دهانش را در دستان خود انداخته و بسم الله می گوید و دستش را در همان قسمتی از سرش می گذارد که رسول الله صلی الله علیه وسلم گذاشته بود و سپس قسمتی را که ورم کرده بود دست می کشید و ورم خوب می شد.
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمودند: «إِنَّ مُوسَى كَانَ رَجُلًا حَيِيًّا سِتِّيرًا، لاَ يُرَى مِنْ جِلْدِهِ شَيْءٌ اسْتِحْيَاءً مِنْهُ، فَآذَاهُ مَنْ آذَاهُ مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ فَقَالُوا: مَا يَسْتَتِرُ هَذَا التَّسَتُّرَ، إِلَّا مِنْ عَيْبٍ بِجِلْدِهِ: إِمَّا بَرَصٌ وَإِمَّا أُدْرَةٌ، وَإِمَّا آفَةٌ، وَإِنَّ اللَّهَ أَرَادَ أَنْ يُبَرِّئَهُ مِمَّا قَالُوا لِمُوسَى، فَخَلاَ يَوْمًا وَحْدَهُ، فَوَضَعَ ثِيَابَهُ عَلَى الحَجَرِ، ثُمَّ اغْتَسَلَ، فَلَمَّا فَرَغَ أَقْبَلَ إِلَى ثِيَابِهِ لِيَأْخُذَهَا، وَإِنَّ الحَجَرَ عَدَا بِثَوْبِهِ، فَأَخَذَ مُوسَى عَصَاهُ وَطَلَبَ الحَجَرَ، فَجَعَلَ يَقُولُ: ثَوْبِي حَجَرُ، ثَوْبِي حَجَرُ، حَتَّى انْتَهَى إِلَى مَلَإٍ مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ، فَرَأَوْهُ عُرْيَانًا أَحْسَنَ مَا خَلَقَ اللَّهُ، وَأَبْرَأَهُ مِمَّا يَقُولُونَ، وَقَامَ الحَجَرُ، فَأَخَذَ ثَوْبَهُ فَلَبِسَهُ، وَطَفِقَ بِالحَجَرِ ضَرْبًا بِعَصَاهُ، فَوَاللَّهِ إِنَّ بِالحَجَرِ لَنُدْبًا مِنْ أَثَرِ ضَرْبِهِ، ثَلاَثًا أَوْ أَرْبَعًا أَوْ خَمْسًا، فَذَلِكَ قَوْلُهُ: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسَى فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُوا وَكَانَ عِنْدَ اللَّهِ وَجِيهًا»: «موسی علیه السلام مرد بسیار با شرم و حیایی بود و دوست داشت بدن خود را از دیگران بپوشاند چنانکه هیچ قسمتی از پوست بدنش دیده نمی شد؛ بنابراین بنی اسرائیل به اذیت و آزار او پرداختند و گفتند: این همه پوشش فقط به دلیل عیبی است که در پوست او می باشد؛ یا به خاطر پیسی است یا به سبب ورم بیضه یا بیماری و عیب دیگری؛ این بود که الله متعال اراده نمود موسی را از آنچه به او نسبت می دهند، مبرا کند؛ پس روزی موسی تنها شد و لباسش را درآورد و روی سنگی گذاشت. آنگاه غسل نمود و چون غسلش تمام شد، رفت تا لباسش را بردارد و بپوشد که سنگ مذکور با لباسش شروع به دویدن کرد. بنابراین موسی علیه السلام عصایش را برداشت و به دنبال سنگ رفت و می فرمود: ای سنگ، لباسم؛ ای سنگ، لباسم؛ تا اینکه سنگ مذکور به جمعی از بنی اسرائیل رسید و به این ترتیب موسی علیه السلام را لخت و عریان در بهترین هیئتی که الله متعال خلق نموده، دیدند. و اینگونه الله متعال او را از آنچه درباره اش می گفتند مبرا نمود. و موسی علیه السلام لباسش را از روی آن سنگ برداشت و پوشید و با عصایش ضربه ای به آن زد؛ به الله سوگند درنتیجه ی آن ضربه، سه یا چهار یا پنج اثر بر سنگ باقی ماند؛ و این همان کلام الهی است که می فرماید: «يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسَى فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُوا وَكَانَ عِنْدَ اللَّهِ وَجِيهًا» [احزاب: 69] «ای کسانی که ایمان آورده اید، [پیامبر را نیازارید و] مانند کسانی نباشید که موسی را [با تهمت های ناروا] آزردند، سپس الله او را [از آنچه در حقش می گفتند] تبرئه نمود؛ و [موسی] همواره نزد الله آبرومند است».
متفق علیهپیامبر خدا موسی علیه السلام مردی بسیار با شرم و حیا بود و پوشیدن بدنش را دوست داشت و نمی گذاشت حتی بخشی از بدنش را دیگران ببینند؛ پس بنی اسرائیل او را مورد اذیت و آزار قرار دادند و گفتند: چرا این همه خود را می پوشاند، حتما دلیل آن وجود عیبی در پوستش می باشد؛ یا پیسی دارد یا بیضه هایش ورم دارند و یا عیب و مرض دیگری دارد. این بود که الله متعال اراده نمود موسی علیه السلام را از آنچه به وی نسبت می دهند، مبرا کند؛ بنابراین روزی موسی علیه السلام تنها می شود و لباسش را در می آورد و بر سنگی می گذارد و سپس غسل می کند؛ وقتی غسلش تمام می شود، می رود تا لباسش را بردارد و بپوشد که سنگ را در حال دویدن با لباسش می بیند؛ لذا عصایش را بر می دارد و برهنه به دنبال سنگ می رود تا لباسش را پس بگیرد و همزمان می گوید: ای سنگ، لباسم را بازگردان؛ تا اینکه از کنار گروهی از بنی اسرائیل می گذرد و آنها بهترین جسمی را که الله متعال خلق نموده، برهنه می بینند. و به این ترتیب می دانند که موسی علیه السلام بیماری و عیبی نداشته است و الله متعال او را از افترائات آنها مبرا می نماید. و پس از آن موسی علیه السلام به سنگ دست می یابد و لباسش را بر می دارد و می پوشد و با عصایش چنان ضربه ای به سنگ می زند که سه یا چهار یا پنج اثر از این ضربه بر سنگ باقی می ماند. و این همان اذیت و آزار بنی اسرائیل در مورد موسی علیه السلام بود که الله متعال در مورد آن این آیه را نازل فرمود: «يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسَى فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُوا وَكَانَ عِنْدَ اللَّهِ وَجِيهًا» [احزاب: 69] «ای کسانی که ایمان آورده اید، [پیامبر را نیازارید و] مانند کسانی نباشید که موسی را [با تهمت های ناروا] آزردند، سپس الله او را [از آنچه در حقش می گفتند] تبرئه نمود؛ و [موسی] همواره نزد الله آبرومند است». یعنی چنانکه بنی اسرائیل موسی علیه السلام را اذیت کردند و الله متعال برائت وی از افترائات آنها را آشکار نمود و موسی نزد الله صاحب جاه و مقام و منزلت بود، از اینکه رسول الله صلی الله علیه وسلم را مورد اذیت و آزار قرار دهید، پرهیز کنید.