





























Hadeeth Cards
Da'wa cards that highlight great meanings from the noble prophetic hadiths in a simple style and attractive display that helps the Muslim to have a deeper understanding of his religion in an easy way
All
از ابوخُبَيب، عبدالله بن زبير رضی الله عنهما روایت است که می گويد: (پدرم) زبير، روز «جمل» مرا به حضور خواست؛ (نزدش رفتم و) کنارش ايستادم. گفت: پسرم، هرکس که امروز کشته شود، يا ظالم است و يا مظلوم؛ من احساس می کنم که امروز مظلومانه کشته خواهم شد. بزرگ ترين نگرانیِ من، بدهی های من است؛ به نظر تو، آیا قرضِ ما چيزی از ثروت مان را باقی بگذارد؟ سپس افزود: فرزندم، اموال مان را بفروش و قرضِ مرا ادا کن. و به ثلث اموالش وصيت کرد و اينکه يک سوم اين ثلث، برای فرزندان عبدالله بن زبير باشد. و گفت: اگر پس از پرداختِ بدهی چيزی از مالِ مان باقی ماند، ثلث آن به فرزندان تو تعلق دارد. هشام می گويد: برخی از فرزندان عبدالله، مانند «خبيب» و «عبّاد»، هم سن و سال برخی از فرزندان زبير بودند که در آن زمان نُه پسر و نُه دختر داشت. عبدالله می گويد: زبير همچنان به من در مورد بدهی اش وصيت می کرد و فرمود: اگر در پرداخت بدهی ام دچار مشکل شدی و از پرداخت قسمتی از آن بازماندی، از مولايم کمک بخواه. عبدالله می گويد: به الله سوگند نمی دانستم که منظورش کيست تا اينکه پرسيدم: پدر جان، مولای شما کيست؟ گفت: الله. عبدالله می گويد: به الله سوگند، هر بار که در پرداخت بدهی پدرم دچار مشکل شدم، می گفتم: ای مولای زبير، بدهی زبير را ادا کن؛ و الله آن را فراهم می کرد. عبدالله در ادامه می گويد: زبير کشته شد و هيچ درهم و ديناری به جا نگذاشت؛ آنچه از او ماند، چند قطعه زمين از جمله زمين «غابه» بود؛ و نيز يازده خانه در مدينه، دو خانه در بصره، يک خانه در کوفه و يک خانه در مصر. همه ی بدهی های زبير از این جهت بود که گاه شخصی پولی نزد وی می آورد و از او می خواست که آن را به امانت نزد خويش نگه دارد؛ ولی زبير می گفت: من آن را به عنوان امانت قبول نمی کنم؛ چون می ترسم از بين برود؛ اما به عنوان قرض می پذيرم. هيچ فرماندهی و امارتی به زبير واگذار نشد و او هيچگاه مأمور دريافت ماليات و خراج و چيزهايی از اين قبيل نبود؛ وی فقط در جنگ ها و غزواتی ديده شد که با رسول الله صلى الله عليه وسلم يا با ابوبکر، عمر و عثمان رضی الله عنهم حضور داشت (و غنايمی نصيبش شد؛ ولی هيچ مسؤوليتی در دوران حياتش قبول نکرد.) عبدالله می گويد: بدهی هايش را حساب کردم که به دو مليون و دويست هزار درهم می رسید. چون حکيم بن حزام رضی الله عنه با عبدالله بن زبیر ملاقات کرد پرسيد: ای برادرزاده، بدهی برادرم چقدر است؟ آن را کتمان کردم و گفتم: صدهزار. حکيم رضی الله عنه گفت: فکر نکنم اموال شما گنجايش اين همه بدهی را داشته باشد. عبدالله گفت: پس اگر دو ميليون و دويست هزار باشد، چه می گوييد؟ حکيم گفت: فکر نکنم توانايی پرداخت اين بدهی را داشته باشيد؛ اگر کمک خواستيد، من در خدمتم. راوی می گويد: زبير زمين «غابه» را به يک صد و هفتاد هزار درهم خريده بود و عبدالله آن را يک ميليون و ششصد هزار قيمت گذاری کرد و سپس در ميان مردم اعلام کرد: هرکس طلبی از زبير دارد، قسمتی از زمين «غابه» را از ما قبول کند. عبدالله بن جعفر رضی الله عنه که چهارصد هزار درهم از زبير بستانکار بود، نزد عبدالله بن زبير آمد و به او گفت: اگر بخواهيد از طلبِ خود می گذرم. اما عبدالله (بن زبير) قبول نکرد. عبدالله بن جعفر گفت: بنابراين اگر دوست داريد قرض مرا به تأخير بيندازيد. عبدالله بن زبير گفت: خير. عبدالله بن جعفر گفت: پس قطعه ای از اين زمين را به من بدهيد. عبدالله بن زبير گفت: از اينجا تا آنجا مالِ تو باشد. بدين سان عبدالله بن زبير با فروش آن، همه ی بدهی های زبير را پرداخت کرد و چهار و نيم دانگ از زمين غابه باقی ماند. سپس عبدالله بن زبير نزد معاويه رفت که در آن هنگام عمرو بن عثمان، منذِر بن زبير و ابن زَمعه نزد معاويه بودند. معاويه پرسيد: غابه چقدر قيمت گذاری شد؟ عبدالله بن زبير پاسخ داد: هر دانگی صد هزار درهم. دوباره پرسيد: چقدر از آن باقیمانده است؟ پاسخ داد: چهار و نيم دانگ. منذر بن زبير گفت: من يک دانگ آن را به صدهزار می خواهم. عمرو بن عثمان گفت: من نيز يک دانگ آن را به صد هزار برداشتم. ابن زمعه گفت: من هم يک دانگ را به همين قيمت برداشتم. معاويه پرسيد: چقدر باقیمانده است؟ عبدالله بن زبير پاسخ داد: يک و نيم دانگ. معاويه گفت: من آن را به صد و پنجاه هزار درهم خريدم. راوی می گويد: عبدالله بن جعفر سهم خود را به شش صد هزار درهم به معاويه فروخت. وقتی عبدالله بن زبير همه ی بدهی های پدرش را پرداخت کرد، فرزندان زبير به او گفتند: ارث مان را در ميان ما تقسيم کن. عبدالله بن زبير گفت: به الله سوگند اين کار را نمی کنم تا اينکه چهار سال در زمان حج، در ميان مردم اعلام نمايم که هرکس از زبير بستانکار است، نزدِ ما بيايد تا طلبش را بدهيم. و عبدالله هر سال در موسم حج این مساله را اعلام نمود و چون چهار سال گذشت، ميراث را ميان بازماندگان زبير تقسيم کرد و به وصيت زبير درباره ی يک سوم نيز عمل نمود. زبير چهار زن داشت و به هريک از آنها يک ميليون و صدهزار درهم رسيد. پس همه ی دارايی او، پنجاه ميليون و دويست هزار درهم بوده است.
به روایت بخاریزبیر بن عوام در روز جمل که به سبب تسلیم قاتلان عثمان جنگی غافلگیرانه رخ داد، به پسرش عبدالله گفت: گمان می کنم مظلومانه شهید شوم؛ و نگرانی ام در مورد بدهکاری هایم می باشد؛ آنها را از طرف من پرداخت کن. بدهکاری های وی چنان زیاد بود که همه ی اموالش را در برمی گرفت؛ با این همه برای برادرزاده هایش هم وصیت می کند. چون می داند آنها سهمی در ارث او ندارند. زیرا برادرش زنده است. بنابراین یک سومِ یک سوم وصیت را برای آنها قرار می دهد. مردم اموال خود را نزد او به امانت می گذاشتند اما او از دریافت امانت خودداری می کرد، مبادا که نزد وی تلف شوند؛ و می گفت: به عنوان امانت نزد من نگذارید بلکه به من قرض بدهید؛ وی مردی زاهد و امانت دار بود و هیچگاه امارت و فرماندهی و مسئولیتی به عهده نگرفت؛ زمانی که فوت شد و پسرش بدهی های او را پرداخت نمود و مقدار قابل توجهی از اموال وی باقی ماند، وارثان از وی خواستند تا ارث باقی مانده را در بین آنها تقسیم کند؛ اما عبدالله بن زبیر از اینکار خودداری کرد مگر بعد از اینکه در موسم حج مطمئن شد دیگر کسی از پدرش طلبی ندارد؛ آنگاه ارث باقی مانده را در بین وارثان تقسیم کرد و یک هشتم آن را به همسران زبیر داد که در آن زمان زبیر چهار همسر داشت.
از ابوثَعلَبَه ی خُشَنی رضی الله عنه روایت است که می گويد: مردم هنگامی که در جايی اتراق می کردند، در دره ها و گذرگاه های کوهستانی پراکنده می شدند. لذا رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «إنَّ تَفَرُّقكُمْ فِي هذِهِ الشِّعَابِ وَالأوْدِيَةِ إنَّمَا ذلِكُمْ مِنَ الشَّيْطَانِ»: «پراکنده شدن شما در اين کوه ها و دره ها، نتيجه ی وسوسه و فريبِ شيطان است». از آن پس مردم هرجا که اتراق می کردند، کنار يکديگر قرار می گرفتند.
به روایت ابوداوودمردم در حین سفر وقتی در جایی اتراق می کردند در کوه ها و دره ها پراکنده می شدند؛ این بود که رسول الله صلی الله علیه وسلم خبر داد: تفرقه و پراکندگی آنها نتیجه ی وسوسه ی شیطان است تا دوستان الله را بترساند و دشمنانش را به حرکت درآورد؛ از آن پس در جایی اتراق نکردند مگر اینکه در کنار هم قرار می گرفتند چنانکه اگر لباسی پهن می شد، همه ی آنها را در خود جای می داد چون خیلی به هم نزدیک بودند.
از ابوهريره رضی الله عنه روایت است که می گويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمودند: «مَطْلُ الغَنِيِّ ظُلْمٌ، وَإِذَا أُتْبعَ أَحَدُكُمْ عَلَى مَلِيءٍ فَلْيَتْبَعْ»: «تأخير نمودن ثروتمند برای ادای بدهی اش، ظلم است؛ و چون يکی از شما برای دريافت طلبش به شخص توانگری حواله داده شد، بپذيرد و به او مراجعه کند».
متفق علیهحدیث مذکور بیانگر یکی از آداب معامله می باشد. چنانکه رسول الله صلی الله علیه وسلم به بدهکار امر می کند بدهی اش را به خوبی بپردازد و طلبکار را توصیه می کند، طلبش را به خوبی مطالبه کند. و بیان می کند که چون طلبکار طلبش را طلب کند یا با اشاره یا قرینه ای این مساله را به بدهکار بفهماند، بدهکاری که قادر به پرداخت بدهی هست، نباید در پرداخت بدهی اش تاخیر کند که اگر تاخیر کند، ظلمی در حق طلبکار می باشد؛ و نباید بدون عذر، طلب طلبکار را به تعویق بیاندازد. و این ظلم زمانی از بین می رود که بدهکار، طلبکار را به فرد ثروتمندی حواله کند که وصول طلبش از او آسان است؛ در این صورت طلبکار باید حواله ی مذکور را قبول کند. و به این ترتیب به خوبی می تواند طلبش را وصول کند و بدهکار هم به آسانی آن را پرداخت کند و در آن ظلمی متوجه طلبکار نگردد.
از انس رضی الله عنه روایت است که می گويد: هنگامی که يمنی ها - به مدينه - آمدند، رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «قَدْ جَاءَكُمْ أهْلُ الْيَمَن»: «اهل يمن نزد شما آمده اند». و ايشان نخستين کسانی بودند که مصافحه (=دست دادن) را رايج کردند.
به روایت ابوداوود - به روایت احمداینکه رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: «یمنی ها نزد شما آمده اند» بیان شان و منزلت و اظهار فضل آنها می باشد که در میان آنها اشعری ها، قوم ابوموسی اشعری رضی الله عنه نیز بودند که روایت امام احمد در مسند (3/155) از انس بن مالک رضی الله عنه بر آن دلالت دارد؛ آنجا که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «يَقْدَمُ عَلَيْكُمْ غَدًا أَقْوَامٌ هُمْ أَرَقُّ قُلُوبًا لِلْإِسْلَامِ مِنْكُمْ»: «فردا اقوامی نزد شما می آیند که از دل هایی نرم تر از شما نسبت به اسلام برخوردارند». انس می گوید: پس اشعری ها آمدند که در میان آنها ابوموسی اشعری هم بود. زمانی که به مدینه نزدیک شدند، به رجز خوانی پرداختند و گفتند: "فردا دوستان و محبوبان را ملاقات می کنیم، محمد و پیروانش را"؛ وقتی به مدینه آمدند، مصافحه کردند و دست دادند و به این ترتیب اولین کسانی بودند که دست دادن را شایع نمودند.
از ابوهريره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمودند: «النَّاسُ معَادِنُ كَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ، خِيَارُهُمْ في الجَاهِلِيَّةِ خِيارُهُمْ في الإِسْلامِ إِذَا فَقهُوا. وَالأَرْوَاحُ جُنُودٌ مُجنَّدَةٌ، فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا ائْتَلَفَ، وَمَا تَنَاكَرَ مِنْهَا اخْتَلَفَ»: «مردم مانند معادن طلا و نقره هستند؛ آنان كه در جاهليت بهترين مردم بودند، در اسلام نيز بهترين مردم هستند، البته به شرطی که شناخت و دانش دينی داشته باشند. و ارواح مانند سپاهيان و دسته های گوناگون يک سپاه هستند؛ آنها که يکديگر را بشناسند (و ويژگی های يکسانی داشته باشند)، با هم الفت می گيرند و آنها که يکديگر را نشناسند، از هم دور می شوند و با هم اُنس نمی گيرند». و از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمودند: «تَجِدُونَ النَّاسَ مَعادِنَ: خِيَارُهُم في الجَاهِلِيَّةِ خِيَارُهُمْ فِي الإسْلاَمِ إِذَا فَقِهُوا، وتَجِدُونَ خِيَارَ النَّاسِ في هَذَا الشَّأنِ أَشَدَّهُمْ كَرَاهِيَةً لَهُ، وَتَجِدُونَ شَرَّ النَّاسِ ذَا الوَجْهَينِ، الَّذِي يَأتِي هؤُلاءِ بِوَجْهٍ، وَهَؤُلاءِ بِوَجْهٍ»: «مردم را مانند معادنِ (طلا و نقره) می يابيد؛ آنان كه در جاهليت بهترين مردم بودند، در اسلام نيز بهترين مردم هستند، البته به شرطی که شناخت و دانش دينی پيدا کنند. و بهترين مردم را در امر خلافت کسانی می يابيد که پذيرش آن را ناگوار می شمارند و بدترين مردم را افراد دورويی می بينيد که نزد عده ای يک رو و نزد عده ای رويی ديگر دارند».
هر دو روایت متفق علیه استاینکه رسول الله صلی الله علیه وسلم مردم را به معادن تشبیه می کند، به چند نکته اشاره دارد از جمله: - اختلاف طبیعت و سرشت انسان ها و صفات و ویژگی های اخلاقی آنها؛ و این مساله از تفاوت معادن فهمیده می شود. - تفاوت مردم در پذیرش اصلاح؛ چنانکه عده ای به آسانی آن را می پذیرند و برخی از آنها نیاز به صبر و بردباری دارند. و برخی از آنها ظرفیت پذیرش آن را ندارند. چنانکه معادن به این صورت می باشند. - تفاوت مردم در جایگاه و مقام؛ و این مساله از تفاوت ارزش و بهای معادن فهمیده می شود. چنانکه معادن طلا و نقره ارزشمند هستند و ارزش معادنی مانند معدن آهن و قلع کمتر است. - تشبیه مردم به معادن نیز به میزان تحمل نیز اشاره دارد. مراد از معادن عرب، اصول و انساب آنها می باشد. و اینکه می فرماید: «خِيَارُهُمْ في الجَاهِلِيَّةِ خِيارُهُمْ في الإِسْلامِ إِذَا فَقهُوا» یعنی گرامی ترین مردم از نگاه اصل و نسب، همان کسانی هستند که در جاهلیت بهترین بوده اند، اما به شرطی که شناخت و دانش دينی داشته باشند؛ به عنوان مثال بنی هاشم از حیث اصل و نسب بهترین مردم در میان قریش بودند؛ چنانکه در نص حدیث صحیح وارد شده است. و در اسلام نیز چنین هستند اما به شرطی که نسبت به دین الله شناخت داشته باشند و آن را فراگیرند؛ اما اگر این علم و دانش دینی را فرانگیرند، هرچند از نگاه اصل و نسب بهترین عرب ها باشند، اما گرامی ترین مردم نزد الله نیستند و به دنبال آن بهترین مردم نخواهند بود. این مساله گویای این مهم است که انسان به خاطر نسبش شرافت دارد به شرطی که فهم دینی داشته باشد؛ تردیدی نیست که اصل و نسب تاثیر خود را دارد و به همین دلیل بنی هاشم پاک ترین مردم و شریف ترین مردم از نگاه نسب بودند و به دنبال آن رسول الله صلی الله علیه وسلم اشرف مخلوقات می باشد. «الله بهتر می داند که رسالت خود را کجا قرار دهد». و اگر در بین فرزندان آدم، این اصل و نسب شریف ترین آنها نبود، رسول الله صلی الله علیه وسلم در میان آن نبود؛ و رسول الله صلی الله علیه وسلم از بهترین اصل و نسب ها مبعوث شد. این جمله از حدیث، در دو حدیث آمده است. حدیث اول به این ترتیب به پایان می رسد: «والأَرْوَاحُ جُنُودٌ مُجَنَّدَة، فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا ائتَلَفَ، وَمَا تَنَاكَرَ مِنْهَا اخْتَلَفَ»: «و ارواح مانند سپاهيان و دسته های گوناگون يک سپاه هستند؛ آنها که يکديگر را بشناسند (و ويژگی های يکسانی داشته باشند)، با هم الفت می گيرند و آنها که يکديگر را نشناسند، از هم دور می شوند و با هم اُنس نمی گيرند». احتمال دارد این مساله به همانندی ارواح در خیر و شر اشاره داشته باشد؛ چنانکه خیر و خوب به مانند آن گرایش می یابد و شر و بد به نظیر آن؛ و به این ترتیب ارواح بر حسب خیر و شری که بر آن سرشته شده اند، یکدیگر را می شناسند؛ و چون در این زمینه اشتراک داشته باشند، یکدیگر را شناسایی کرده و با هم خو می گیرند و اگر اشتراکی نداشته باشد، یکدیگر را نمی شناسند و ارتباط برقرار نمی کنند. و احتمال دارد مراد از آن خبر دادن از آغاز خلقت باشد با این توضیح که: ارواح قبل از اجسام خلق شده و با هم ملاقات و برخورد داشته اند؛ زمانی که در اجسام دمیده شدند، یکدیگر را بر اساس همان سرشت اولیه می شناسند و به این ترتیب شناخت و عدم شناخت آنها به اصل سرشت آنها بازمی گردد و افراد خوب به خوبان و افراد بد به بدان تمایل می یابند. ابن عبدالسلام می گوید: مراد از شناخت و عدم شناخت، نزدیکی در صفات و تفاوت در آنها می باشد. چون وقتی کسی صفاتی مخالف تو داشته باشد او را نمی شناسی. حدیث دوم به این ترتیب به پایان می رسد: «وتَجِدُونَ خِيَارَ النَّاسِ في هَذَا الشَّأنِ أَشَدَّهُمْ كَرَاهِيَةً لَهُ، وَتَجِدُونَ شَرَّ النَّاسِ ذَا الوَجْهَينِ، الَّذِي يَأتِي هؤُلاءِ بِوَجْهٍ، وَهَؤُلاءِ بِوَجْهٍ»: «و بهترين مردم را در امر خلافت کسانی می يابيد که پذيرش آن را ناگوار می شمارند و بدترين مردم را افراد دورويی می بينيد که نزد عده ای يک رو و نزد عده ای رويی ديگر دارند». یعنی بهترین مردم را در امر خلافت و امارت و اجرای احکام کسانی می یابید که بر امارت و خلافت حریص و مشتاق نیستند؛ چنین کسانی وقتی عهده دار مسئولیت می شوند، توفیق یافته و موفق شده و استوار پیش می روند، بر خلاف کسانی که نسبت به آن حریص و مشتاق هستند. اما بدترین مردم انسان های دو رو هستند؛ کسی که نزد عده ای یک رو و نزد عده ای دیگر رویی دیگر دارد. و رفتارش همچون منافقان است که الله متعال در مورد آنها می فرماید: «وَإِذَا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ» [بقره: 14] «و هنگام ملاقات با مؤمنان می گویند: ما [نیز همچون شما] ایمان آورده ایم و هنگامی که با بزرگان شیطان صفتِ خود خلوت می کنند می گویند: ما با شما هستیم و فقط [آنان را] مسخره می کنیم». متاسفانه این اخلاق و رفتار زشت در بین بسیاری از مردم دیده می شود که شعبه ای از نفاق است؛ افرادی که نزد انسان می آیند و تملق و چاپلوسی نموده و شروع به تعریف و ستایش می کنند و گاهی در این زمینه غلو و افراط می کنند اما وقتی او را ترک می کنند، پشت سر از او بدگویی نموده و دشنام داده و عیبجویی نموده و متهمش می کنند. و این از گناهان کبیره است چون رسول الله صلی الله علیه وسلم فاعل آن را بدترین مردم توصیف کرده است.
از انس بن سیرین روایت است که می گوید: با انس بن مالک رضی الله عنه نزد چند نفر مجوسی بوديم؛ در ظرفی از جنس نقره فالوده آوردند که انس بن مالک از آن نخورد؛ به کسی که فالوده را آورده بود، گفتند: ظرف را عوض کن؛ بنابراین فالوده را در کاسه ای معمولی ريخت و آورد؛ آنگاه انس رضی الله عنه آن را خورد.
به روایت بیهقیانس بن مالک رضی الله عنه نزد قومی مجوسی است که در ظرفی از جنس نقره نوعی شیرینی به نام فالوده می آورند و انس رضی الله عنه از آن نمی خورد؛ اما وقتی ظرف آن را عوض می کنند و فالوده را در ظرفی چوبی می آورند، از آن می خورد.
از سائب بن يزيد رضی الله عنهما روایت است که می گويد: هنگامی که رسول الله صلى الله عليه وسلم از غزوه ی تبوک بازگشت، مردم به استقبالش رفتند؛ من نيز با عده ای از کودکانِ در ثنية الوداع با رسول الله صلى الله عليه وسلم ديدار کردم. و در روايتی آمده که می گوید: با کودکان برای استقبال از رسول الله صلى الله عليه وسلم به ثنية الوداع رفتيم.
به روایت بخاری - به روایت ابوداوودسائب رضی الله عنهما خبر می دهد که وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم به همراه صحابه از غزوه ی تبوک بازمی گشت، مردم برای استقبال ایشان به سوی ثنیة الوداع در نزدیکی مدینه خارج شدند؛ چون این کار با به دست آوردن دل آنان و اطمینان و آرامشی برای آنها همراه بود و از طرفی تشویقی بود برای کسانی که از شرکت در جهاد باز مانده بودند.
از جابر بن عبدالله رضی الله عنهما روایت است که می گويد: پيکرِ پدرم را که مُثله شده بود، نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم آوردند و جلوی ایشان گذاشتند؛ من رفتم تا پارچه را از روی چهره اش کنار بزنم (و او را ببينم). اما عده ای مرا از اين کار باز داشتند. پس رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «مَا زَالتِ المَلائِكَةُ تُظِلُّهُ بِأَجْنِحَتِهَا»: «ملائکه پيوسته با بال های شان او را در سايه ی خود می گيرند».
متفق علیهپدر جابر، عبدالله بن عمرو بن حرام انصاری رضی الله عنه نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آورده می شود؛ و این در روز احد بوده که کفار، کشته های مسلمانان را مثله کردند تا چهره ی بدی از آنها نشان دهند. و او را در برابر رسول الله صلی الله علیه وسلم قرار می دهند؛ در این میان جابر قصد دارد که پرده از صورت پدر بردارد و او را ببیند و از اینکه کفار پدرش را مثله کرده بودند، بسیار ناراحت و دردمند است. اما قومش او را از این کار بازمی دارند. و رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: «ملائکه پيوسته با بال های شان او را در سايه ی خود می گيرند». و این جهت احترام و بزرگداشت او بود.
از مَعرور بن سُوَيد روایت است که می گويد: ابوذر رضی الله عنه را ديدم که لباسش مانند جامه ای بود که غلامش بر تن داشت؛ علتش را از او پرسيدم. پاسخ داد: در دوران رسول الله صلى الله عليه وسلم غلامی داشتم که به او ناسزا گفتم و به خاطر مادرش از او ایراد گرفتم. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «إنَّكَ امْرُؤٌ فِيكَ جَاهِليَّةٌ هُمْ إخْوَانُكُمْ وَخَوَلُكُمْ جَعَلَهُمُ الله تَحْتَ أيديكُمْ، فَمَنْ كَانَ أَخُوهُ تَحْتَ يَدِهِ، فَلْيُطْعِمْهُ مِمَّا يَأكُلُ، وَلْيُلْبِسْهُ مِمَّا يَلْبَسُ، وَلا تُكَلِّفُوهُمْ مَا يَغْلِبُهُمْ، فَإنْ كَلَّفْتُمُوهُمْ فَأَعِينُوهُمْ»: «گویا هنوز عادت های جاهليت در تو وجود دارد؛ اينها برادران و خدمتکاران شما هستند که الله متعال ايشان را زيردستِ شما قرار داده است؛ پس هرکس برادرش زيردستِ اوست، بايد از همان غذايی که خود می خورَد، به او نيز بخوراند و از همان لباسی که خود می پوشد، به او نيز بپوشاند. آنها را به کاری که در توان شان نيست، مکلّف نسازيد و اگر آنان را به کاری مکلّف ساختيد، به آنها کمک کنيد».
متفق علیهدر این حدیث به خوش رفتاری با بردگان به ویژه در باب خوراک و پوشاک آنها تشویق شده است و اینکه نباید آنها را به کاری بیش از توان شان مکلف کنیم مگر اینکه خود آنها را یاری داده و به آنها کمک کنیم. و با وعید و تهدید شدیدی برای کسی همراه است که از آنها عیبجویی نموده و تحقیرشان می کند؛ چون آنان هم برادران دینی ما هستند.