





























Hadeeth Cards
Da'wa cards that highlight great meanings from the noble prophetic hadiths in a simple style and attractive display that helps the Muslim to have a deeper understanding of his religion in an easy way
All
از ابوموسی اشعری رضی الله عنه روایت است که وی در خانه اش وضو گرفت، سپس بيرون رفت و با خود گفت: رسول الله صلى الله عليه وسلم را ترك نمی كنم و امروز تمام وقت با او خواهم بود. آنگاه به مسجد رفت و جويای پيامبر صلى الله عليه وسلم شد. به او گفتند: رسول الله صلى الله عليه وسلم به اين طرف رفت. ابوموسي رضی الله عنه می گويد: من در جستجوی رسول الله صلى الله عليه وسلم به دنبالش به راه افتادم تا اينكه وارد باغ "اريس" شد. لذا کنارِ در نشستم؛ رسول الله صلى الله عليه وسلم قضای حاجت كرد و وضو گرفت. آنگاه برخاستم و به سوی ايشان رفتم و ديدم بر لبه ی چاه اريس نشسته و ساق هايش را برهنه نموده و داخل چاه آويزان كرده است. به ايشان سلام کردم و برگشتم و كنارِ درب نشستم و با خود گفتم: امروز دربان رسول الله صلى الله عليه وسلم خواهم شد. در اين ميان ابوبكر رضی الله عنه آمد و در را فشار داد. گفتم: كيست؟ گفت: ابوبكر. گفتم: صبر كن. آنگاه نزدِ رسول الله صلى الله عليه وسلم رفتم و گفتم: ای رسول خدا، ابوبکر آمده و اجازه ی ورود می خواهد. فرمود: «ائْذَنْ لَهُ وَبَشِّرْهُ بِالجَنَّةِ»: «به او اجازه ی ورود و بشارت بهشت بده». پس نزد ابوبكر بازگشتم و به او گفتم: وارد شو و رسول الله صلى الله عليه وسلم تو را مژده ی بهشت می دهد. ابوبكر رضی الله عنه وارد شد و بر لبه ی چاه، سمت راست رسول الله صلى الله عليه وسلم نشست و مانندِ ايشان پاهايش را در چاه آويزان كرد و ساق هايش را برهنه نمود. سپس برگشتم و نشستم؛ هنگامِ خروج از خانه برادرم را درحالی ترک نمودم که وضو بگيرد و به من ملحق شود. با خود گفتم: اگر الله نسبت به او - يعنی برادرم - اراده ی خير داشته باشد، او را به اينجا می آورَد. در اين ميان، متوجه شدم که شخصی در را تكان می دهد. پرسيدم: كيست؟ گفت: عمر بن خطاب. گفتم: صبر كن. آنگاه نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رفتم و به ايشان سلام کردم و گفتم: عمر بن خطاب است و اجازه ی ورود می خواهد. فرمود: «ائْذَنْ لَهُ وَبَشِّرْهُ بِالجَنَّةِ»: «به او اجازه ی ورود و بشارت بهشت بده». لذا نزدِ عمر رضی الله عنه رفتم و گفتم: وارد شو و رسول الله صلى الله عليه وسلم به تو مژده ی بهشت می دهد. او نيز وارد شد و بر لبه ی چاه، سمت چپ پيامبر صلى الله عليه وسلم نشست و پاهايش را در چاه آويزان كرد. سپس برگشتم و نشستم و با خود گفتم: اگر الله نسبت به فلانی - يعنی برادرم - اراده ی خير داشته باشد، او را به اينجا می آورَد. در اين انديشه بودم که کسی آمد و در را تكان داد. گفتم: كيست؟ گفت: عثمان بن عفان. گفتم: صبر كن. سپس نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رفتم و به او خبر دادم - که عثمان آمده است.- فرمود: «ائْذَنْ لَهُ وَبَشِّرهُ بِالجَنَّةِ مَعَ بَلوَى تُصِيبُهُ»: «به او اجازه ی ورود بده و به خاطر مصيبتی كه گرفتارش می شود، به وی مژده ی بهشت بده». نزدِ عثمان رضی الله عنه رفتم و به او گفتم: وارد شو و رسول الله صلى الله عليه وسلم تو را به خاطرِ مصيبتی كه به آن گرفتار می شوی، مژده ی بهشت می دهد. او نيز وارد شد و ديد كه لبه ی چاه، پُر شده و جايی برای نشستن نيست. لذا آن سویِ چاه، روبروی آنان نشست. سعيد بن مسيب رحمه الله می گويد: اين را به قبرهای آنان تأويل کردم. و در روايتی افزون بر اين آمده است: رسول الله صلى الله عليه وسلم به من دستور داد که دمِ در نگهبانی دهم. در اين روايت آمده است: وقتی ابوموسی رضی الله عنه مژده ی پيامبر را به عثمان رساند، عثمان رضی الله عنه الحمدلله گفت و فرمود: در اين باره از الله ياری می خواهم.
به روایت بخاری - متفق علیهدر حدیث ابوموسی اشعری رضی الله عنه آمده که وی در روزی از روزها در خانه اش وضو گرفته و در جستجوی رسول الله صلی الله علیه وسلم خارج شده و با خود گفت: امروز تماما با رسول الله صلی الله علیه وسلم خواهم بود؛ در رفت و آمد همراه او خواهم بود. بنابراین در جستجوی رسول الله صلی الله علیه وسلم خارج می شود و به مسجد می آید؛ چون یا رسول الله صلی الله علیه وسلم در مسجد بود یا در خانه و در خدمت خانواده؛ و یا در حال رسیدگی به امور اصحابش؛ اما ایشان را در مسجد نیافت، پس در این مورد سوال نمود که پاسخ شنید به سمت چاه اریس در اطراف قبا رفته است؛ این بود که این سمت را در پیش گرفت تا به چاه اریس رسید و رسول الله صلی الله علیه وسلم را در آنجا یافت و در ورودی باغی که این چاه در آن بود نشست؛ پس رسول الله صلی الله علیه وسلم قضای حاجت نمود و وضو گرفت و بر لبه ی چاه نشست و پاهایش را از آن آویزان کرد و ساق هایش را برهنه نمود؛ در این مدت ابوموسی دمِ در ورودی باغ برای حفاظت از رسول الله صلی الله علیه وسلم نگهبانی می کرد. چنین بود که ابوبکر رضی الله عنه برای ورود اجازه گرفت، اما ابوموسی به وی اجازه ی ورود نداد تا اینکه رسول الله صلی الله علیه وسلم را در مورد او آگاه نمود؛ پس به رسول الله صلی الله علیه وسلم گفت: ابوبکر اجازه ی ورود می خواهد؛ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «به او اجازه ی ورود و بشارت بهشت بده». چنین بود که به وی اجازه ی ورود داد و به او گفت: رسول الله صلی الله علیه وسلم به تو بشارت بهشت می دهد. و این بشارت بزرگی بود؛ او را به بهشت بشارت می دهد سپس به وی اجازه ی ورود می دهد تا همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم باشد. چون ابوبکر وارد می شود پیامبر را نشسته بر لبه ی چاه می بیند، پس در سمت راست او می نشیند، چون رسول الله صلی الله علیه وسلم آغاز کردن هر کاری را از سمت راست دوست داشت؛ بنابراین ابوبکر در سمت راست ایشان نشسته و همان عملی را انجام می دهد که رسول الله صلی الله علیه وسلم انجام داده بود؛ پاهایش را در چاه آویزان کرده و ساق هایش را برهنه نمود؛ چون دوست نداشت در نوع نشستن با رسول الله صلی الله علیه وسلم متفاوت باشد. ابوموسی که به هنگام روانه شدن در جستجوی پیامبر برادرش را ترک کرده بود تا وضو بگیرد و به او ملحق شود، با خود گفت: اگر الله متعال در مورد او اراده خیری کرده باشد او را به اینجا می آورد؛ و اگر بیاید و اجازه ی ورود بگیرد، بشارت بهشت حاصل او خواهد شد؛ اما نفر دومی که اجازه ی ورود خواست، عمر بود که ابوموسی نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم رفته و ایشان را در جریان گذاشت که عمر اجازه ی ورود می خواهد و رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «به او اجازه ی ورود و بشارت بهشت بده». چنین بود که عمر وارد شد و پیامبر صلی الله علیه وسلم و ابوبکر را نشسته بر لبه ی چاه مشاهده کرد؛ بنابراین در سمت چپ رسول الله صلی الله علیه وسلم نشست؛ و دهانه ی چاه زیاد نبود و این سه نفر در یک طرف آن نشسته بودند؛ سپس عثمان اجازه ی ورود خواست و ابوموسی همچون دفعات قبل عمل نمود و رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «به او اجازه ی ورود بده و به سبب مصیبتی که گرفتارش می شود به او بشارت بهشت بده». چنین بود که به عثمان اجازه ی ورود داد و گفت: رسول الله صلی الله علیه وسلم به سبب مصیبتی که دچارش می شوی به تو بشارت بهشت داده است. و به این ترتیب نعمت و مصیبت هر دو شامل او گردید. این بود که عثمان رضی الله عنه گفت: الحمدلله، در این مورد از الله متعال یاری می خواهم. الله را حمد و سپاس می گویم به سبب این بشارت و از او یاری می خواهم برای این مصیبت؛ سپس وارد باغ شد و دید که لبه ی چاه پر شده است چون زیاد بزرگ نبود، بنابراین رفت و روبروی آنها در آن سوی چاه نشست و پاهایش را آویزان کرد و ساقهایش را برهنه نمود. سعید بن مسیب که از کبار تابعین است، این مساله را به قبور آنها تاویل کرده است چنانکه قبور سه نفر از آنها یعنی قبر رسول الله صلی الله علیه وسلم و ابوبکر و عمر رضی الله عنهما در یک جا و در حجره ام المومنین عایشه رضی الله عنها هستند و همگی در یک جا دفن شدند و در دنیا همه جا با هم رفت و آمد می کردند؛ و همواره رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرمود: من و ابوبکر و عمر رفتیم، من و ابوبکر و عمر آمدیم؛ و این دو نفر دوستان و وزیران پیامبر بودند؛ و روز قیامت همگی با هم از قبر خارج می شوند و در دنیا و آخرت با هم بودند و هستند. بنابراین عثمان رضی الله عنه روبروی آنها نشست و رسول الله صلی الله علیه وسلم وی را در برابر مصیبتی که گرفتارش می شود بشارت بهشت داد؛ و این مصیبت همان اختلاف مردم در مورد او و خروج علیه او بود که در نهایت او را در خانه اش به قتل رساندند؛ وارد خانه اش در مدینه شدند و او را درحالی کشتند که قرآن می خواند و کتاب الله را پیش رو داشت.
از ابوسعید خدری رضی الله عنه روایت است که می گوید: از رسول الله صلی الله علیه وسلم شنیدم که فرمود: «خَيْرُ الْمَجَالِسِ أوْسَعُهَا»: «بهترين مجالس، وسيع ترينِ آنهاست».
به روایت ابوداوود - به روایت احمداین حدیث بر فضل گستردگی مجلس دلالت دارد؛ چراکه مجالس وسیع از بهترین مجالس هستند؛ چون وقتی مجلسی گسترده باشد، مردم بیشتری را در بر می گیرد و با فراخی و سعه صدر همراه است و این بستگی به وضعیت دارد چون گاهی اتاق های خانه ی برخی از مردم کوچک است اما اگر امکان وسعت آن باشد، بنا بر آنچه گفته شد، بهتر است.
از ابو ادریس خولانی رحمه الله روایت است که می گوید: وارد مسجد دمشق شدم و جوانی خوش سيما ديدم که مردم پيرامونش را گرفته بودند و اگر در مسأله ای اختلاف داشتند، آن را به او ارجاع می دادند و ديدگاه او را می پذيرفتند. پرسيدم: کيست؟ گفتند: معاذ بن جبل است. فردای آن روز، صبح زود برخاستم و (به مسجد رفتم و) ديدم که پيش از من آمده و به نماز ايستاده است. منتظر ماندم تا نمازش را تمام کند؛ آنگاه از روبرو نزدش رفتم و سلام کردم و سپس گفتم: به الله سوگند، من تو را به خاطرِ الله دوست دارم. گفت: آيا برای الله؟ گفتم: فقط به خاطر الله؛ فرمود: آيا برای الله؟ گفتم: فقط به خاطر الله. آنگاه گوشه ی لباسم را گرفت و مرا به سوی خود کشيد و گفت: مژده که از پيامبر صلى الله عليه وسلم شنيدم که فرمود: «قَالَ الله -تعَالَى-: وَجَبَت مَحَبَّتِي لِلمُتَحَابِّين فِيَّ، وَالمُتَجَالِسِينَ فِيَّ، وَالمُتَزَاوِرِينَ فِيَّ، وَالمُتَبَاذِلِينَ فِيَّ»: «الله متعال می فرمايد: محبت من برای کسانی که به خاطر من با يکديگر دوستی و همنشينی می کنند و به خاطر من به ملاقات هم می روند و به خاطر من، به يکديگر بذل و بخشش می نمايند، واجب شده است».
به روایت احمد - به روایت مالکاین حدیث بیانگر فضل دوست داشتن یکدیگر به خاطر الله متعال می باشد؛ و این دوست داشتن از هر دو سو فقط برای الله متعال و نه هیچ هدف دیگری می باشد؛ و چنین محبتی است که محبت الله متعال را واجب می گرداند؛ و این بزرگ ترین شرف برای یک مسلمان است که بر بزرگی این کار دلالت می کند. و در روایتی آمده است: «مَنْ أَحَبَّ في الله، وَأَبْغَضَ في الله، وَأَعْطَى لِلَّهِ، وَمَنَعَ لِلَّهِ فَقَدِ اسْتَكْمَلَ الْإِيمَانَ»: «هرکس به خاطر الله دوست بدارد و دشمنی ورزد و ببخشد و منع کند، درواقع ايمان را کامل کرده است». اینکه ابو ادریس خولانی رحمه الله می گوید: «گفتم: به الله سوگند، من تو را به خاطرِ الله دوست دارم. گفت: آيا برای الله؟ گفتم: فقط به خاطر الله» دلیلی بر این است که ایمان به معنای تحقیق خبر، بر زبان آنها جاری بود و با تکرار آن و طلب تاکید آن، تاکید می شد. در ادامه می گوید: «گوشه ی لباسم را گرفت و مرا به سوی خود کشيد». و به این ترتیب مرا به خود نزدیک نمود و انس و الفتی ایجاد کرد و او را به آنچه رسول الله صلی الله علیه وسلم در این زمینه بشارت داده بود، بشارت داد؛ لذا به وی گفت: مژده بده به خاطر صفتی که رسول الله صلی الله علیه وسلم بیان داشت و در تو وجود دارد. من از رسول الله صلی الله علیه وسلم شنیدم که فرمود: «الله متعال می فرماید». و به این ترتیب بشارت را از رسول الله صلی الله علیه وسلم که در خبر دادن از الله متعال صادق المصدوق است، عنوان می کند تا ابو ادریس یقین پیدا کرده و بشارت برای او کامل گردد، چراکه این بشارت از قول رسول الله صلی الله علیه وسلم به نقل از پروردگارش می باشد نه برگرفته از اجتهاد معاذ رضی الله عنه؛ و اینکه الله عزوجل می فرماید: «وَجَبَت مَحَبَّتِي»: یعنی محبت من برای آنها ثابت شده است. «لِلمُتَحَابِّين فِيَّ، وَالمُتَجَالِسِينَ فِيَّ»: یعنی همنشینی آنها به خاطر الله متعال است؛ جهت همکاری در ذکر و یاد الله، اقامه ی حدود او، وفا به عهدش، پرداختن به امرش و حفظ شرایع و پیروی از اوامر و دوری از محارمش. و اینکه می فرماید: «وَالمُتَزَاوِرِينَ فِيَّ» یعنی دیدار آنها از یکدیگر به خاطر الله و کسب رضایت او و دوست داشتن او یا همکاری در جهت طاعت و عبادت او می باشد. «وَالمُتَبَاذِلِينَ فِيَّ» مراد کسانی هستند که جان خود را در راه کسب رضایت او نثار می کنند و در جهاد علیه دشمنش شرکت می کنند؛ و کسانی که مال خود را در مسیری که گفته، مصرف می کنند.
از اُسَير بن عمرو که به او ابن جابر هم گفته شده، روایت است که می گويد: هرگاه عده ای از نيروهای پشتيبانی يمن نزد عمر بن خطاب رضی الله عنه می آمدند، عمر رضی الله عنه از آنها می پرسيد: آيا اويس بن عامر با شماست؟ تا اينکه سرانجام عمر رضی الله عنه اويس را ديد و از او پرسيد: آيا تو اويس بن عامر هستی؟ پاسخ داد: بله. سؤال کرد: از قبيله ی مراد و از تيره ی قَرَن؟ گفت: بله. پرسيد: آيا مبتلا به بيماری پيسی بوده ای و سپس بهبود يافته ای و تنها به اندازه ی يک درهم از آن باقی مانده است؟ گفت: بله. عمر رضی الله عنه پرسيد: مادری هم داری؟ اويس رضی الله عنه گفت: بله. عمر رضی الله عنه گفت: از رسول الله صلى الله عليه وسلم شنيدم که فرمود: «يَأتِي عَلَيكُم أُوَيس بنُ عَامِر مَعَ أَمْدَادِ أَهْلِ اليَمَن مِنْ مُرَاد، ثُمَّ مِنْ قَرْن كَانَ بِهِ بَرَصٌ، فَبَرَأَ مِنْهُ إِلاَّ مَوضِعَ دِرْهَم، لَهُ وَالِدَة هُوَ بِهَا بَرُّ، لَوْ أَقْسَمَ عَلَى الله لَأَبَرَّه، فَإِنْ اسْتَطَعْتَ أَنْ يَسْتَغْفِرَ لَكَ فَافْعَلْ»: «اويس بن عامر از قبيله ی مراد از تيره ی قَرَن، با سپاهيان و نيروهای پشتيبانی يمن نزد شما خواهد آمد؛ او پيسی داشته و بهبود يافته است و نشانِ اين بيماری به اندازه ی يک درهم در بدنش باقی مانده است. اويس، مادری دارد و به مادرش نيکی و خدمت می کند و چون به نام الله سوگند ياد کند، الله متعال سوگندش را تحقق می بخشد. بنابراین اگر برایت میسر بود، از او بخواه که برايت درخواست آمرزش نمايد». آنگاه عمر رضی الله عنه به اويس گفت: برای من طلب آمرزش کن. و اويس برای او درخواست آمرزش کرد. سپس عمر رضی الله عنه از او پرسيد: به کجا می روی؟ جواب داد: کوفه. عمر رضی الله عنه فرمود: آيا می خواهی برای تو نامه ای به کارگزار (والی) کوفه بنويسم؟ اويس رضی الله عنه جواب داد: دوست دارم در ميان فقرا و عموم مردم باشم. سال بعد يکی از اشراف کوفه به حج رفت و با عمر رضی الله عنه ملاقات کرد؛ عمر رضی الله عنه حال اويس را از او جويا شد. آن مرد گفت: او را درحالی ترک نمودم که خانه ای قديمی و اندکی وسايل داشت. عمر رضی الله عنه گفت: از رسول الله صلى الله عليه وسلم شنيدم که فرمود: «اويس بن عامر از قبيله ی مراد از تيره ی قَرَن، با سپاهيان و نيروهای پشتيبانی يمن نزد شما خواهد آمد؛ او پيسی داشته و بهبود يافته است و نشانِ اين بيماری به اندازه ی يک درهم در بدنش باقی مانده است. اويس، مادری دارد و به مادرش نيکی و خدمت می کند و چون به نام الله سوگند ياد کند، الله متعال سوگندش را تحقق می بخشد. اگر توانستی، از او بخواه که برايت درخواست آمرزش نمايد». پس از مدتی آن مرد نزد اويس رفت و به او گفت: برای من طلب آمرزش کن. اويس رضی الله عنه گفت: تو به تازگی از سفری نيک برگشته ای؛ پس تو برای من آمرزش بخواه. و سپس پرسيد: آيا با عمر ملاقات کردی؟ گفت: بله؛ و برای او طلب آمرزش نمود. و به این ترتیب مردم او را شناختند؛ لذا اويس آنجا را ترک کرد و رفت. همچنين در روايتی از مسلم به نقل از اسير بن جابر رضی الله عنه آمده است: گروهی از اهالی کوفه نزد عمر رضی الله عنه آمدند؛ در ميان آنها مردی بود که اويس را مسخره می کرد. عمر رضی الله عنه پرسيد: آيا مردی از طايفه ی قَرَن اينجاست؟ آن مرد جلو آمد. عمر رضی الله عنه گفت: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرموده است: «إِنَّ رَجُلاً يَأْتِيكُم مِنَ اليَمَنِ يُقَالُ لَهُ: أُوَيْسٌ، لاَ يَدَعُ بِاليَمَنِ غَيرَ أُمٍّ لَهُ، قَد كَان بِهِ بَيَاضٌ فَدَعَا الله -تعالى-، فَأَذْهَبَهُ إِلاَّ مَوضِعَ الدِّينَارِ أَو الدِّرْهَمِ، فَمَنْ لَقِيَهُ مِنْكُمْ، فَلْيَسْتَغْفِر لَكُم»: «مردی از يمن به نام اويس نزدتان می آيد و تنها کسی که در يمن دارد، مادرِ اوست. وی به بيماری پيسی مبتلا بود که دعا کرد و الله متعال او را شفا داد و هيچ اثری از آن جز به اندازه ی يک دينار يا درهم، روی بدنش باقی نمانده است. پس هریک از شما او را دید، بخواهد که برای شما طلب آمرزش کند». در روايت ديگری از مسلم آمده است: عمر رضی الله عنه می گويد: از رسول الله صلى الله عليه وسلم شنيدم که فرمود: «إِنَّ خَيرَ التَّابِعِين رَجُلٌ يُقَال لَهُ: أُوَيسٌ، وَلَهُ وَالِدَةٌ وَكَانَ بِهِ بَيَاضٌ، فَمُرُوهُ، فَلْيَسْتَغْفِر لَكُم»: «بهترين تابعين مردی به نام اويس است و مادری دارد؛ او به بيماریِ پيسی مبتلا بوده است؛ از او بخواهيد که برای شما درخواست آمرزش نمايد».
به روایت مسلمهرگاه گروه هایی از مجاهدین یمنی به عنوان نیروهای پشتیبانی سپاهیان اسلام نزد عمر بن خطاب رضی الله عنه می آمدند، از آنها می پرسید: اویس بن عامر در میان شماست؛ وضعیت به همین منوال بود تا اینکه بالاخره اویس رحمه الله با آنها آمد و عمر به او گفت: آیا تو اویس بن عامر هستی؟ وی گفت: بله؛ عمر رضی الله عنه گفت: آیا از قبیله ی مراد و تیره ی قرن هستی؟ گفت: بله؛ سپس عمر به او گفت: آیا بیماری پیسی داشتی و از آن شفا یافتی مگر به اندازه ی یک درهم؟ گفت: بله؛ عمر گفت: مادری داری؟ گفت: بله؛ عمر گفت: من از رسول الله صلی الله علیه وسلم شنیدم که فرمود: «اویس بن عامر به همراه گروه هایی از مجاهدین یمنی از قبیله ی مراد و تیره ی قرن نزد شما می آید، پیسی داشته و الله متعال او را شفا داده است مگر به اندازه ی یک درهم؛ مادری دارد که به او نیکی می کند؛ اگر برای رخ دادن امری به الله سوگند یاد کند، الله متعال قسمی را که خورده تحقق می بخشد؛ ای عمر، اگر توانستی و برایت میسر بود اویس برای تو طلب مغفرت کند، از او بخواه برایت طلب آمرزش کند». از این بخش، برتری اویس بر عمر و یا نبخشیده شدن عمر تا آن زمان فهمیده نمی شود چون بنا بر اجماع، عمر برتر از اویس می باشد؛ زیرا اویس تابعی بوده و صحابی از تابعی برتر است. بلکه این روایت از مستجاب بودن دعای اویس خبر می دهد. و درواقع راهنمایی عمر به کسب خیر بیشتر و غنیمت شمردن دعایی است که امید اجابت آن می رود. و از همین قبیل است امر پیامبر صلی الله علیه وسلم مبنی بر اینکه برای ایشان دعا کنیم و بر او درود بفرستیم و مقام وسیله را از الله متعال برای او بخواهیم، هرچند رسول الله صلی الله علیه وسلم برترین فرزندان آدم علیه السلام می باشد. سپس عمر رضی الله عنه از اویس می خواهد که برای او طلب مغفرت کند و اویس برای او طلب مغفرت می کند. آنگاه عمر به وی می گوید: عازم کجایی؟ می گوید: کوفه؛ عمر می گوید: آیا می خواهی برای امیر کوفه نامه بنویسم تا از بیت المال مسلمانان به اندازه ای برای تو در نظر بگیرد که کفایتت کند؟ اویس می گوید: این را که در میان عموم مردم و فقرا باشم، بیشتر دوست دارم. سال آینده که مردی از اشراف کوفه به حج رفت و با عمر ملاقات کرد، عمر رضی الله عنه حال اویس را از وی جویا شد که گفت: او را درحالی ترک نمودم که خانه ای بسیار ساده با لوازمی اندک داشت. عمر رضی الله عنه گفت: از رسول الله صلی الله علیه وسلم شنیدم که فرمود: «اویس بن عامر به همراه گروه هایی از مجاهدین یمنی از قبیله ی مراد و تیره ی قرن نزد شما می آید، پیسی داشته و الله متعال او را شفا داده است مگر به اندازه ی یک درهم؛ مادری دارد که به او نیکی می کند؛ اگر برای رخ دادن امری به الله سوگند یاد کند، الله متعال قسمی را که خورده تحقق می بخشد؛ ای عمر اگر توانستی و برایت میسر بود که اویس برای تو طلب مغفرت کند، از او بخواه برایت طلب آمرزش کند». بنابراین آن مرد پس از بازگشت از سفر حج نزد اویس رفت و به او گفت: برای من طلب مغفرت کن؛ اویس در پاسخ به او گفت: تو به تازگی از سفر نیکی بازگشتی، تو برای من طلب مغفرت کن؛ به هر حال اویس متوجه شد که او با عمر ملاقات داشته است؛ پس به وی گفت: با عمر ملاقات داشته ای؟ آن مرد گفت: بله؛ بنابراین برای او طلب مغفرت نمود و مردم متوجه این مهم شده و به او روی آوردند. و همین باعث شد که اویس از کوفه خارج شده و به مکان دیگری برود که مردم او را نمی شناسند.
از ابن عمر رضی الله عنهما روایت است که می گوید: هيچگاه از عمر رضی الله عنه نشنيدم که درباره ی چيزی بگويد: «گمانم در اين مورد چنين است»، مگر اينکه مطابق گمانش رخ می داد.
به روایت بخاریصحابه می دیدند که عمر رضی الله عنه در مورد اموری حکم نموده و داوری می کند که آشکار نیستند و برای دیگران واضح نیست؛ اما زمانی که این امور برای همگان آشکار می شد، می دیدند که حکم و داوری عمر قبل از آشکار شدن حقیقت، با آنچه رخ داده و آشکار شده، موافق بوده است.
از عبدالله بن عمر رضی الله عنهما روایت است که صحرانشينی در راه مکه با وی روبه رو شد؛ عبدالله بن عمر به او سلام گفت و او را بر الاغی که خود سوارش بود، سوار کرد و عمامه ای که بر سر داشت، به او بخشيد. ابن دينار می گويد: به او گفتيم: الله تو را اصلاح کند؛ اينها صحرانشين هستند و به اندک بخششی راضی می شوند. عبدالله بن عمر رضی الله عنه گفت: اين شخص دوست پدرم (عمر بن خطاب رضی الله عنه) بوده است و من از رسول الله صلى الله عليه وسلم شنيدم که می فرمود: «إِنَّ أَبَرَّ البِرِّ صِلَةُ الرَّجُل أَهْلَ وُدِّ أَبِيه»: «بهترين نيکی اين است که شخص با دوستان پدرش ارتباط داشته باشد». در روايت ديگری از ابن دينار نقل شده است که هرگاه عبدالله بن عمر رضی الله عنه از مدينه به مکه می رفت، الاغی با خود داشت که وقتی از سواریِ شتر خسته می شد، برای استراحت بر الاغ می نشست؛ و عمامه ای داشت که بر سرش می بست. يک روز که سوارِ الاغش بود، صحرانشينی از کنارش گذشت. عبدالله از او پرسيد: آيا تو فلان پسر فلانی نيستی؟ پاسخ داد: بله. پس عبدالله رضی الله عنه الاغش را به او داد و به وی گفت: سوار شو؛ و عمامه اش را به او بخشيد و گفت: اين را به سر خود ببند. يکی از همراهان عبدالله رضی الله عنه به او گفت: الله تو را ببخشد؛ الاغی را که برای استراحت خود داشتی، به او بخشيدی و عمامه ای را که بر سَرَت می بستی، به او دادی؟! پاسخ داد: من از رسول الله صلى الله عليه وسلم شنيدم که فرمود: «إِنَّ مِنْ أَبَرَّ البِرِّ أَنْ يَصِلَ الرَّجُلُ أَهْلَ وُدَّ أَبِيهِ بَعْدَ أَنْ يُوَلِّيَ»: «بهترين نيکی اين است که شخص با دوستان پدرش ارتباط داشته باشد». و پدر اين مرد، از دوستان پدرم بود.
به روایت مسلمچون ابن عمر رضی الله عنه به قصد حج به سوی مکه خارج می شد، علاوه بر شترش، الاغی با خود داشت که به هنگام خسته شدن از سواری شتر، بر آن سوار می شد. و به این ترتیب خستگی خود را می گرفت و سپس بر شترش سوار می شد. روزی از روزها با صحرانشینی مواجه شد و از او پرسید: تو فلان پسر فلانی نیستی؟ وی گفت: بله چنین است؛ پس ابن عمر رضی الله عنه از الاغ پیاده شد و گفت: این الاغ را بگیر و بر آن سوار شو؛ و عمامه ای که بر سر داشت به او داد؛ و به آن صحرانشین گفت: سرت را با این ببند. همراهان عبدالله بن عمر وقتی این رفتارش را دیدند به وی گفتند: الله تو را اصلاح کند، یا الله تو را ببخشد؛ آنها صحرانشین هستند و صحرانشینان با کمتر از این راضی می شوند. منظورشان این بود که چگونه از الاغت پایین آمدی و خود پیاده راه می روی و عمامه ات را به او دادی که سرت را با آن می بندی؛ حال آنکه وی صحرانشینی است که با کمتر از این راضی می شود. این بود که ابن عمر رضی الله عنه گفت: رسول الله صلی الله علیه وسلم فرموده است: «إِنَّ أَبَرَّ البِرِّ صِلَةُ الرَّجُل أَهْلَ وُدِّ أَبِيه»: «بهترين نيکی اين است که شخص با دوستان پدرش ارتباط داشته باشد». یعنی بهترین نیکی این است که چون پدر انسان یا مادرش یا یکی از نزدیکانش فوت شد، همچنان با دوستان او ارتباط برقرار باشد. و چون آن مرد دوست پدرش بود، جهت نیکی کردن به پدرش عمر رضی الله عنه، او را گرامی داشت.
از طُفَيل بن اُبَيّ بن کعب روايت است که وی نزد عبدالله بن عمر می آمد و صبح هنگام با او به بازار می رفت. - طفيل - می گويد: وقتی به بازار می رفتيم، عبدالله بر هيچ خرده فروش، خريدار و فروشنده، بينوا و هيچکسِ ديگری نمی گذشت، مگر اينکه به او سلام می کرد. طفيل می گويد: روزی نزد عبدالله بن عمر آمدم. وی از من خواست که با او به بازار بروم. به او گفتم: تو را با بازار چه کار؟! نه معامله ای می کنی؛ نه نرخِ کالاها را می پرسی و نه کالايی را به فروش می گذاری و نه در مجالسِ بازار می نشينی! می گويم: اينجا بنشينيم و با هم سخن بگوييم. پس عبدالله رضی الله عنه به طفيل که شکمِ بزرگی داشت گفت: ای ابابطن (=شکم گُنده)! ما تنها به خاطر سلام کردن - به بازار - می رويم و به هر کسی که برخورد می کنيم، سلام می گوييم.
به روایت مالکطفیل بن ابی بن کعب همیشه نزد ابن عمر رضی الله عنه می آمد و به همراه او به بازار می رفت. طفیل می گوید: چون به بازار وارد می شدیم، عبدالله بن عمر از هیچ فروشنده ی کالاهای نامرغوب (بياع السَقَّاطٍ) و فروشنده ی کالاهای نفیس و گران قیمت (صاحب بَيْعَةٍ) و هیچ فقیر و شخصی نمی گذشت مگر اینکه به او سلام می کرد. به عبارت دیگر با هرکس که ملاقات می کرد، از کوچک و بزرگ تا فقیر و ثروتمند، سلام می کرد. طفیل می گوید: روزی جهت کاری نزد عبدالله بن عمر آمدم که از من خواست همراه وی به بازار بروم؛ پس به او گفتم: در بازار چه کار داری؟ نه چیزی می خری و نه چیزی می فروشی؛ بلکه از کالاها نمی پرسی و چیزی هم برای فروش عرضه نمی کنی و هیچیک از کارهایی را انجام نمی دهی که در بازار انجام می شود؛ در این صورت رفتن به بازار چه فایده ای دارد؟ این بود که ابن عمر رضی الله عنه به وی گفت: «ای ابا بطن». طفیل شکم بزرگی داشت و شکمش با سینه اش در یک راستا نبود و شکمش جلوتر بود. [بطن به معنای شکم است]. ما تنها به خاطر سلام کردن - به بازار - می رويم و به هر کسی که برخورد می کنيم، سلام می گوييم. یعنی هدف ما از رفتن به بازار، خرید و فروش یا نشستن در بازار نیست، بلکه به قصد کسب نیکی با سلام کردن به دیگران در بازار حضور پیدا می کنیم. و این کار نشات گرفته از اشتیاق ابن عمر رضی الله عنه در عمل نمودن به سنتِ ترویج سلام در بین مردم بود؛ چون می دانست غنیمتی گواراست؛ کلمات اندکی که هرگز انسان را به تکلف نمی اندازند و خیر زیادی را در بردارند.
از انس بن مالک رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلى الله عليه وسلم به ابی بن کعب رضی الله عنه فرمود: «إِنَّ اللَّه - عز وجل - أَمَرَني أَنْ أَقْرَأَ علَيْك: [لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا]»: «الله - عز وجل - به من دستور داده که اين سوره را برای تو بخوانم: [لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا]». ابی رضی الله عنه پرسيد: آيا الله متعال نام مرا برد؟ رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «نَعَمْ»: «بله». در نتيجه ابی رضی الله عنه گريست. و در روایتی آمده است: ابی شروع به گریستن کرد.
به روایت بخاری - متفق علیهدر این حدیث رسول الله صلی الله علیه وسلم به ابی رضی الله عنه خبر می دهد که الله عزوجل به ایشان امر نموده سوره ی بینه را بر ابی بخواند. ابی رضی الله عنه از این مساله تعجب کرده و شگفت زده می شود که چگونه چنین چیزی ممکن است؟ چون اصل این است که مفضول بر فاضل بخواند نه فاضل بر مفضول؛ وقتی ابی رضی الله عنه از این مساله اطمینان خاطر پیدا می کند و متوجه می شود که الله متعال اسم او را برده است، از روی شادی و خوشحالی می گرید که الله متعال اسم او را برده است.
از ابن عمر رضی الله عنهما روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «إنَّ العَبْدَ إِذَا نَصَحَ لِسَيِّدِهِ، وَأَحْسَنَ عِبَادَةَ اللهِ، فَلَهُ أَجْرُهُ مَرَّتَيْنِ»: «اگر برده خيرخواه آقايش باشد - و درس انجام وظيفه کند - و عبادت الله متعال را به نيکی انجام دهد، پاداشِ او دو برابر است». و از ابوموسی اشعری رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «المَمْلُوكُ الَّذِي يُحْسِنُ عِبَادَةَ رَبِّهِ، وَيُؤَدِّي إِلَى سَيِّدِهِ الَّذِي لَهُ عَلَيْهِ مِنَ الحَقِّ، وَالنَّصِيحَةِ، وَالطَّاعَةِ، لَهُ أجْرَانِ»: «برده ای که عبادت پروردگارش را به نيکی انجام می دهد و حقی را ادا کند که آقایش بر گردن او دارد و خیرخواه او بوده و از او اطاعت کند، دو پاداش دارد».
هر دو روایت متفق علیه استچون برده وظایفی را انجام دهد که آقایش او را موظف به انجام آنها کرده و در نیکی از او اطاعت کند و خیرخواه او باشد و خدمتش را بکند و از طرفی حق الله را رعایت نموده و آنچه الله متعال بر وی فرض کرده انجام دهد و از آنچه نهی کرده، دوری نماید، روز قیامت اجر و پاداش او دو برابر خواهد بود. چون مکلف به دو امر می باشد: 1- حق آقایش؛ چون این حق را ادا کند یک اجر دارد. 2- و اطاعت از الله متعال که نیز یک اجر دارد.