





























Hadeeth Cards
Da'wa cards that highlight great meanings from the noble prophetic hadiths in a simple style and attractive display that helps the Muslim to have a deeper understanding of his religion in an easy way
All
از سمرة بن جندب رضی الله عنه روایت است که می گوید: يکی از مواردی که رسول الله صلى الله عليه وسلم آن را فراوان تکرار می کرد، اين بود که به اصحابش می فرمود: «هَلْ رَأَى أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنْ رُؤْيَا»: «آيا کسی از شما خوابی ديده است؟» و کسی که الله می خواست، خوابش را تعريف می کرد. يک روز صبح به ما فرمود: «إنَّهُ أَتَانِيَ اللَّيْلَةَ آتِيَانِ، وإنَّهُمَا قَالا لِي: انْطَلِقْ، وإنِّي انْطَلَقتُ مَعَهُمَا، وإنَّا أَتَيْنَا عَلَى رَجُلٍ مُضْطَجِعٍ، وَإِذَا آخَرُ قائِمٌ عَلَيْهِ بِصَخْرَةٍ، وَإِذَا هُوَ يَهْوِي بِالصَّخْرَةِ لِرَأْسِهِ، فَيَثْلَغُ رَأسَهُ، فَيَتَدَهْدَهُ الحَجَرُ هَا هُنَا، فَيَتْبَعُ الحَجَرَ فَيَأخُذُهُ فَلا يَرْجِعُ إِلَيْهِ حَتَّى يَصِحَّ رَأسُهُ كَما كَانَ، ثُمَّ يَعُودُ عَلَيْهِ، فَيَفْعَلُ بِهِ مِثْلَ مَا فَعَلَ المَرَّةَ الأوْلَى»: «امشب دو ملک (درخواب) نزدم آمدند و به من گفتند: با ما بيا و من با آن دو رفتم تا به مردی رسيديم که بر پهلو دراز کشيده و شخصی ديگر با سنگی که در دست داشت، بالای سرِ او ايستاده بود و سنگ را بر سرِ وی می کوبيد و سرش را می شکافت و سنگ کمی جلوتر می غلتيد و آن شخص به دنبال سنگ می رفت و آن را برمی داشت و پيش از آن که برگردد، سرِ آن مرد خوب و مانندِ اول می شد؛ وی دوباره نزد مردِ درازکشيده بازمی گشت و همان کار را تکرار می کرد». می فرمايد: «قُلْتُ لَهما: سُبْحانَ اللهِ! مَا هَذَان؟ قَالا لي: انْطَلِقِ انْطَلِقْ، فَانْطَلَقْنَا، فَأَتَيْنَا عَلَى رَجُلٍ مُسْتَلْقٍ لِقَفَاهُ، وَإِذَا آخَرُ قَائِمٌ عَلَيْهِ بِكَلُّوبٍ مِنْ حَديدٍ، وَإِذَا هُوَ يَأتِي أحَدَ شِقَّيْ وَجْهِهِ فَيُشَرْشِرُ شِدْقَهُ إِلَى قَفَاهُ، ومِنْخَرَهُ إِلَى قَفَاهُ، وعَيْنَهُ إِلَى قَفَاهُ، ثُمَّ يَتَحَوَّلُ إِلَى الجانبِ الآخَرِ، فَيَفْعَلُ بِهِ مِثْلَ مَا فَعَلَ بالجَانِبِ الأوَّلِ، فَمَا يَفْرَغُ مِنْ ذَلِكَ الجانبِ حَتَّى يَصِحَّ ذَلِكَ الجانبُ كما كَانَ، ثُمَّ يَعُودُ عَلَيْهِ فَيَفْعَلُ مِثْلَ مَا فَعَلَ فِي المرَّةِ الأُوْلَى»: «به آن دو ملک گفتم: سبحان الله! حکايت اين دو چيست؟ دو ملک به من گفتند: برو، برو! و با هم رفتيم تا به مردی رسيديم که بر پشت خوابيده و مردی ديگر با قلابی آهنين بالای سرش ايستاده بود و قلاب را در يک سوی صورت آن مرد فرو می بُرد و کُنج لب، بينی و چشم او را تا پشت سر می کشيد و پاره می کرد. سپس به سراغ نيمه ی ديگر صورتِ وی می رفت و همين کار را تکرار می نمود. و پيش از آن که از اين طرف فارغ شود، طرف ديگر خوب می شد و به حالت نخست درمی آمد. وی اين کار را همچنان تکرار می کرد». می فرمايد: «قُلْتُ: سُبْحَانَ اللهِ! مَا هذانِ؟ قالا لي: انْطَلِقِ انْطَلِقْ، فَانْطَلَقْنَا، فَأَتَيْنَا عَلَى مِثْلِ التَّنُّورِ»: «گفتم: سبحان الله! جريان اين دو چيست؟ دو ملک به من گفتند: برو، برو! و با هم رفتيم تا به چيزی تنورمانند رسيديم». راوی می گويد: گمان می کنم که فرمود: «فإذا فِيهِ لَغَطٌ، وأصْواتٌ، فَاطَّلَعْنَا فِيهِ فإذا فِيهِ رِجَالٌ وَنِساءٌ عُرَاةٌ، وَإِذَاهُمْ يَأتِيِهمْ لَهَبٌ مِنْ أسْفَلَ مِنْهُمْ، فإذا أتاهُمْ ذَلِكَ اللَّهَبُ ضَوْضَوْا. قُلْتُ: مَا هَؤلاءِ؟ قَالا لِي: انْطَلِقِ انْطَلِقْ، فَانْطَلَقْنَا، فَأَتَيْنَا عَلَى نَهْرٍ»: «فريادها و سر و صداهايی از آن به گوش می رسيد و چون در آن سر کشيديم، ديديم که شماری زن و مرد برهنه در آن هستند و چون شراره ی آتش از پايين به سمت آنها زبانه می کشيد، جيغ می زدند. گفتم: اينها کيستند؟ - دو ملک - به من گفتند: حرکت کن، برو! و با هم رفتيم تا به رودی رسيديم». راوی می گويد: به گمانم فرمود: «أَحْمَرُ مِثْلُ الدَّمِ، وَإِذَا في النَّهْرِ رَجُلٌ سابحٌ يَسْبَحُ، وَإِذَا عَلَى شَطِّ النَّهْرِ رَجُلٌ قَدْ جَمَعَ عِنْدَهُ حِجَارَةً كثيرةً، وَإِذَا ذَلِكَ السَّابحُ يَسْبَحُ، مَا يَسْبَحُ، ثُمَّ يَأتِي ذَلِكَ الَّذِي قَدْ جَمَعَ عِنْدَهُ الحِجَارَةَ، فَيَفْغَرُ لَهُ فاهُ، فَيُلْقِمُهُ حَجَراً، فَينْطَلِقُ فَيَسْبَحُ، ثُمَّ يَرْجِعُ إِلَيْهِ، كُلَّمَا رَجَعَ إِلَيْهِ، فَغَرَ لَهُ فَاهُ، فَألْقَمَهُ حَجَراً، قُلْتُ لَهُما: مَا هذانِ؟ قالا لِي: انْطَلِقِ انْطَلِقْ، فَانْطَلَقْنَا، فَأَتَيْنَا عَلَى رَجُلٍ كَريهِ المرْآةِ، أَوْ كَأكْرَهِ مَا أنتَ رَاءٍ رجُلاً مَرْأىً، فإذا هُوَ عِنْدَهُ نَارٌ يَحُشُّهَا وَيَسْعَى حَوْلَهَا. قُلْتُ لَهُمَا: مَا هَذَا؟ قالا لي: انْطَلِقِ انْطَلِقْ، فَانْطَلَقْنَا، فَأتَيْنَا عَلَى رَوْضَةٍ مُعْتَمَّةٍ فِيهَا مِنْ كُلِّ نَوْرِ الرَّبيعِ، وَإِذَا بَيْنَ ظَهْرَي الرَّوْضَةِ رَجُلٌ طَويلٌ لا أَكادُ أَرَى رَأسَهُ طُولاً في السَّماءِ، وَإِذَا حَوْلَ الرَّجُلِ مِنْ أَكْثَرِ وِلدانٍ مَا رَأيْتُهُمْ قَطُّ، قُلْتُ: مَا هَذَا؟ وَمَا هؤلاءِ؟ قالا لي: انْطَلقِ انْطَلقْ، فَانْطَلَقْنَا، فَأَتَيْنَا إِلَى دَوْحَةٍ عَظيمةٍ لَمْ أَرَ دَوْحَةً قَطُّ أعْظمَ مِنْهَا، وَلا أحْسَنَ! قالا لي: ارْقَ فِيهَا، فارْتَقَيْنَا فِيهَا إِلَى مَدينَةٍ مَبْنِيَّةٍ بِلَبنٍ ذَهَبٍ وَلَبنٍ فِضَّةٍ، فَأَتَيْنَا بَابَ المَدِينَةِ فَاسْتَفْتَحْنَا، فَفُتِحَ لَنَا فَدَخَلْنَاها، فَتَلَقَّانَا رِجالٌ شَطْرٌ مِنْ خَلْقِهِمْ كأَحْسَنِ مَا أنت راءٍ! وَشَطْرٌ مِنْهُمْ كأقْبَحِ مَا أنتَ راءٍ! قالا لَهُمْ: اذْهَبُوا فَقَعُوا في ذَلِكَ النَّهْرِ، وَإِذَا هُوَ نَهْرٌ مُعْتَرِضٌ يَجْرِي كأنَّ ماءهُ المَحْضُ في البَيَاضِ، فَذَهَبُوا فَوَقَعُوا فِيهِ. ثُمَّ رَجَعُوا إلَيْنَا قَدْ ذَهَبَ ذَلِكَ السُّوءُ عَنْهُمْ، فَصَارُوا في أحْسَنِ صُورَةٍ»: «رودی که آبش مانند خون قرمز بود و مردی در آن شنا می کرد؛ و در کناره ی رود، مردی که سنگ های فراوانی با خود داشت، ايستاده بود. شناگر نزد اين مرد می آمد و دهان خود را برای او می گشود؛ آن مرد نيز سنگی در دهان وی می انداخت و شناگر دوباره شنا می کرد و سپس نزد اين مرد باز می گشت و اين حکايت تکرار می شد. از دو ملک پرسيدم: اين چه ماجرايی است؟ به من گفتند: راه بيفت، برو! و با هم رفتيم تا به مردی زشت روی رسيديم - يا به مردی رسيديم که چهره اش مانند زشت ترين کسی بود که تاکنون ديده ای - و نزدش آتشی بود که خودش آن را شور می داد تا شعله ور شود و سپس در اطرافش می چرخيد. به دو ملک گفتم: اين چيست؟ به من گفتند: به راهت ادامه بده، برو! و رفتيم تا به بوستانی خرم رسيديم که در آن انواع گل های بهاری وجود داشت و در ميان باغ، مردی بلندقامت بود که به خاطر بلندی قامتش، سرش در بلندای آسمان قرار گرفته و نزديک بود که آن را نبينم و پيرامونش آن قدر بچه بودند که هيچگاه آن همه بچه نديده ام. پرسيدم: او کيست و اينها چه کسانی هستند؟ دو ملک به من گفتند: حرکت کن، برو! و با هم رفتيم تا به درخت بزرگی رسيديم که هرگز درختی به بزرگی و زيبايیِ آن نديده ام. دو ملک به من گفتند: از اين درخت بالا برو. از درخت بالا رفتيم تا به شهری رسيديم که از خشت های طلا و نقره ساخته شده بود؛ به دروازه ی شهر رفتيم و درخواست کرديم که دروازه را باز کنند؛ دروازه برای ما گشوده شد و وارد شهر شديم؛ مردانی که نيمی از آنان در بهترين صورت بود و نيمی ديگر در بدترين شکلی که ديده ای، نزدمان آمدند. همراهانم به آنان گفتند: برويد و خود را در آن رود بيندازيد؛ آنجا رودی پهن جريان داشت که آبش به سفيدیِ شير بود. آن مردان رفتند و در رود غوطه زدند و سپس نزد ما بازگشتند، درحالی که آن زشتی از ميان رفته بود و به بهترين شکل درآمده بودند». می فرماید: «قالا لِي: هذِهِ جَنَّةُ عَدْنٍ، وهذاكَ مَنْزِلُكَ، فسَمَا بَصَري صُعُداً، فإذا قَصْرٌ مِثْلُ الرَّبَابَةِ البَيضاءِ، قالا لي: هذاكَ مَنْزلكَ؟ قلتُ لَهما: باركَ اللهُ فيكُما، فذَراني فأدخُله. قالا لي: أمَّا الآنَ فَلا، وأنتَ دَاخِلُهُ، قُلْتُ لَهُمَا: فَإنِّي رَأيتُ مُنْذُ اللَّيْلَة عَجَباً؟ فما هَذَا الَّذِي رأيتُ؟ قالا لي: أمَا إنَّا سَنُخْبِرُكَ: أَمَّا الرَّجُلُ الأوَّلُ الَّذِي أَتَيْتَ عَلَيْهِ يُثْلَغُ رَأسُهُ بالحَجَرِ، فإنَّهُ الرَّجُلُ يَأخُذُ القُرآنَ فَيَرفُضُهُ، ويَنَامُ عَنِ الصَّلاةِ المَكتُوبَةِ. وأمَّا الرَّجُلُ الَّذِي أتَيْتَ عَلَيْهِ يُشَرْشَرُ شِدْقُهُ إِلَى قَفَاهُ، ومِنْخَرُهُ إِلَى قَفَاهُ، وَعَيْنُهُ إِلَى قَفَاهُ، فإنَّهُ الرَّجُلُ يَغْدُو مِنْ بَيْتِهِ فَيَكْذِبُ الكِذْبَةَ تَبْلُغُ الآفاقَ. وأمَّا الرِّجَالُ والنِّسَاءُ العُراةُ الَّذِينَ هُمْ في مثْلِ بناءِ التَّنُّورِ، فَإنَّهُمُ الزُّنَاةُ والزَّوانِي، وأما الرَّجلُ الَّذي أتيتَ عَليهِ يَسْبَحُ في النَّهرِ، وَيُلقَمُ الحجارةَ، فإنَّهُ آكلُ الرِّبا، وأمَّا الرَّجُلُ الكَريهُ المرآةِ الَّذِي عِنْدَ النَّارِ يَحُشُّهَا وَيَسْعَى حَوْلَهَا، فإنَّهُ مالكٌ خازِنُ جَهَنَّمَ، وأمَّا الرَّجُلُ الطَّويلُ الَّذِي في الرَّوْضَةِ، فإنَّهُ إبراهيمُ - صلى الله عليه وسلم - وأمَّا الولدانُ الَّذِينَ حَوْلَهُ، فكلُّ مَوْلُودٍ ماتَ عَلَى الفِطْرَةِ»: «(دو ملک) به من گفتند: اين، بهشتِ ابدی است و اين، منزل توست؛ چشمانم به سوی بالا رفت؛ کاخی ديدم که همانند ابری سفيد بود. همراهانم به من گفتند: اين منزل توست. به آن دو گفتم: الله به شما خير و برکت دهد! بگذاريد داخلش بروم. گفتند: تو واردش می شوی؛ ولی اينک وقتش نيست. به آنها گفتم: من در طول شب چيزهای عجيبی ديدم؛ اينها چه بود که ديدم؟ گفتند: برايت توضيح می دهيم؛ نخستين مردی که به او رسيدی و سرش با سنگ شکافته می شد، کسی است که قرآن را فرا می گيرد و سپس آن را فراموش می کند و به جای خواندن نماز فرض، می خوابد. و مردی که کُنج لب، سوراخ بينی و چشمش را با گيره به پشت سر کشيده، پاره می کردند، کسی است که صبح از خانه اش بيرون می رود و دروغ می گويد و دروغش به همه جا می رسد. و اما مردان و زنان برهنه ای که در گودال تنورمانند بودند، زنان و مردان زناکارند. و مردی که وقتی به او رسيدی، در رود شنا می کرد و سنگی به درون دهانش انداخته می شد، کسی است که ربا می خورد. و آن مرد زشت چهره ای که آتش را برافروخته می ساخت و پیرامونش می چرخيد، "مالک" نگهبان دوزخ است. و آن مرد بلندقامتی که در بوستان بود، ابراهيم - صلى الله عليه وسلم - بود و بچه های اطرافش، کودکانی هستند که در فطرت(و دوران طفوليت) از دنيا می روند». در روايت "برقانی" آمده است که «وُلِدَ عَلَى الفِطْرَةِ»: «بر فطرت به دنيا آمده اند». برخی از مسلمانان پرسيدند: یا رسول الله! حتی فرزندان مشرکان؟ رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «وأولادُ المشركينَ، وأمَّا القومُ الَّذينَ كانُوا شَطْرٌ مِنْهُمْ حَسَنٌ، وشَطْرٌ مِنْهُمْ قَبيحٌ، فإنَّهُمْ قَومٌ خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وآخَرَ سَيِّئاً، تَجاوَزَ الله عَنهُم»: «حتی فرزندان مشرکان؛ و اما گروهی که يک نيمه ی آنان زيبا و نيمه ی ديگرشان زشت بود، کسانی هستند که آميزه ای از کارهای نيک و بد انجام می دهند و الله متعال از آنان درمی گذرد». و در روايتی ديگر آمده است: «رَأيْتُ اللَّيْلَةَ رَجُلَيْنِ أتيَانِي فأخْرَجَانِي إِلَى أرْضٍ مُقَدَّسَةٍ»: «امشب دو نفر را ديدم که (در خواب) نزدم آمدند و مرا به سرزمينی مقدس بردند» و سپس اين حديث را ذکر می کند. و فرمود: «فَانْطَلَقْنَا إِلَى نَقْبٍ مثلِ التَّنُّورِ، أعْلاهُ ضَيِّقٌ وَأسْفَلُهُ واسِعٌ؛ يَتَوَقَّدُ تَحْتَهُ ناراً، فإذا ارْتَفَعَتِ ارْتَفَعُوا حَتَّى كَادُوا أنْ يَخْرُجُوا، وَإِذَا خَمَدَتْ، رَجَعُوا فِيهَا، وفيها رِجالٌ ونِساءٌ عراةٌ»: «رفتيم و به سوراخی تنورمانند رسيديم که دهانه اش تنگ و پايينش فراخ بود و زيرِ آن آتشی زبانه می کشيد؛ آنگاه که آتش بالا می آمد، زنان و مردانِ برهنه ای که در آن بودند نيز بالا می آمدند و چون آتش فرو می نشست، آنها نيز به درون آن باز می گشتند». در اين روايت همچنين آمده است: «حَتَّى أتَيْنَا عَلَى نَهْرٍ مِنْ دَمٍ»: «تا اينکه به رودی از خون رسيديم». و راوی بدون شک آورده است که فرمود: «فِيهِ رَجُلٌ قائِمٌ عَلَى وَسَطِ النَّهْرِ وعلى شطِّ النَّهرِ رجلٌ، وبينَ يديهِ حِجارةٌ، فأقبلَ الرَّجلُ الَّذي في النَّهرِ، فَإذَا أرَادَ أَنْ يَخْرُجَ رَمَى الرَّجُلُ بِحَجَرٍ في فِيهِ، فَرَدَّهُ حَيثُ كَانَ، فَجَعَلَ كُلَّمَا جَاءَ لِيَخْرُجَ جَعَلَ يَرْمِي في فِيهِ بِحَجَرٍ، فَيْرَجِعْ كما كَانَ»: «مردی وسط رود بود و مرد ديگری در کناره ی رود قرار داشت که جلويش مقداری سنگ بود. هنگامی که مردِ وسط رود می خواست بيرون بيايد، مردی که در کنار رود ايستاده بود، سنگی در دهان وی می انداخت و او را به جای اولش باز می گرداند و هربار که مرد وسط رود می خواست بيرون بيايد، مرد کنار رود سنگی در دهانش می انداخت، در نتيجه مرد شناگر به جای نخست بازمی گشت». در اين روايت آمده است: «فَصَعِدَا بِي الشَّجَرَةَ، فَأدْخَلاَنِي دَاراً لَمْ أرَ قَطُّ أحْسَنَ مِنْهَا، فيهَا رِجَالٌ شُيُوخٌ وَشَبَابٌ»: «مرا از درخت بالا بردند و وارد خانه ای کردند که هيچ خانه ای بهتر از آن نديده ام و شماری پيرمرد و جوان در آن بودند». در اين روايت آمده است: «الَّذِي رَأيْتَهُ يُشَقُّ شِدْقُهُ فَكَذَّابٌ، يُحَدِّثُ بِالكِذْبَةِ فَتُحْمَلُ عَنْهُ حَتَّى تَبْلُغَ الآفَاقَ، فَيُصْنَعُ بِهِ مَا رَأَيْتَ إِلَى يَومِ القِيَامَةِ»: «مردی که ديدی گوشه ی دهانش پاره می گردد، شخص بسيار دروغ گويی است که دروغ می گويد و دروغش منتشر می شود و به تمام آفاق می رسد و تا روز قيامت با او همان کاری می شود که ديدی». و در اين روايت آمده است: «الَّذِي رَأيْتَهُ يُشْدَخُ رَأسُهُ فَرَجُلٌ عَلَّمَهُ اللهُ القُرْآنَ، فَنَامَ عَنْهُ بِاللَّيْلِ، وَلَمْ يَعْمَلْ فِيهِ بالنَّهارِ، فَيُفْعَلُ بِهِ إِلَى يَوْمِ القِيَامَةِ، والدَّارُ الأولَى الَّتي دَخَلْتَ دَارُ عَامَّةِ المُؤمِنِينَ، وأمَّا هذِهِ الدَّارُ فَدَارُ الشُّهَداءِ، وأنا جِبْرِيلُ، وهذا مِيكائيلُ، فَارْفَعْ رَأْسَكَ، فَرَفَعْتُ رَأسِي، فإذَا فَوْقِي مِثْلُ السَّحابِ، قالا: ذاكَ مَنْزِلُكَ، قُلْتُ: دَعَانِي أدْخُلُ مَنْزِلي، قالا: إنَّهُ بَقِيَ لَكَ عُمُرٌ لَمْ تَسْتَكْمِلْهُ، فَلَوِ اسْتَكْمَلْتَهُ أتَيْتَ مَنْزِلَكَ»: «و آن که ديدی سرش شکافته می گردد، مردی است که الله قرآن را به او ياد داده و او به جای آن که آن را در شب بخواند، می خوابَد و در روز به آن عمل نمی کند؛ لذا تا روز قيامت همين گونه با او رفتار می شود. و خانه ی نخست که واردش شدی، سرای عموم مومنان است و اين خانه، سرای شهداست؛ من جبريل هستم و اين ميکائيل است؛ سَرَت را بلند کن. سرم را بالا گرفتم و چيزی ابرگونه ديدم. آن دو ملک به من گفتند: اين منزل توست. گفتم: مرا بگذاريد که به درون منزلم بروم. گفتند: هنوز عُمری از تو باقی مانده است که آن را کامل نکرده ای؛ وقتی عمرت (در دنيا) به سر آمد، وارد منزلت می شوی».
به روایت بخاریدر این حدیث رسول الله صلی الله علیه وسلم از رؤیایی که در خواب دیده خبر می دهد؛ و چنانکه در برخی از روایات آمده است، این خواب را پس از نماز صبح برای اصحابش نقل می کند و می فرماید: امشب دو ملک (درخواب) نزدم آمدند و به من گفتند: با ما بيا و من با آن دو رفتم تا به مردی رسيديم که بر پهلو یا پشت دراز کشيده و شخصی ديگر با صخره، یعنی همان سنگ بزرگی که در دست داشت، بالای سرِ او ايستاده بود و سنگ را بر سرِ وی می کوبيد و سرش را می شکافت و سنگ کمی جلوتر به سمت ضارب می غلتيد و آن را بر می داشت و نزد مضروب نمی رفت تا اینکه سرش مثل اول خوب شود؛ و چون سرش خوب می شد و به حالت اول بازمی گشت، بار دیگر نزد او می رفت و دوباره همین کار را با او انجام می داد. می فرماید: درحالی که از کار این دو مرد متعجب شده بودم، گفتم: سبحان الله! حکايت اين دو چيست؟ دو ملک به من گفتند: برو، برو! و با هم رفتيم تا به مردی رسيدند که بر پشت خوابيده و مردی ديگر با قلابی آهنين بالای سرش ايستاده بود و قلاب را در يک سوی صورت آن مرد فرو می بُرد و تا پشت سرش می کشيد و پاره می کرد. چون از یک طرف فارغ می شد، به سراغ نيمه ی ديگر صورتِ وی می رفت و همين کار را تکرار می نمود. و پيش از آن که از اين طرف فارغ شود، طرف ديگر خوب می شد و به حالت نخست درمی آمد. و هر بار که بخشی خوب می شد، دوباره به سراغ آن می رفت و این عمل را تکرار می کرد و دوباره آن را پاره می نمود. می فرماید: گفتم: سبحان الله! جريان اين دو چيست؟ دو ملک به من گفتند: برو، برو! و با هم رفتيم تا به چيزی تنورمانند رسيديم که بالای آن تنگ و پایین آن فراخ بود و زیر آن آتش روشن می شد و فريادها و سر و صداهای مبهمی از آن به گوش می رسيد. چون در آن سر کشيدند، ديدند که شماری زن و مرد برهنه در آن هستند و چون شراره ی آتش از پايين به سمت آنها زبانه می کشيد، جيغ می زدند و فریادهای مبهمی سر می دادند که جز کمک خواستن جهت رهایی از وضعیتی که داشتند، چیز دیگری از آنها فهمیده نمی شد. گفتم: اينها کيستند؟ به من گفتند: حرکت کن، برو! و با هم رفتيم تا به رودی از خون رسيديم. آنها در آن رود مردی را دیدند که شنا می کرد؛ و در کناره ی رود، مردی که سنگ های فراوانی با خود داشت، ايستاده بود. شناگر نزد اين مرد می آمد و دهان خود را برای او می گشود؛ آن مرد نيز سنگی در دهان وی می انداخت و شناگر دوباره شنا می کرد و سپس نزد اين مرد باز می گشت و اين حکايت تکرار می شد. به دو ملک گفتم: اين چه ماجرايی است؟ به من گفتند: راه بيفت، برو! و با هم رفتيم تا به مردی زشت روی رسيديم و نزدش آتشی بود که خودش آن را شور می داد تا شعله ور شود و سپس در اطرافش می چرخيد. به دو ملک گفتم: اين چيست؟ به من گفتند: به راهت ادامه بده، برو! و رفتيم تا به بوستانی خرم رسيديم که در آن انواع گل های بهاری وجود داشت و در ميان باغ، مردی بلندقامت بود که به خاطر بلندی قامتش، سرش در بلندای آسمان قرار گرفته و نزديک بود که آن را نبينم و پيرامونش آن قدر بچه بودند که هيچگاه آن همه بچه نديده ام. پرسيدم: او کيست و اين ها چه کسانی هستند؟ دو ملک به من گفتند: حرکت کن، برو! و با هم رفتيم تا به درخت بزرگی رسيديم که هرگز درختی به بزرگی و زيبايیِ آن نديده ام. دو ملک به من گفتند: از اين درخت بالا برو. آنها از درخت بالا رفتند تا به شهری رسيدند که از خشت های طلا و نقره ساخته شده بود؛ به دروازه ی شهر رفته و از اهالی آن شهر درخواست کردند که دروازه را باز کنند؛ دروازه گشوده شد و آنها وارد شهر شدند؛ در آنجا مردانی که نيمی از آنان در بهترين صورت بود و نيمی ديگر در بدترين شکلی که ديده ای، نزدمان آمدند. آن دو ملک به آنان گفتند: برويد و در آن رود غسل کنید؛ آن جا رودی پهن جريان داشت که آبش به سفيدیِ شير خالص و بدون غل و غش بود. آن مردان رفتند و در رود غوطه زدند و سپس نزد ما بازگشتند، درحالی که آن زشتی از ميان رفته بود و به بهترين شکل درآمده بودند. و دو ملک به رسول الله صلی الله علیه وسلم خبر دادند که این شهر، بهشت جاویدان است و آنجا منزل و جایگاه توست. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم سرش را بالا می برد و قصری همچون ابری سفید مشاهده می کند. و دو ملک می گویند: این قصر منزل توست؛ رسول الله صلی الله علیه وسلم از ایشان می خواهد تا به او اجازه ورود به این منزل را بدهند، اما آنان اجازه نمی دهند زیرا هنوز بخشی از عمر مبارک ایشان باقی مانده بود؛ و به ایشان خبر می دهند که چون اجلت فرا رسد وارد این قصر خواهی شد. پس از اینکه از مشاهده برخی از صورت های آخرت فارغ شدند، رسول الله صلی الله علیه وسلم به آن دو می گوید: من چيزهای عجيبی ديدم؛ و از آنها می پرسد: اينها چه بود که ديدم؟ و در ادامه می فرماید: دو ملک به من گفتند: برايت توضيح می دهيم؛ نخستين مردی که به او رسيدی و سرش با سنگ شکافته می شد، کسی است که قرآن را فرا می گيرد و سپس آن را ترک می کند و بدان عمل نمی کند و به جای خواندن نماز فرض، می خوابد. و کنار گذاشتن قرآن، پس از حفظ کردن آن جنایت و گناه بزرگی است، زیرا این تصور را ایجاد می کند که شخص مذکور در قرآن چیزی دیده که موجب کنار گذاشتن آن شده است؛ پس چون بهترین و شریفترین چیز، یعنی قرآن را ترک نموده، شریفترین عضوش، یعنی سرش تحت شکنجه و عذاب قرار می گیرد. و مردی که یک طرف صورتش را می کشیدند و پاره می کردند، کسی است که دروغ می گويد و دروغش به همه جا می رسد. و بخاطر مفاسدی که دروغش در بر دارد و در گفتن آن دروغ اکراه و معذوریتی نداشته، مستحق عذاب می شود. و اما مردان و زنان برهنه ای که در گودال تنورمانند دیدی، زنان و مردان زناکارند و برای اینکه مفتضح و رسوا شوند، لخت و عریان گشته اند، زیرا عادت داشتند که در خلوت استتار نمایند، پس اینگونه مجازات شدند. و مردی که وقتی به او رسيدی، در رود شنا می کرد و سنگی به درون دهانش انداخته می شد، کسی است که ربا می خورد. و آن مرد زشت چهره ای که آتش را برافروخته می ساخت و پیرامونش می چرخيد، "مالک"، نگهبان دوزخ است. و زشتی چهره او برای افزایش عذاب دوزخیان است. و آن مرد بلندقامتی که در بوستان بود، ابراهيم - صلى الله عليه وسلم - بود؛ و بچه های اطرافش، کودکانی هستند که پیش از بلوغ بر فطرت اسلام از دنيا می روند، یا بر فطرت اسلام به دنیا آمده و پیش از بلوغ فوت کرده اند. برخی از مسلمانان پرسیدند: یا رسول الله آیا این فرزندان مشرکین را نیز شامل است؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: حکم فرزندان مشرکین در آخرت همانند حکم فرزندان مسلمانان است. و اما گروهی که يک نيمه ی آنان زيبا و نيمه ی ديگرشان زشت بود، کسانی هستند که آميزه ای از کارهای نيک و بد انجام می دهند؛ بنابراین نیکی ها در نیمه زیبای صورت آنها تجلی یافته و بدی ها در نیمه ی زشت آن؛ و الله متعال از آنان درمی گذرد و وارد بهشت شان می گرداند.
از ابوزید عمرو بن اخطب انصاری رضی الله عنه روایت است که می گوید: رسول الله صلى الله عليه وسلم نماز صبح را برای ما امامت داد، آنگاه بالای منبر رفت و تا نماز ظهر برای ما سخنرانی کرد؛ سپس از منبر پايين آمد و نماز ظهر را به جای آورد و دوباره بالای منبر رفت و سخنرانی کرد تا اينکه وقت نماز عصر فرا رسيد؛ سپس از منبر پايين آمد و نماز گزارد. سپس بالای منبر رفت و تا غروب خورشيد سخنرانی نمود و به ما خبر داد که در گذشته چه بوده و در آينده چه خواهد بود؛ داناترين ما کسی بود که نکات بيشتری را به خاطر سپرد.
به روایت مسلمیکی از اصحاب به نام عمرو بن اخطب رضی الله عنه خبر می دهد که روزی رسول الله صلى الله عليه وسلم نماز صبح را برای آنها امامت داد، آنگاه بالای منبر رفت و تا نماز ظهر برای مردم سخنرانی کرد؛ سپس از منبر پايين آمد و نماز ظهر را به جای آورد و دوباره بالای منبر رفت و سخنرانی کرد تا اينکه وقت نماز عصر فرا رسيد؛ سپس از منبر پايين آمد و نماز عصر را گزارد. سپس بالای منبر رفت و تا غروب خورشيد سخنرانی نمود؛ یعنی ایشان یک روز کامل از نماز صبح تا غروب خورشید برای مردم سخنرانی کرد. الله متعال در این روز ایشان را از امور غیبی و نهان در مورد گذشته و آینده اطلاع داده بود و رسول الله صلی الله علیه وسلم نیز آنها را برای اصحابش بیان نمود و داناترين آنها در آن روز کسی بود که نکات بيشتری را به خاطر سپرد.
از زيد بن خالد جُهَنی رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمودند: «لا تَسُبُّوا الدِّيكَ فَإنَّهُ يُوقِظُ لِلصَّلاَةِ»: «به خروس دشنام ندهيد؛ زيرا برای نماز بيدار می کند».
به روایت نسائی - به روایت ابوداوود - به روایت احمدزيد بن خالد جُهَنی رضی الله عنه خبر می دهد که رسول الله صلی الله علیه وسلم از دشنام دادن به خروس نهی کرده و علت آن را چنین توضیح داده است که با صدای خود افراده خوابیده را برای نماز بیدار می کند. و در روایت امام احمد و نسائی آمده است: «يؤذن للصلاة»: «برای نماز اذان می دهد». به همین دلیل رسول الله صلی الله علیه وسلم از دشنام دادن به آن نهی کرده است. چون در بیدار کردن افراد خوابیده، مصلحتی آشکار نهفته است؛ و آن کمک کردن به آنها در طاعت و فرمانبرداری می باشد؛ و هرکس انسان را در طاعت و فرمانبرداری یاری نماید، مستحق مدح و نه ذم می باشد. و از عجیب ترین ویژگی های خروس، این است که اوقات شب را می داند و مطابق با آنها اذان می دهد و صدای او قبل از فجر و بعد از آن ادامه دارد؛ پاک و منزه است کسی که او را چنین هدایت کرده است.
از ابن عمر رضی الله عنهما روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «خَرَجَ ثَلَاثَةُ نَفَرٍ يَمْشُونَ فَأَصَابَهُمْ الْمَطَرُ، فَدَخَلُوا فِي غَارٍ فِي جَبَلٍ، فَانْحَطَّتْ عَلَيْهِمْ صَخْرَةٌ، قَالَ: فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: ادْعُوا اللَّهَ بِأَفْضَلِ عَمَلٍ عَمِلْتُمُوهُ، فَقَالَ أَحَدُهُمْ: اللَّهُمَّ إِنِّي كَانَ لِي أَبَوَانِ شَيْخَانِ كَبِيرَانِ، فَكُنْتُ أَخْرُجُ فَأَرْعَى، ثُمَّ أَجِيءُ فَأَحْلِبُ فَأَجِيءُ بِالْحِلَابِ، فَآتِي بِهِ أَبَوَيَّ فَيَشْرَبَانِ، ثُمَّ أَسْقِي الصِّبْيَةَ وَأَهْلِي وَامْرَأَتِي، فَاحْتَبَسْتُ لَيْلَةً، فَجِئْتُ فَإِذَا هُمَا نَائِمَانِ، قَالَ: فَكَرِهْتُ أَنْ أُوقِظَهُمَا، وَالصِّبْيَةُ يَتَضَاغَوْنَ عِنْدَ رِجْلَيَّ، فَلَمْ يَزَلْ ذَلِكَ دَأْبِي وَدَأْبَهُمَا، حَتَّى طَلَعَ الْفَجْرُ، اللَّهُمَّ إِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنِّي فَعَلْتُ ذَلِكَ ابْتِغَاءَ وَجْهِكَ، فَافْرُجْ عَنَّا فُرْجَةً نَرَى مِنْهَا السَّمَاءَ، قَالَ: فَفُرِجَ عَنْهُمْ، وَقَالَ الْآخَرُ: اللَّهُمَّ إِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنِّي كُنْتُ أُحِبُّ امْرَأَةً مِنْ بَنَاتِ عَمِّي كَأَشَدِّ مَا يُحِبُّ الرَّجُلُ النِّسَاءَ، فَقَالَتْ: لَا تَنَالُ ذَلِكَ مِنْهَا حَتَّى تُعْطِيَهَا مِائَةَ دِينَارٍ، فَسَعَيْتُ فِيهَا حَتَّى جَمَعْتُهَا، فَلَمَّا قَعَدْتُ بَيْنَ رِجْلَيْهَا قَالَتْ: اتَّقِ اللَّهَ وَلَا تَفُضَّ الْخَاتَمَ إِلَّا بِحَقِّهِ، فَقُمْتُ وَتَرَكْتُهَا، فَإِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنِّي فَعَلْتُ ذَلِكَ ابْتِغَاءَ وَجْهِكَ، فَافْرُجْ عَنَّا فُرْجَةً، قَالَ: فَفُرِجَ عَنْهُمْ الثُّلُثَيْنِ، وَقَالَ الْآخَرُ: اللَّهُمَّ إِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنِّي اسْتَأْجَرْتُ أَجِيرًا بِفَرَقٍ مِنْ ذُرَةٍ فَأَعْطَيْتُهُ، وَأَبَى ذَاكَ أَنْ يَأْخُذَ، فَعَمَدْتُ إِلَى ذَلِكَ الْفَرَقِ فَزَرَعْتُهُ، حَتَّى اشْتَرَيْتُ مِنْهُ بَقَرًا وَرَاعِيهَا، ثُمَّ جَاءَ فَقَالَ: يَا عَبْدَ اللَّهِ أَعْطِنِي حَقِّي، فَقُلْتُ: انْطَلِقْ إِلَى تِلْكَ الْبَقَرِ وَرَاعِيهَا فَإِنَّهَا لَكَ، فَقَالَ: أَتَسْتَهْزِئُ بِي؟ قَالَ: فَقُلْتُ: مَا أَسْتَهْزِئُ بِكَ وَلَكِنَّهَا لَكَ، اللَّهُمَّ إِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنِّي فَعَلْتُ ذَلِكَ ابْتِغَاءَ وَجْهِكَ، فَافْرُجْ عَنَّا فَكُشِفَ عَنْهُمْ»: «سه نفر از منزل خارج شده و راه مى رفتند که باران شروع به باریدن گرفت؛ بنابراین به غارى در كوهى پناه بردند که سنگ بزرگى غلطيد و در غار را بر آنان بست. پس به یکدیگر گفتند: با توسل به بهترین عملی که انجام دادید به درگاه الله دست به دعا بردارید؛ پس يكى از آنان گفت: من پدر و مادر پيرى داشتم، براى چرانيدن حيوان ها از خانه بيرون مى رفتم و وقتى به خانه بر مى گشتم، حيوان ها را مى دوشيدم و شير را براى پدر و مادرم مى آوردم و آنها هم مى نوشيدند، سپس شير را به بچه ها و خانواده و همسرم مى دادم؛ شبی دير به خانه آمدم و پدر و مادرم را خوابيده یافتم، دوست نداشتم آنها را بيدار کنم، از طرف ديگر بچه هايم در کنار پایم از گرسنگى گريه کرده و فریاد می کشیدند. تا طلوع فجر اين وضع ادامه داشت. پروردگارا، اگر اين كار را صرفاً به خاطر رضايت تو انجام داده ام، شکافی براى ما باز كن تا از آن آسمان را ببینیم؛ - رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: - پس شکافی برای آنها باز شد. دومى گفت: پروردگارا، مى دانى كه دوشيزه اى را كه دختر عمويم بود، بسيار دوست داشتم و به شدّت به او علاقه مند بودم، وی گفت: تا صد دينار به من ندهى نمى توانى به من نزديک شوى، من هم تلاش و كوشش نمودم تا صد دينار را جمع آورى کردم، (و به آن دوشيزه دادم) وقتى كه در بين پاهايش نشستم، گفت: از خدا بترس، بكارتم را جز به حلالى از بين مبر؛ پس برخاسته و او را ترك كردم؛ پروردگارا، اگر این كار را تنها به خاطر تو انجام دادم، شکافی را برای ما باز کن؛ - رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود:- دو سوم در آن غار باز شد. و سومین نفر گفت: پروردگارا، مى دانى كه من كارگرى را در برابر یک پیمانه ذرّت اجير كرده بودم و مزدش را به او دادم ولى او آن را از من نگرفت (و رفت)، من نیز اين پیمانه ذرّت را كاشتم، هر سال اين كار را تكرار كردم تا اينكه از مجموع محصولات آن چند گاو همراه با چوپان براى او خريدم. بعد از مدّت ها آمد و گفت: اى بنده الله، حقّم را به من بده. گفتم: اين گله گاو همراه با چوپانش مال تو است. آن مرد گفت: مرا مسخره مى كنى؟! گفتم: تو را مسخره نمى كنم بلكه حقيقتاً آنها مال توست. پروردگارا، چنانچه اين كار را به خاطر رضايت تو انجام داده ام، در غار را براى ما باز کن، بنابراین در غار کامل بروی آنان باز شد».
متفق علیهسه نفر از منزل خارج شدند و در مسیری مى رفتند که باران شروع به باریدن گرفت؛ بنابراین از شدت باران به غارى پناه بردند که سنگ بزرگى غلطيد و در غار را مسدود کرد. این بود که به یکدیگر گفتند: هر کدام از ما با توسل به بهترین عملی که انجام داده است، الله را بخواند، شاید الله بر شما گشایشی آورده و این صخره را دور کند. يكى از آنان گفت: پروردگارا، من پدر و مادر پيری داشتم، براى چرانيدن شترهایم از خانه بيرون مى رفتم و وقتى به خانه بر مى گشتم، شترها را مى دوشيدم و شير را براى پدر و مادرم مى آوردم و به آنها می دادم و مى نوشيدند، آنگاه شير را به بچه ها و همسر و سایر خانواده ام، از برادر و خواهر مى دادم؛ شبی به خاطر مشکلی که برایم پیش آمد، دير به خانه آمدم و پدر و مادرم را خوابيده یافتم، مانند عادت همیشه شیر دوشیدم و بالای سر آنها ایستادم و دوست نداشتم ايشان را بيدار کنم و دوست نداشتم قبل از آنها به فرزندان و خانواده ام شیر بدهم. این درحالی بود که بچه هايم در کنارم از شدت گرسنگى گريه مى كردند و فریاد می زدند. تا طلوع فجر اين وضعیت ادامه داشت. وقتی آنها بیدار شدند، ابتدا شیر را به آنها و سپس به فرزندانم نوشانیدم. پروردگارا، اگر اين كار را صرفاً به خاطر رضايت تو انجام داده ام اندکی این سنگ را جابجا کن تا آسمان را ببینیم؛ بنابراین الله متعال شکافی براى آنان باز كرد که می توانستند آسمان را ببینند. دومى گفت: پروردگارا، می دانی که من یکی از دختر عموهایم را به شدت دوست داشتم. پس او را برای عمل منافی عفت دعوت نمودم اما امتناع کرد و گفت: تا صد دينار به من ندهى نمى توانى به من نزديک شوى؛ بنابراین صد دینار را تهیه کردم و به او دادم؛ وقتی امکان انجام آن کار برایم فراهم شد و در بين پاهای دختر عمویم نشستم، به من گفت: از خدا بترس و مرتکب حرام نشو و بكارتم را جز به حلالى از بين مبر؛ این بود که برخاستم و او را ترک نمودم و هیچ کاری با او انجام ندادم؛ پروردگارا، اگر اين كار را جهت کسب رضایت تو انجام دادم، اندکی این سنگ را جابجا کن. بنابراین الله متعال دو سوم در آن غار را برای آنها باز کرد. سومى گفت: پروردگارا، من كارگرى را در برابر شانزده رطل ذرت اجير كرده بودم؛ وقتی کارش به پایان رسید، مزدش را به او دادم ولى او از دریافت آن خودداری کرد (و رفت)؛ من نیز ذرّت ها را كاشتم و هر سال آنها را کاشته و می فروختم، تا اینکه با آنها چند گاو خریده و چوپانی برای آنها گماردم. وی بعد از مدّت ها آمد و گفت: اى بنده الله، حقّم را به من بده. گفتم: اين گله گاو همراه با چوپانش مال تو است، همه را بردار و ببر. آن مرد گفت: مرا مسخره مى كنى؟! گفتم: تو را مسخره نمى كنم بلكه حقيقتاً آنها مال تو است. پروردگارا، چنانچه اين كار را جهت کسب رضايت تو انجام دادم، این سنگ را از دهانه ی غار دور کن. بنابراین الله متعال درِ غار را کاملا برای آنها باز کرد و از آن خارج شدند.
از ابن عباس رضی الله عنهما روایت است که می گوید: مردی نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم آمد و گفت: ديشب سايبانی را در خواب ديدم که از آن روغن و عسل می چکید و مردم از آنها ،بعضی بيشتر و بعضی کمتر برمی داشتند. همچنين ريسمانی را ديدم که از زمين به آسمان وصل شده است. و تو را ديدم که آن را گرفته و بالا رفتی. سپس فرد ديگری آن را گرفت و بالا رفت. آنگاه شخص ديگری آن را گرفت و بالا رفت. سرانجام فردی ديگر آن را گرفت و ريسمان قطع شد. اما دوباره وصل گرديد. ابو بکر گفت: یا رسول الله! پدرم فدايت باد، به من اجازه دهيد تا آن را تعبير کنم. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «اعْبُرْها»: «تعبير کن». ابو بکر گفت: سايبان، همان اسلام است و عسل و روغنی که از آن می چکد به معنی قرآن است که حلاوتش می چکد. بعضی قرآن بيشتری و برخی قرآن کمتری ياد می گيرند. و ريسمانی که از آسمان به زمين متصل است، حقی است که تو به آن چنگ می زنی و الله تو را بالا می برد. سپس بعد از تو، مردی ديگر آن را می گيرد و با آن صعود می کند. و پس از آن، مردی ديگر آن را می گيرد و بوسيله آن صعود می نمايد. سرانجام مردی ديگر آن را می گيرد، اما ريسمان قطع می شود و دوباره وصل می گردد و او هم به وسيله آن صعود می کند. یا رسول الله، پدرم فدايت باد، به من بگو درست گفتم و يا اشتباه کردم؟ رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «أصبتَ بعضًا وأخطأتَ بعضًا»: «بخشی را درست گفتی و بخشی را اشتباه». ابوبکر گفت: به الله سوگند که اشتباهاتم را به من می گویی. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «لا تُقْسِم»: «سوگند نخور».
متفق علیهمردی نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم آمده و می گوید: ديشب ابری در خواب ديدم که از آن روغن و عسل می چکید و مردم با دست های خود از آن بر می داشتند، بعضی بيشتر و بعضی کمتر؛ همچنين ريسمانی را ديدم که از زمين به آسمان وصل شده بود. و رسول الله صلی الله علیه وسلم وسلم را ديده که آن را گرفته و بالا رفته است. سپس فرد ديگری آن را گرفته و بالا رفته و آنگاه شخص ديگری آن را گرفته و بالا رفته و سرانجام فردی ديگر آن را گرفته و ريسمان قطع شده، اما دوباره وصل گرديده است. یعنی: دوباره از آن بالا رفت. در ادامه ابوبکر می گوید: یا رسول الله، پدرم فدايت باد، تو را سوگند می دهم که به من اجازه دهی تا خوابش را تعبیر نمایم. و رسول الله صلى الله عليه وسلم می فرماید: «تعبير کن». و ابو بکر می گوید: ابر، همان اسلام است، زیرا انسان را در سایه گرفته و او را از آزار و اذیت حمایت می نماید و به اذن و فرمان الله او را از نعمت باران بهره مند می گرداند. اسلام نیز چنین است که مؤمن را در برابر آزار و اذیت و هلاکت حمایت نموده و حفظ می کند و او را مشمول نعمت های دنیا و آخرت می گرداند. سپس می گوید: و عسل و روغنی که از آن می چکد به معنی قرآن است که حلاوتش می چکد؛ و بعضی قرآن بيشتری و برخی قرآن کمتری ياد می گيرند. و ريسمانی که از آسمان به زمين متصل است، حقی است که تو ای رسول خدا با خود داری و به آن تمسک می جویی و درنتیجه الله متعال تو را بالا می برد؛ و پس از تو، مرد ديگری آن را می گيرد و با آن صعود می کند. و این مرد ابوبکر صدیق است؛ زیرا وی بعد از رسول الله صلی الله علیه وسلم به اقامه ی حق در میان امتش برخاست؛ و پس از آن، مرد ديگری آن را می گيرد و بوسيله آن صعود می نمايد. و این مرد عمر بن خطاب رضی الله عنه است. و سرانجام مرد ديگری آن را می گيرد که عثمان بن عفان رضی الله عنه می باشد، اما ريسمان قطع می شود و دوباره برایش وصل می گردد و او هم از آن بالا می رود. و این اشاره به قتل عثمان رضی الله عنه و رسیدن خلافت به علی رضی الله عنه دارد، یا اشاره به فتنه هایی دارد که عثمان دچار آنها می شود. سپس این ریسمان وصل شده و بالا می رود. آنگاه ابوبکر رضی الله عنه می گوید: یا رسول الله! پدرم فدايت باد، به من بگو درست تعبیر نمودم و يا اشتباه کردم؟ و رسول الله صلى الله عليه وسلم می فرماید: «بخشی را درست گفتی و بخشی را اشتباه». گفته شده: اینکه ایشان روغن و عسل را تنها به قرآن تعبیر نمود، اشتباه کرد؛ بلکه حق این بود که آن دو را به قرآن و سنت تعبیر می کرد، زیرا سنت مبین قرآن است و همان طور که با روغن و عسل لذت کامل می شود، با قرآن و سنت احکام کامل می شود. و گفته شده: درست این بود که ابر را به رسول الله صلی الله علیه وسلم تعبیر نماید و روغن و عسل را به قرآن و سنت. و گفته شده: ممکن است منظور از روغن و عسل، علم و عمل، یا فهم و حفظ باشد. و گفته شده: بهتر آن است که از بیان اشتباه ابوبکر صدیق رضی الله عنه سکوت نماییم، زیرا رسول الله صلی الله علیه وسلم از بیان آن سکوت کرد. سپس ابوبکر رضی الله عنه رسول الله صلی الله علیه وسلم را سوگند می دهد که اشتباهش را بگوید. و رسول الله صلی الله علیه وسلم به او می گوید: «سوگند نخور»؛ یعنی دوباره سوگندت را تکرار نکن، زیرا ابوبکر سوگند می خورد. گفته شده: رسول الله صلی الله علیه وسلم سوگند ابوبکر رضی الله عنه را برآورده ننمود، زیرا برآوردن سوگند مخصوص زمانی است که فساد و یا مشقت ظاهری در میان نباشد؛ و شاید فساد موجود در این مورد، علم و اطلاع ایشان به این مطلب بود که آنکه ریسمانش قطع می شود، عثمان است و به معنی قتل ایشان است و آن جنگ ها و فتنه هایی که از ترس انتشار آن ذکر ننمود.
از جابر رضی الله عنه روایت است که می گوید: رسول الله صلی الله علیه وسلم درحالی به عیادتم آمد که سوار بر قاطر و اسبی نبود.
به روایت بخاریدر این حدیث جابر بن عبدالله رضی الله عنهما خبر می دهد که وی بیمار شد و رسول الله صلی الله علیه وسلم پیاده به عیادت وی رفت و سوار بر اسب و قاطری نبود.
از عایشه رضی الله عنها روایت است که جبریل با تصویری از ایشان در پارچه ی ابریشمی سبزی نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمد و فرمود: «هَذِهِ زَوْجَتُكَ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ»: «این همسر تو در دنیا و آخرت می باشد».
به روایت ترمذیجبریل علیه السلام در خواب با تصویری از عایشه رضی الله عنها در پارچه ی ابریشمی سبزی نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم می آید؛ و این در خواب بوده است نه در بیداری. و به رسول الله صلی الله علیه وسلم می گوید: این زن همسر تو در دنیا و آخرت می باشد.
از انس بن مالک رضی الله عنه روایت است که می گوید: کسی را ندیدم که از رسول الله صلی الله علیه وسلم نسبت به خانواده اش مهربان تر باشد. فرزند ایشان ابراهیم در اطراف مدینه دوران شیرخوارگی اش را می گذراند؛ وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم برای دیدار ابراهیم می رفت، ما به همراه ایشان می رفتیم. [شوهر] دایه ی ابراهیم آهنگر بود و با اینکه فضای خانه دودی بود، رسول الله صلی الله علیه وسلم وارد خانه می شد و ابراهیم را می بوسید و بازمی گشت. عمرو می گوید: زمانی که ابراهیم وفات کرد، رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «إِنَّ إِبْرَاهِيمَ ابْنِي، وَإِنَّهُ مَاتَ فِي الثَّدْيِ، وَإِنَّ لَهُ لَظِئْرَيْنِ تُكَمِّلَانِ رَضَاعَهُ فِي الْجَنَّةِ»: «ابراهيم پسرم بود که در دوران شيرخوارگی فوت نمود. او در بهشت دو دايه خواهد داشت که دوران شيرخوارگی اش را کامل می کنند».
به روایت مسلمانس بن مالک رضی الله عنه خبر می دهد که کسی را ندیده از رسول الله صلی الله علیه وسلم نسبت به خانواده و فرزندان کوچکش مهربان تر باشد؛ و ابراهیم پسر ایشان بود که دایه ای در یکی از روستاهای اطراف مدینه او را شیر می داد؛ رسول الله صلی الله علیه وسلم به همراه برخی از اصحابش برای دیدار او می رود که چون وارد خانه می شود فضای خانه را پر دود می یابد؛ چون شوهر دایه ی ابراهیم آهنگر بود. رسول الله صلی الله علیه وسلم ابراهیم را در آغوش گرفته و او را می بوسید و باز می گشت. زمانی که ابراهیم فوت شد، رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: ابراهیم پسرم بود که در سن شیرخوارگی فوت شد؛ برای او دو دایه در بهشت است که دوران شیرخوارگی اش تا دو سال را کامل می کنند. چون ابراهیم درحالی فوت نمود که شش ماه یا هفت ماه سن داشت؛ و آن دو دایه باقی مانده ی دو سال از دوران شیرخوارگی را کامل نمودند؛ و به نص قرآن مدت شیرخوارگی دو سال می باشد. و این کرامتی برای ابراهیم و پدرش صلی الله علیه وسلم بود.
از براء بن عازب رضی الله عنه روایت است که می گوید: همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم برای تشییع جنازه ی مردی از انصار خارج شدیم؛ چون به قبر رسیدیم، قبل از اینکه میت دفن شود، رسول الله صلی الله علیه وسلم نشست و ما هم چنان اطراف ایشان نشستیم که گویا پرندگان بر روی سرمان بودند؛ و در دست رسول الله صلی الله علیه وسلم چوبی بود که با آن به زمین می زد؛ آنگاه سرش را بالا آورد و دو یا سه بار فرمود: «اسْتَعِيذُوا بِاللَّهِ مِنْ عَذَابِ الْقَبْرِ»: «از عذاب قبر به الله پناه ببرید». و در روایتی علاوه بر این آمده است: «وَإِنَّهُ لَيَسْمَعُ خَفْقَ نِعَالِهِمْ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ حِينَ يُقَالُ لَهُ: يَا هَذَا، مَنْ رَبُّكَ؟ وَمَا دِينُكَ؟ وَمَنْ نَبِيُّكَ؟»: «میت صدای قدم زدن تشییع کنندگان به هنگام بازگشت آنها را می شنود، آنگاه که به وی گفته می شود: فلانی، پروردگارت کیست؟ دینت چیست؟و پیامبرت کیست؟». هناد یکی از راویان حدیث می گوید: رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «وَيَأْتِيهِ مَلَكَانِ فَيُجْلِسَانِهِ فَيَقُولَانِ لَهُ: مَنْ رَبُّكَ؟ فَيَقُولُ: رَبِّيَ اللَّهُ، فَيَقُولَانِ لَهُ: مَا دِينُكَ؟ فَيَقُولُ: دِينِيَ الْإِسْلَامُ، فَيَقُولَانِ لَهُ: مَا هَذَا الرَّجُلُ الَّذِي بُعِثَ فِيكُمْ؟ " قَالَ: " فَيَقُولُ: هُوَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّم، فَيَقُولَانِ: وَمَا يُدْرِيكَ؟ فَيَقُولُ: قَرَأْتُ كِتَابَ اللَّهِ فَآمَنْتُ بِهِ وَصَدَّقْتُ»: «و دو مَلَک نزد وی آمده و او را می نشانند و به او می گویند: پروردگارت کیست؟ می گوید: پروردگار من الله است؛ به او می گویند: دینت چیست؟ می گوید: دین من اسلام است. به او می گویند: این مردی که در میان شما مبعوث شد، کیست؟ می گوید: او رسول و فرستاده ی الله است. می گویند: این موارد را از کجا می دانی؟ می گوید: کتاب الله را خواندم و به آن ایمان آوردم و تصدیقش کردم». و در حدیث جریر علاوه بر این آمده است: «فَذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ "يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا" [إبراهيم: 27] " الْآيَةُ - ثُمَّ اتَّفَقَا - قَالَ: " فَيُنَادِي مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ: أَنْ قَدْ صَدَقَ عَبْدِي، فَأَفْرِشُوهُ مِنَ الْجَنَّةِ، وَافْتَحُوا لَهُ بَابًا إِلَى الْجَنَّةِ، وَأَلْبِسُوهُ مِنَ الْجَنَّةِ " قَالَ: «فَيَأْتِيهِ مِنْ رَوْحِهَا وَطِيبِهَا» قَالَ: «وَيُفْتَحُ لَهُ فِيهَا مَدَّ بَصَرِهِ» قَالَ: «وَإِنَّ الْكَافِرَ» فَذَكَرَ مَوْتَهُ قَالَ: "وَتُعَادُ رُوحُهُ فِي جَسَدِهِ، وَيَأْتِيهِ مَلَكَانِ فَيُجْلِسَانِهِ فَيَقُولَانِ لَهُ: مَنْ رَبُّكَ؟ فَيَقُولُ: هَاهْ هَاهْ هَاهْ، لَا أَدْرِي، فَيَقُولَانِ لَهُ: مَا دِينُكَ؟ فَيَقُولُ: هَاهْ هَاهْ، لَا أَدْرِي، فَيَقُولَانِ: مَا هَذَا الرَّجُلُ الَّذِي بُعِثَ فِيكُمْ؟ فَيَقُولُ: هَاهْ هَاهْ، لَا أَدْرِي، فَيُنَادِي مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ: أَنْ كَذَبَ، فَأَفْرِشُوهُ مِنَ النَّارِ، وَأَلْبِسُوهُ مِنَ النَّارِ، وَافْتَحُوا لَهُ بَابًا إِلَى النَّارِ " قَالَ: «فَيَأْتِيهِ مِنْ حَرِّهَا وَسَمُومِهَا» قَالَ: «وَيُضَيَّقُ عَلَيْهِ قَبْرُهُ حَتَّى تَخْتَلِفَ فِيهِ أَضْلَاعُهُ» زَادَ فِي حَدِيثِ جَرِيرٍ قَالَ: «ثُمَّ يُقَيَّضُ لَهُ أَعْمَى أَبْكَمُ مَعَهُ مِرْزَبَّةٌ مِنْ حَدِيدٍ، لَوْ ضُرِبَ بِهَا جَبَلٌ لَصَارَ تُرَابًا» قَالَ: «فَيَضْرِبُهُ بِهَا ضَرْبَةً يَسْمَعُهَا مَا بَيْنَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ إِلَّا الثَّقَلَيْنِ، فَيَصِيرُ تُرَابًا» قَالَ: «ثُمَّ تُعَادُ فِيهِ الرُّوحُ»: «و این همان کلام الهی است که می فرماید: «يُثَبِّتُ اللهُ الَّذِينَ آمَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الآخِرَةِ وَيُضِلُّ اللهُ الظَّالِمِينَ وَيَفْعَلُ اللهُ مَا يَشَاءُ» [ابراهیم: 27] «الله كسانى را كه ایمان آورده اند در زندگى دنیا و در آخرت، با سخن استوار [توحید] ثابت مى گردانَد و ستمگران [مشرک] را گمراه مى كند؛ و الله هر کاری بخواهد انجام می دهد». - سپس عثمان و هناد راویان این حدیث، هر دو روایت را چنین ادامه می دهند:- «منادی از آسمان ندا می دهد که بنده ام راست گفت؛ پس فرشی از بهشت برای او مهیا کنید و برای او دری به سوی بهشت باز کنید و لباسی از بهشت بر تنش کنید. و به این ترتیب نسیم و بوی خوش بهشت بر او می وزد و تا آنجا که چشمش می بیند، قبرش وسعت می یابد. اما چون کافر می میرد - و شدت و سختی جان کندنش را ذکر نمود - روحش به جسدش بازمی گردد، دو ملک نزد وی آمده و او را می نشانند و به او می گویند: پروردگارت کیست؟ در پاسخ می گوید: هاه، هاه، هاه، نمی دانم. پس به او می گویند: دینت چیست؟ می گوید: هاه هاه، نمی دانم. می گویند: این مردی که در میان شما مبعوث شد کیست؟ می گوید: هاه هاه، نمی دانم؛ و به این ترتیب منادی از آسمان ندا می دهد که دروغ گفت، فرشی از دوزخ برای او مهیا کنید و لباسی از آتش بر تنش کنید و دری از دوزخ به روی او بگشایید. و به این ترتیب گرما و حرارت شدید آن را احساس می کند. و قبرش چنان بر او تنگ می شود و او را می فشارد که دنده هایش در هم فرو می روند». در حدیث جریر علاوه بر این آمده است: «سپس مَلَکی کور و لال بر وی مسلط می شود که گرزی آهنینی به همراه دارد که اگر آن را بر کوهی فرود آورد به خاک تبدیل می شود؛ و با آن ضربه ای به کافر وارد می کند که همه ی موجودات بین مشرق و مغرب جز انسان ها و جنیان صدای او را می شنوند و به خاک تبدیل می شود؛ آنگاه روح دوباره به او باز می گردد».
به روایت ابوداوود - به روایت احمدبراء بن عازب حکایت می کند که وی به همراه عده ای از صحابه با رسول الله صلی الله علیه وسلم در تشییع جنازه ی مردی از انصار شرکت داشته است؛ وقتی به قبر می رسند، قبل از اینکه میت دفن شود، رسول الله صلی الله علیه وسلم می نشیند و صحابه اطراف ایشان ساکت می نشینند و از هیبت ایشان سخن نمی گویند. رسول الله صلی الله علیه وسلم چوبی در دست دارد و با آن به زمین می زند، همچون کسی که در فکر فرورفته و غمگین است؛ سپس سر مبارک را بالا می آورد و می گوید: از الله بخواهید عذاب قبر را از شما دور نموده و شما را از آن نجات دهد. و این جمله را دو یا سه بار می گوید. سپس به آنها خبر می دهد که میت صدای قدم برداشتن تشییع کنندگان خود را به هنگام بازگشت آنها می شنود؛ و در این هنگام دو ملک نزد وی می آیند و او را می نشانند و به او می گویند: پروردگارت کیست؟ می گوید: پروردگار من الله است؛ سپس به او می گویند: دینت چیست؟ می گوید: دین من اسلام است؛ به او می گویند: این مردی که در میان شما مبعوث شد، کیست؟ می گوید: او رسول و فرستاده ی الله است. در ادامه به وی می گویند: این موارد را چگونه دانستی؟ می گوید: کتاب الله را خواندم و بدان ایمان آوردم و آن را تصدیق کردم. و آنچه در این موارد بر زبان می آورد، درواقع همان تثبیتی است که کلام الهی آن را تضمین کرده است، آنجا که می فرماید: «يُثَبِّتُ اللهُ الَّذِينَ آمَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ» [ابراهیم: 27] «الله كسانى را كه ایمان آورده اند با سخن استوار [توحید] ثابت مى گردانَد». سپس رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: منادی از آسمان ندا می دهد که بنده ام در آنچه می گوید، راست گفت؛ او در دنیا بر همین اعتقاد و باور بوده است؛ بنابراین مستحق و شایسته ی احترام می باشد؛ از این رو برای او فرشی از فرش های بهشت می گسترانند و لباسی از لباس های بهشتیان بر تنش می کنند و دری به سوی بهشت به روی وی باز می کنند؛ و به این ترتیب نسیم و بوی خوش و معطری از بهشت بر او می وزد؛ و قبرش به اندازه ی مسافتی که چشمانش می بیند برای او وسعت می یابد. در ادامه رسول الله صلی الله علیه وسلم از مرگ سخت و دشوار و شدید کافر سخن می گوید و اینکه پس از دفن شدن، روح وی به جسدش بازمی گردد و دو ملک نزد وی می آیند و او را می نشانند و به او می گویند: پروردگارت کیست؟ وی سرگردان و حیران می گوید: هاه هاه، نمی دانم؛ در ادامه به وی می گویند: دینت چیست؟ می گوید: هاه هاه، نمی دانم؛ سپس به او می گویند: در مورد این مردی که در میان شما مبعوث شد، چه می گویی؟ پیامبر بود یا نه؟ می گوید: هاه هاه، نمی دانم؛ بنابراین منادی از آسمان ندا می دهد: این کافر دروغ گفت؛ و دلیل دروغ وی عدم ایمانش و انکارش می باشد که سبب چنین پاسخی شده است. وگرنه دین الله و نبوت محمد صلی الله علیه وسلم در مشرق و مغرب آشکار بوده و بر کسی پنهان نبود. پس فرشی از آتش برای او پهن کنید و لباسی از آتش بر تنش کنید و برای او دری به سوی دوزخ باز کنید که در اثر آن حرارت و گرمای دوزخ را احساس می کند. و علاوه بر این قبرش چنان بر او تنگ شده و او را می فشارد که دنده هایش در هم فرو می روند؛ و شکل و شمایل خود را از دست می دهد؛ آنگاه ملکی کور و لال که سخن نمی گوید، بر وی مسلط می شود که گرزی آهنین با خود دارد که اگر با آن ضربه ای به کوه بزند، به خاک تبدیل می شود؛ با آن ضربه ای به کافر می زند که جز جن و انسان، همه ی موجودات صدای آن را می شنوند و با این ضربه تبدیل به خاک می شود؛ سپس روح به جسدش باز می گردد تا عذاب را بچشد و عذاب در قبرش استمرار داشته باشد.